صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مطلع‌الانوار
  4. »بخش 5 - عشق

بخش 5 - عشق

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون تن آدم ز گل آراستند

خانهٔ جان بهر دل آراستند

22

آدمی آن است که در وی دل است

ور نه علف خانهٔ آب و گل است

33

دل نه همان قطرهٔ خون است و بس

کز خود و اشام برادر نفس

44

دل اگر این مهره آب و گل است

خر هم از اقبال تو صاحبدل است

55

لیک دل آن شد که هوایی دروست

و ز طرفی بوی وفایی در اوست

66

زنده به جان خود همه حیوان بود

زنده به دل باش که عمران بود

77

غمزده به جان که غم اندوز نیست

سوخته به دل که در او سوز نیست

88

سردی دل مردگی دل بود

خون چو به تن سرد شود گل بود

99

ز اهل تکلف نتوان یافت سود

تا نبود شعلهٔ هستی فروز

1010

عشق زبانی ز هر افسرده پرس

سوزش آن از دل آزرده پرس

1111

ذوق نمک گر چه زبان را خوش است

چون به جراحت فگنی آتش است

1212

خون دل سوختگان باشد آب

گریه کند بر سر آتش کباب

1313

گر چه کس از خسته نه کاوش کند

ریش نمک خورده تراوش کند

1414

نافه که بو از همه سو گرددش

پوست کجا برهٔ بو گرددش

1515

آه گواه دل غمکش بود

دود به غمازی آتش بود

1616

موم بود دل که ز عشق است زار

کو بگداز اوفتد از یک سرار

1717

هست چو دیوار تن رود سیر

کاه گلی کرده و سنگی به زیر

1818

خرقهٔ آلوده ز صدق است دور

هیزم تر دود برارد نه نور

1919

سوخته را جنبش والا بود

کوشش آتش سوی بالا بود

2020

مشعلهٔ عشق چو شد خانگی

سوخته شد عقل به پروانگی

2121

کشته این تیغ سیاست بس است

آنکه امان یافت ازو کم کسی است

2222

راند چو بر تختهٔ هستی قلم

عالیها سافلها زد رقم

2323

ز له به مهمانی انسان نهاد

داغ به پیشانی شیطان نهاد

2424

راند چو بر خصم کهن کینه را

کشت به خاک آتش دیرینه را

2525

قاعده خاک بر اختر کشید

رایت آتش به زمین در کشید

2626

جام چه آگه که چه صهباست این

غوک چه داند که چه دریاست این

2727

هشت حدیقه چمن این گلند

چار فرشته مگس این ملند

2828

چرخ که زیر است و زبر هر نفس

زیر و زبر کردهٔ عشق است و بس

2929

روح درین زاویه بیگانه‌ای است

عقل درین سلسله دیوانه‌ای است

3030

آنکه چشید این قدح تلخ فام

تلخ شدش چشمهٔ حیوان به کام

3131

شربت شیری به خماری خورند

بادهٔ تلخ از پی کاری خورند

3232

چاشنی بادهٔ تلخ آنکه یافت

روی ز شیرینی عالم بتافت

3333

شیفته از بوی می‌افتد خراب

عارف هشیار ز بوی گلاب

3434

جان به یکی جرعه که این نکته ریخت

کرد خرد حمله و بیرون گریخت

3535

زنده نه آن است که جانی دروست

اوست که از عشق نشانی در اوست

3636

جان که نه عشقش بود آن بازی است

عشق نه بازی است که جان بازی است

3737

چند بری عشق به بازی به سر

عشق دگر باشد و بازی دگر

3838

مرد که در عشق بجان فرد نیست

گر صف کافر شکند مرد نیست

3939

زنده دلان خوش ز غم دل شوند

جانوران پاک به بسمل شوند

4040

پاک روانی که به آگاهی اند

کشتهٔ حق چون ملخ و ماهی اند

4141

به که درین ره به رضا ایستی

رنجه شوی چون به قضا ایستی

4242

گر همه بر دیده زند دوست تیر

منت بر دیده نه و در پذیر

4343

چون تو فغان از سر خاری کنی

به که جز از عشق شماری کنی

4444

دل که اسیر رخ رنگین بود

موم شود گر چه که سنگین بود

4545

خار اگر چند بود تیزتر

آتش سوزنده ازو تیزتر

4646

هر بت زیبا که جمالش بود

فتنه نیازادهٔ خالش بود

4747

مردن عاشق نه ز غمخواری است

کز پی جان غمزده به دلداری است

4848

نز هوس است این همه آشوب دل

هست بتان را مژه جاروب دل

4949

دل که بود شیفته‌ای از خود است

حاجبی ابروی خوبان بد است

5050

سیمبرانی که تو بینی چو ماه

عقرب جان‌اند ز زلف سیاه

5151

طرهٔ‌شان دزد ولایت زن است

نرگس شان آهوی شیر افگن است

5252

گر چه همه چشم و چراغ دلند

سوخته داند که چه داغ دلند

5353

مایهٔ مهراند ولی کینه‌جوی

دشمن جانند ولی دوست روی

5454

آفت تقوی لب می نوششان

زلف بلای به بناگوششان

5555

چون خط‌شان سرمه دهد در شراب

کیست کز آن باده نگردد خراب

5656

دل شدگان را رخ زیبا مل است

مستی بلبل نه ز مل کز گل است

5757

گر نبود دیدهٔ شهوت گرای

چیست به از دیدن صنع خدای

5858

دیدهٔ خوبان است به شهوت وبال

قند چو می‌گشت نباشد حلال

5959

گر نگری پاک رخ لاله فام

نیست گل و لاله به دیدن حرام

6060

آنکه ز حق پاکی چشمش عطاست

منع ز رخسار بتانش خطاست

6161

دیده که در وی نظر پاک نیست

سرمهٔ آن دیده به جز خاک نیست

6262

دیده نباشد که نظر نیستش

کور چه بیند که بصر نیستش

6363

دل چو رخ خوب تمنا کند

دیده به ناچار تماشا کند

6464

زانچه که دل را غم آوارگی است

دیده چه آگاه که نظارگی است

6565

زان دل آزرده خرابی کند

کو چو نمک یافت کبابی کند

6666

هر صنمی را که نمک بیشتر

خسته دلان را دل ازو ریش‌تر

6767

حسن نه نیکویی رنگ است و پوست

هر چه کند جای به دلها نکوست

6868

نیست غم از رنگ و صفایی که هست

ناز و کرشمه است بلایی که هست

6969

آنکه در و شوخی خوبان کم است

میل بد و هست ولی یکدم هست

7070

نافه که بوییش نباشد به پوست

خون فشرده نتوان داشت دوست

7171

خوب که او حسن نداند فروخت

سینه ز آتش نتواند بسوخت

7272

باغ چه داند که چه چیزش خوش است

گل چه شناسد که چرا دلکش است

7373

لاجرم آنکس که به گل روی کرد

داد ز دستش چو دمی بوی کرد

7474

آدمی است آنکه بلای دل است

افت پوشیده برای دل است

7575

هستی این طایفه سر تا قدم

عاشق و معشوق شد و عشق هم

7676

آنکه دماغ بشر این بوی یافت

قابل آن بود از ان روی یافت

7777

سوخته را دل بود از صبر دور

آتش سوزنده نباشد صبور

7878

دل که به سوی رخ دلکش بود

هست چو مومی که بر آتش بود

7979

ای که ز جانان کنی افسانه‌ای

کم نتوان بود ز پروانه‌ای

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زاهدی از خوان رضا توشه گیر

گشت ز غوغای جهان گوشه‌گیر

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مطلع‌الانوار»بخش 4 - حکایت زاهد و مزد طاعت

اگلی نظم

گلخنی کرد به شاهی نگاه

رفت دلش در خم گیسوی شاه

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مطلع‌الانوار»بخش 6 - گلخنی و آتش عشق

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور