صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 77 - گرم شدن چشم «دول رانی» در روی شمس الحق و الدین خضر خان و از تاب مهر، آب در چشمش گشتن، و مهربان گشتن آن چشمهٔ مهر، بران نیلوفر هندی، و چون شعاع خورشید، از صفر ابر زمین افتادن

شمارهٔ 77 - گرم شدن چشم «دول رانی» در روی شمس الحق و الدین خضر خان و از تاب مهر، آب در چشمش گشتن، و مهربان گشتن آن چشمهٔ مهر، بران نیلوفر هندی، و چون شعاع خورشید، از صفر ابر زمین افتادن

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چه خوش باشد در آغاز جوانی

دو بیدل را بهم سودای جانی

22

خضر خان و دول رانی درین کار

دو دل بودند یکدیگر گرفتار

33

کنون حرفی که من خواندم درین لوح

چنین بخشد به دلها راحت و روح

44

که چون آمد دولرانی به درگاه

بشارت یافت از بخت نکوخواه

55

به رسم بندگی بر پای می بود

به فرش خاص جبهت سای می بود

66

به فرخ روزی اندر خلوت قصر

خضر خان را بخواند اسکندر عصر

77

اشارت کرد بانوی جهان را

که بیرون افگند راز نهان را

88

خلف را از خلیفه گوید این راز

که گشت بخت و دولت کار پرداز

99

دولرانی خجسته دختر کرن

که نارد چرخ چون آمد مه به صد قرن

1010

شد است از بهر تزویجت مهیا

که گردد خانه زان ماهت ثریا

1111

چو خان را آمد این دیباچه در گوش

ز شرم شاه بانو ماند خاموش

1212

در آن شرمندگی ز ایوان برون رفت

ولیکن مهرش اندر جان درون رفت

1313

در آن دم بود خان ده ساله راست

که این هنگامه شادیش برخاست

1414

دول رانی به قدر هشت ساله

دو هفته ماه را بسته کلاله

1515

همه دندانش مست شیر بدر است

از آن مستی همی افتاد می‌خواست

1616

برادر داشت در هر وصف شایان

چراغ افروز گوهرهای رایان

1717

به صورت اندکی با خان کشور

مشابه بود همچون روی با رز

1818

ز هجران برادر در نهانش

غمی می‌زاد هر دم توامانش

1919

چو دیدی روی خان چیزی از انسان

از آن رو نقش خانش بود در جان

2020

چنان بی سلخ ماهی را ته پوست

به مهر آن برادر داشتی دوست

2121

نمی‌دانست چون او نیک و بد را

گمان بردی برادر جفت خود را

2222

ولیکن بود خان اعظم آگاه

که از نه طاق جفت اوست آن ماه

2323

بدین خوش بود آن باز شکاری

که زان اوست کبک مرغزاری

2424

برینسان مهر آن هر دو دل افروز

چو ماه نو همی افزود هر روز

2525

به بازی بودشان عشقی که یک دم

نبودندی جدا در بازی از هم

2626

نبد چون عشق در بازی مجازی

شد آن بازی در آخر عشق بازی

2727

چو طفلانی که با هم لعب سازند

بهم گه طاق و گاهی جفت بازند

2828

نهانی باختندی آن دو مشتاق

ز طاق ابروان هم جفت و هم طاق

2929

به یکجا خوردشان بودی جدا خواب

نخوردنی دمی بی یکدگر آب

3030

چنین تا هشت ساله دختر رای

نهاد از دور گردون بر نهم پای

3131

خضر خان چون به سرسبزی چنان گشت

که خواهد عالمی را سایبان گشت

3232

بباید کرد نخلی هم نشینش

که برخوردار گردد میوه چینش

3333

پس آنگه عزم شد سلطان دین را

هم آن معصومهٔ پرهٔ‌نشین را

3434

که چون خان خضر خان «الپخان» است

که زیب چهرهٔ دولت بدان است

3535

به درج عصمتش دریست مستور

که چون خورشید نتوان دیدش از نور

3636

کنندش با هزاران ارجمندی

به عقد ان زمرد عقد بندی

3737

چو این اندیشه محکم گشت شه را

نوید خواستگاری داده مه را

3838

بسوی «الپخان» فرمان فرستاد

از آن اندیشهٔ خیرش خبر داد

3939

الپخان کان بلندی یافت از بخت

بزیرفت آن مبارک مژده از تخت

4040

مهیا کرد با صد زینت و زین

ز بهر چشم ملک آن قره العین

4141

شدند اهل حرم زین نکته آگاه

درون رفتند پیش بانوی شاه

4242

به رسم بندگی و نیک خواهی

نمودند اندران در گاه شاهی

4343

که دخت الپخان چون شد مقرر

که گردد هم‌نشین با خان کشور

4444

نه او بیگانه شد از دور پیوند

که او هم شاه بانو راست فرزند

4545

خضر خان کز بهار زندگانی

بهر سو میزند شاخ جوانی

4646

نباید کان گلی کش بار گردد

ز خار غیرتش افگار گرد

4747

از آن گاهی که دخت «کرن» گجرات

حوالت کرد شاهنشه بدان ذات

4848

به گوش او که این گفتار در شد

تو گوئی در تنش جان دگر شد

4949

برند از هم دو پیکر آشنائی

میسر نیست ایشان را جدائی

5050

صواب آن شد که دو لولوی هم درج

شود هر یک چراغی در دگر برج

5151

خوش آمد این سخن بانوی شه را

دو منزل شد معین هر دو مه را

5252

بجای شه شد و جای دگر دوست

دو جان یک جا و فارغ پوست از پوست

5353

همین شد رسم دوران ستم ساز

که نتواند دو کس را دید دمساز

5454

کجا برج از دو کوکب کرد معمور

که باز از یکدگر نفگندشان دور

5555

کجا دو مرغ را خانه بهم ساخت

که باز اندر میان سنگی نینداخت

5656

غرض هر یک به خلوت جائی خود رفت

به پای دیگران نز پای خود رفت

5757

پس از یک هفته آن ماه دو هفته

به خدمت آمدی از تاب رفته

5858

خضرخان کردی از دورش نگاهی

برآوردی ز دل دزدیده آهی

5959

دول رانی هم از دنبالهٔ چشم

بدیدی و فگندی شعله در پشم

6060

خضرخان راست کردی موزه از پیش

چنین کردی سلام دلبر خویش

6161

سمنبر خدمت دیگر گرفتی

گل افگندی به خاک و بر گرفتی

6262

جسدها دور و جانها یکدگر یار

زبان‌ها گنگ و ابروها به گفتار

6363

به پرسش، هر نظر زین سو بیانی

به پاسخ، هر مژه زان سو زبانی

6464

به مهر این در درون او جگر وش

به ناز آواز درون این جگر کش

6565

درون یکدگر در رفته پنهان

نه قالب در میان گنجیده نی جان

6666

چو رفتندی دگر در خلوت آباد

شدندی با خیال یکدگر شاد

6767

میان آن دو سر و پای در گل

پرستاران بسی بودند یک دل

6868

غرض آن محرمان در شام و شبگیر

شده جاسوس چشم فتنه چون تیر

6969

درون سو، راز جانها داشتندی

برون، پاس زبانها داشتندی

7070

به غمها مونس دو یار جانی

که بی مونس مبادا زندگانی

7171

غرض القصه چون بانوی آفاق

به پرده بیخت راز آن دو مشتاق

7272

اشارت کرد تا خاصان درگاه

برند آن ماه را ز آن جا شبانگاه

7373

به «قصر لعل» دارندش نهانی

چنان که اندر خزینه لعل کانی

7474

ز من بشنو که خوی آسمان چیست

به کاری کاسمان می‌گردد آن چیست

7575

ز بهر آنست این گردنده پر کار

که یاری را جدا گرداند از یار

7676

کجا با هم دو تن را داد پیوند

که از هم بازشان دوری نیفگند

7777

چو حال اینست آن به کادمی زاد

دمی باشد بروی دوستان شاد

7878

دهد از روی یاران دیده را نور

زمانی نبود از هم صحبتان دور

7979

چو خواهد عاقبت بودن جدائی

غنیمت داشت باید آشنائی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

همیشه دور چرخ لاجوردی

نداند پیشه‌ای جز ره نوردی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 76 - آغاز انشعاب عشقهٔ عشق خضر خان از شاخ سبز و تر دول رانی

اگلی نظم

شبی داده جهان را زیور و روز

مهی چون آفتاب عالم افروز

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 78 - صفت ماهتابی که پیش از مهر روشن پردهٔ ابر حیا بر رو کشیده

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور