شاعر: امیرخسرو دهلوی
شب به روز آمد بسی کز دل نهادی یاد را
جان ز تن آمد برون بویی ندادی باد را
سر به دیوار سرایت می زنم تا بنگری
زانکه با باز شکاری خوش بود صیاد را
بازوی هجرت قوی در کشتن بیچارگان
چون قصاص افزون فتد عادت شود جلاد را
جان به فریادم برآمد، لیک صد جان آرزو
بشنوی و راه ندهی سوی جان فریاد را
ای که می گویی که وقتی لوح صبرت باد برد
سالها شد تا فرامش کرده ام آن یاد را
این همه خونابه کاشامم همی زین روز بد
بهترین روزی خلل اندازد این بنیاد را
چند گریم چون سیه رویی عشقم از قضاست
آب کی شستن تواند داغ مادرزاد را
تا به سوی گفت شیرین ست، دل خارا و کوه
کندن از ناخن چو گل چیدن بود فرهاد را
نوک مژگان تو در دل ماند خسرو را چنانک
در رگ بیمار نشتر بشکند فصاد را
زمین
پیر ما بگذاشت آخر شیوه زهاد را
ساخت فرش میکده سجاده ارشاد را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 30
باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را
باز بر خورشید پوش آن جوشن شمشاد را
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4
غمزهاش افزود در ایامِ خط بیداد را
زنگِ زهرِ جانستان شد تیغِ این جلّاد را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 44
ره مده در خطِ مشکین، شانهٔ شمشاد را
نیست حاجت حک و اصلاحی خطِ استاد را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 45
ره مده در خطِ مشکین، شانهٔ شمشاد را
کس قلم داخل نمیسازد خطِ استاد را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 46
میگدازد خونِ گرمم نشترِ فَصّاد را
میکند از آب عریان، دشنهٔ فولاد را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 47
از شکستِ ماست گردش، چرخِ بیبنیاد را
نیست غیر از دانه آب این آسیای باد را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 48
فارسی متن کا ماخذ: گنجور