صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 76 - آغاز انشعاب عشقهٔ عشق خضر خان از شاخ سبز و تر دول رانی

شمارهٔ 76 - آغاز انشعاب عشقهٔ عشق خضر خان از شاخ سبز و تر دول رانی

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

همیشه دور چرخ لاجوردی

نداند پیشه‌ای جز ره نوردی

22

ز دورش هر یکی گردش به کاریست

به ریز هر یکی دیگر شماریست

33

چونی امید پاینده است و نی بیم

خوش آنکس کاونهد گردن به تسلیم

44

چو نتوان رشتهٔ گردون گستن

بباید دل درو ناچار بستن

55

چه داند طوطی کافتاده در دام

که از شکر دهندش طعمه در کام

66

چه داند باز چون بندند پایش

که دست شاه خواهد بود جایش

77

دری کو خواست شد بر افسر خاص

رسد در گنج شاه از دست غواص

88

خدایا، هر که را نعمت دهی بیش

در آموزش، سپاس نعمت خویش!

99

چنین خواندم در آن دیباچهٔ راز

که هر حرفی ازو می‌کرد صد ناز

1010

که چون شاهنشه جمشید مسند

علاء الدین والد نیا محمد

1111

به ملک دهلی از عون الهی

برامد بر سریر پادشاهی

1212

سری کز باد کین دیدش خطرناک

باب تیغ کردش طعمهٔ خاک

1313

هم اندر هندرایان را رهی کرد

هم از تاتار غزنین را تهی کرد

1414

الغخان معظم را بفرمود

که لشکر جانب دریا کشد زود

1515

در آن حد «کرن رای» ای بود با نام

به قدرت کامکار اندر همه کام

1616

ازو رایان ساحل در تف و تاب

روان در بحر و بر فرمانش چون آب

1717

چو تیغ افشاند بر وی خان مغفور

ز میدان تیره دل چو سایه از نور

1818

حرمهای مهین رای والا

سرا پا غرقه در لولوی لالا

1919

به دست افتاد با پیل و خزانه

جهانی پر شد از رانی و رانه

2020

بتانی ستاره بدیده نی ماه

نه چشم بد در ایشان یافته راه

2121

سران جمله خوبان گل اندام

پری روئی که «کنولادی» بدش نام

2222

چو دیده ز ارجمندی نازنین خوی

چو جان پوشیده از بینندگان روی

2323

گرامی آفتابی سایه پرورد

ولی خورشیدش از هیبت شده زرد

2424

امانت دار آن خان جهانگیر

که از عصمت بران آهو نزد تیر

2525

به فیروزی چو باز آمد از آن فتح

به پیش تخت شه زد بوسه بر سطح

2626

به عرض بارگاه آورد در پیش

متاع و پیل و اسپ و زر ز حد بیش

2727

نهانی تحفهٔ کان پیشکش کرد

هم آن نازک تنان ما هوش کرد

2828

سران جمله «کنولا دی را نی»

سزای خدمت تخت کیانی

2929

چنان ماهی و آن انجم به دنبال

به فرمان در حرم رفتند در حال

3030

چو آمد در شبستان شه آن شمع

پریشان خاطرش گشت اندکی جمع

3131

چنان افشرد بهر بندگی پای

که کرد اندر دل شاه جهان جای

3232

کسی کش بخت و دولت پای گیرد

به چشم بختیاران جای گیرد

3333

غرض القصد «کنو لادی رانی»

دو دختر داشت گاه کامرانی

3434

چو رانی، سوی حضرت شد سبک پای

بماند آن هر دو گوهر در کف «رای»

