شاعر: امیرخسرو دهلوی
شمع فلک برآید با آتشین زبانه
ساقی نامسلمان درده می مغانه
کشتی من روان کن مانا کرانه یابم
دریای غم ندارد چون هیچ جا کرانه
چون توبه ام شکستی گر نیست وجه باده
بفروش خانه من با آن شرابخانه
می نیم خورد خود ده ور پاره برنجی
دل بر لب تو دارم، می خواستن بهانه
نی نی که از رخ خود بیهوش کن که باری
یکدم خلاص یابم از محنت زمانه
رو تا رویم بیرون دستم به گردن تو
تو بیخود صبوحی، من بیهش زمانه
ای مه غلام حسنت، چون در خمار باشی
نی رو ز خواب شسته نه موی کرده شانه
مطرب به رود خود زن دستی به ابر باران
وین زهد خشک ما راتر کن به یک ترانه
خسرو خراب مطرب تو مست ناز و سرخوش
هان در چنین نشاطی یک رقص عاشقانه
زمین
دیدم نگار خود را میگشت گرد خانه
برداشته ربابی میزد یکی ترانه
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2395
میبرزند ز مشرق، شمع فلک زبانه
ای ساقی صبوحی! دَر دِه میِ شبانه
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 495
در صومعه نگنجد، رند شرابخانه
عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 238
در صومعه نگنجد رند شرابخانه
ساقی، بده مغی را، درد می مغانه
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 239
فارسی متن کا ماخذ: گنجور