شاعر: جامی
هر دم افروزی چو گل رخسار آتشناک را
شعله در خرمن زنی مشتی خس و خاشاک را
عقل را روشن شود ماهیت حسنت اگر
پرده حیرت نبندد دیده ادراک را
جان پاک است آن نه تن در زیر پیراهن تو را
صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را
کمترین صید توام پیش سگان خود فکن
گر نیم لایق که آلایی به من فتراک را
جامه جان چاک شد تاری ز پیراهن ببخش
کز چنان رشته توان پیوند کرد این چاک را
دامن خرگه برافکن ای مه خرگه نشین
ورنه خواهد سوخت آهم خیمه افلاک را
خاک شد بر رهگذارت جامی و هرگز نیافت
آن شرف کز سایه سرو تو باشد خاک را
زمین
صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را
کآفرید از آب و گل سروی چو تو چالاک را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2
نیست از زخم زبان غم عاشق بی باک را
سیل می روبد ز راه خود خس و خاشاک را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 103
هر تُنُکظرفی ننوشد خونِ گرمِ تاک را
جامی از فولاد باید آبِ آتشناک را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 104
از بلندی مانع گردش شود افلاک را
گر زمین بیرون دهد آسودگان خاک را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 105
مورم اما خوشه چین خرمن دونان نیم
می کنم شکر به اکسیر قناعت خاک را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 106
فارسی متن کا ماخذ: گنجور