صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »مخزن الاسرار
  4. »بخش 25 - حکایت سلیمان با دهقان

بخش 25 - حکایت سلیمان با دهقان

شاعر: نظامی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

روزی از آنجا که فراغی رسید

باد سلیمان به چراغی رسید

22

مملکتش رخت به صحرا نهاد

تخت بر این تختهٔ مینا نهاد

33

دید به‌نوعی که دلش پاره گشت

برزگر‌ی پیر در آن ساده دشت

44

خانه ز مشتی غله پرداخته

در غله دان کرم انداخته

55

دانه‌فشان گشته به هر گوشه‌ای

رسته ز هر دانهٔ او خوشه‌ای

66

پردهٔ آن دانه که دهقان گشاد

منطق مرغان ز سلیمان گشاد

77

گفت جوانمرد شو ای پیرمرد

کاین قَدَرَت بود‌، ببایست خورد

88

دام نه‌ای دانه فشانی مکن

با چو منی مرغ زبانی مکن

99

بیل نداری گِل صحرا مخار

آب نیابی جو دهقان مکار

1010

ما که به سیراب‌زمین کاشتیم

زانچه بِکِشتیم چه برداشتیم‌؟

1111

تا تو درین مزرعهٔ دانه‌سوز

تشنه و بی آب چه آری بروز

1212

پیر بدو گفت مرنج از جواب

فارغم از پرورش خاک و آب

1313

با تر و با خشک مرا نیست کار

دانه ز من پرورش از کردگار

1414

آب من اینک عرق پشت من

بیل من اینک سر انگشت من

1515

نیست غم ملک و ولایت مرا

تا منم، این دانه کفایت مرا

1616

آنکه بشارت به خودم می‌دهد

دانه یکی هفتصد‌م می‌دهد

1717

دانه به انبازی شیطان مکار

تا ز یکی هفتصد آید به بار

1818

دانهٔ شایسته بباید نخست

تا گره خوشه گشاید درست

1919

هر نظری را که برافروختند

جامه به‌اندازهٔ تن دوختند

2020

رخت مسیحا نکشد هر خری

محرم دولت نبود هر سری

2121

کرگدنی گردن پیلی خورد

مور ز پای ملخی نگذرد

2222

بحر به صد رود شد آرام گیر

جوی به یک سیل برآرد نفیر

2323

هست در این دایرهٔ لاجورد

مرتبهٔ مرد به‌مقدار مرد

2424

دولتی‌یی باید صاحب درنگ

کز قدری ناز نیاید به تنگ

2525

هر نفسی حوصلهٔ ناز نیست

هر شکمی حاملهٔ راز نیست

2626

ناز نگویم که ز خامی بود

ناز‌کشی کار نظامی بود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یک نفس ای خواجهٔ دامن‌کشان

آستنی بر همه عالم فشان

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 24 - مقالت سوم در حوادث عالم

اگلی نظم

ای سپر افکنده ز مردانگی

غول تو بیغولهٔ بیگانگی

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 26 - مقالت چهارم در رعایت از رعیت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور