شاعر: امیرخسرو دهلوی
صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را
کآفرید از آب و گل سروی چو تو چالاک را
تلخ میگویی و من میبینمت از دور و بس
زهر کی آید فرو گر ننگرم تریاک را
غنچهٔ دل ته به ته بیگلرخان خونست از آنک
بوستان زندان نماید مردم غمناک را
چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک
کرد تردامن رخت این چشمهای پاک را
گر به کویت خاک گردم نیست غم، لیکن غم است
کز سر کویت بخواهد باد برد این خاک را
شهسوارا، عیب فتراک است صید چون منی
گاهِ بستن عذرخواهی کن ز من فتراک را
چون دلم زو چاک شد، ای پندگو، راضی نیم
از رگ جان خود ار دوزی در این دل چاک را
چشمهٔ عمرست و خلقی در پیاش، حیفی قویست
آشنایی با چنان دریا، چنین خاشاک را
نالهٔ جانسوز خسرو کو به دلها شعله زد
رحمتی نآموخت آن سنگیندل ناباک را
زمین
هر دم افروزی چو گل رخسار آتشناک را
شعله در خرمن زنی مشتی خس و خاشاک را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 38
نیست از زخم زبان غم عاشق بی باک را
سیل می روبد ز راه خود خس و خاشاک را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 103
هر تُنُکظرفی ننوشد خونِ گرمِ تاک را
جامی از فولاد باید آبِ آتشناک را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 104
از بلندی مانع گردش شود افلاک را
گر زمین بیرون دهد آسودگان خاک را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 105
مورم اما خوشه چین خرمن دونان نیم
می کنم شکر به اکسیر قناعت خاک را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 106
فارسی متن کا ماخذ: گنجور