صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظیری نیشابوری
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 232

غزل شمارهٔ 232

شاعر: نظیری نیشابوری

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: نگیرد

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 3

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

نه هر مغزی که بوید نکهت از مصر و یمن گیرد

مشام تیز باید تا نصیب از پیرهن گیرد

2

شمیمی گرنه تر دارد دماغ پیر کنعان را

پسر گم کرده ای چون انس با بیت الحزن گیرد

3

ورق از کس چه می خواهی سبق از کس چه می گیری

ز دل جوهر چه می جویی که فیض از خویشتن گیرد

4

دمی نقاش از نیرنگی صورت نیاساید

فریب نقش شیرین دل ز دست کوهکن گیرد

5

نفس تلخ است تا طعم حقیقت نیست با مغزش

سخن شیرین شود وقتی که اورنگ سخن گیرد

6

ز خود گر بگذری شاهی کنی در ملک بی خویشی

عزیز مصر گردد هرکه در غربت وطن گیرد

7

درین دیر کهن چون امن گردد خاطر انسان را

که اول اهرمن بگرفت و آخر اهرمن گیرد

8

ز عریانی به این شادم که از تشویش آزادم

گریبانی ندارم تا کسی از دست من گیرد

9

چه راحت از وطن آن را که یارش در سفر باشد

کجا بی روی گل آرام بلبل در چمن گیرد

10

به عهد زندگانی چاک زد هرکس گریبانی

به وقت مرگ نتواند قرار اندر کفن گیرد

11

ز بس بوی کمال شرک می آید ز توحیدم

در ارشاد مغان تکبیر از من برهمن گیرد

12

سخن هر روز عالم گیرتر گردد «نظیری » را

که مردم بیش جا در سایه نخل کهن گیرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خوشا کز بس هجوم گریه ام در دامن آویزد

سر دست نگارینم نگار از گردن آویزد

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 231

اگلی نظم

به خاطرم گله‌ای گشت و دوست دشمن شد

دو دل چو شیر شکر بود سنگ و آهن شد

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 233

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیرد

ز کوی تن برون آید به شهر دل وطن گیرد

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 41 - سخنی از میراث استادان

زدلسوزان که را دارم که جا در انجمن گیرد؟

مگر جا در حریم او سپند از بهر من گیرد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 2974

کسی کو در تب عشق تو نبض خویشتن گیرد

ز عیب خود پرستی ، هر زمان، بر مرد وزن گیرد

عرفی»غزلیات»غزل شمارهٔ 264

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور