باز آن شکار دوست، ز ابرو کمان کشید
دل صید کرده تیر مژه سوی جان کشید
گفتم به مغز شست غمت، باورم نداشت
مغزم به تیزی مژه از استخوان کشید
دل دوش می پرید که من مرغ زیرکم
آمد، به دام زلف خودش موکشان کشید
بتوان کشید تافتگی های زلف او
لیکن چو تیر غمزه زند چون توان کشید
بالا کشید زلف و دلم کی رسد به من
کو را به بام برد و ز ته نردبان کشید
گیرم عنان صبر ز دستش، و لیک صبر
خود رفت آنچنان که نخواهد عنان کشید
خسرو ز گلرخان به دم سرد مبتلاست
چون بلبلی که زحمت باد خزان کشید
زمین
موری را دیدند به زورمندی کمر بسته و ملخی را ده برابر خود برداشته؛ به تعجب گفتند: «این مور را بینید که با این ناتوانی باری را به این گرانی چون میکشد!» مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت: «مردان بار را به نیروی همّت و بازوی حمیّت کشند نه به قوّت تن و ضخامت بدن».
باری که آسمان و زمین سرکشید ازان
جامیبهارستانروضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)بخش 15
با عشق انتقام توان ز آسمان کشید
نتوان به زور بازوی عقل این کمان کشید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4322
دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید
مویم گرفت و در صف دردی کشان کشید
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 381
فارسی متن کا ماخذ: گنجور