3535

چنان افتاد حکم ایزد پاک

که شد در بزرگ اندر دل خاک

3636

دویم را عمر شش مه بود رفته

که بودان شش مهمه ماه دو هفته

3737

پری روی ز مردم حور زاده

سپهرش نام «دیولدی» نهاده

3838

چو «کنولادی» در را صدف بود

به خدمت پیش شاه بحر کف بود

3939

همی کرد آن چنان خدمت به درگاه

که حاصل می‌شدش خوشنودی شاه

4040

شبی خوش دید دارای زمن را

به عرض آورد راز خویشتن را

4141

که از شاخ جوانی بر درختم

دو غنچه ناشگفته داشت بختم

4242

چو زینجا باد اقبال آن طرف تاخت

مرا زانجا ربود این جانب انداخت

4343

شدم من خوش ز بخت روشن خویش

ولی ماند ان دو گل در گلشن خویش

4444

یکی زان دو سپرد اندر جوانی

پرستاران شه را زندگانی

4545

دوم مانده است و، چون پیوند خون است

دل من بهر آن خون، بی‌سکون‌ست

4646

دمی گر مهر شه بر بنده تابد

به گرمی خون به خون پیوند یابد

4747

چو شه را در شد این دیباچه در گوش

نموداری دگر رو دادش از هوش

4848

به دل می‌گشت جستن هر زمانش

پرستاری ز بهر خضر خانش

4949

موافق باز خواندش در دل آن گفت

ستاره خواست تا مه را کند جفت

5050

برای کار دان فرمان فرستاد

که ما را بخت آگاهی چنان داد

5151

که داری در سرای دولت خویش

مبارک روی دختی دولت اندیش

5252

چو بر طغرای فرمان دیده سائی

ز دو دیده فرست آن روشنائی

5353

که گردد بیت این خورشید معمور

شود روشن شبستانش بدان نور

5454

سریر آرای ملک هندوان «کرن»

که بد صاحب‌قران «رای» ای در آن قرن

5555

ازین شادی که آمد ناگهانش

نگنجید اندرون پوست جانش

5656

کجا در ذره گنجد این که خورشید

دهد نزد خودش پیوند جاوید

5757

چو با چشمه کند بحر آشنائی

شود آن چشمه هم بحر از روانی

5858

بران شد کان طرب را کار سازد

علم بر پشت پیلان بر فرازد

5959

متاع قیمتی صد پیل بالا

ز دیبا و خز و لولوی لالا

6060

دگر کالای گوناگون نه چندان

که گنجد در خیال هوشمندان

6161

پس آن که با هزار امیدواری

نشاند نازنین را در عماری

6262

فرستد سوی دولت خانهٔ تخت

که آن دولت رسد در خانهٔ بخت

6363

درین اثنا چنان شد شاه را رای

که بستاند از آن رای «کرن» جای

6464

بران سو نامزد گشتند در دم

الفغان معظم پنجمین هم

6565

امیران دگر باجیش و انبوه

که از پامال اسپان سرمه شد کوه

6666

چو در «گجرات» رفت آن لشکر سخت

بخاک افگند رای کاردان رخت

6767

چو آنجا، نی صلاح جان و تن دید

هزیمت را سلاح خویشتن دید

6868

نبرد از هم دمان و خون و پیوند

به جز خاص شبستان لعبتی چند

6969

نهان از دیدهٔ مردم پری وار

بسوی «دیوگیر» افگند رهوار

7070

رسید انجا و گشت ایمن ز خون‌ریز

عنان را نرم کرد از جنبش تیز

7171

چو «سنکهن دیو» پور رای رایان

بشد آگاه ز آگاهی سرایان

7272

که «گرن» از «گوجرات» آمد برین سوی

ز تاب تیغ ترکان تافته روی

7373

به پرده دختری دارد نهفته

گلی پوشیده روی ناشگفته

7474

لطافت مایه‌ای چون آب باران

سزای تخت گاه تاجداران

7575

طمع در بست «سنگهن» تا به صد جهد

برد در برج خویش آن ماه را مهد

7676

برادر را که «بهلیم» بود نامش

بخواند و گرد حمال پیامش

7777

بران سو رفت «بهلیم دیو» چون باد

به مهمان راز مهمانی برون داد

7878

چو «کرن» از ردهٔ بخت پریشان

حمایت جوی بود از سوی ایشان

7979

نیارست اندران پیغام نه کرد

ضرورت باز حل پیوند مه کرد

8080

فرستادند بر بومی همای

مه روشن به کام اژدهائی

8181

چو یک فرسنگ ماند اندر تگاپوی

که اندر «دیو گیر» آرد پری روی

8282

سپاه شه که بود اندر پی «کرن»

که کردی در زمانی کار یک قرن

8383

چو باد تند زد ناگه بر ایشان

همه جمعیت خس شد پریشان

8484

به کوه و دشت سر زد «کرن» سر کش

سپاهی در عقب چون کوه آتش

8585

چنان بگرفت زاندیشه سر خویش

که چون اندیشه نا پیدا شد از پیش

8686

در آن جنبش «دولرانی» که بختش

بری میخواست چیدن از درختش

8787

دوان می‌شد به پشت باد پائی

چو گل کش باد بر گیرد ز جائی

8888

به پیکان گوش او کز اوج و از پست

بسان تیر می‌شد شست در شست

8989

غرض ناگه رسید از غیب تیری

که تیر چرخ زان بر زد نفیری

9090

بماند آن رخش آتش پای سرکش

گرفت ماه شد در برج آتش

9191

الغفان در حرم میداشت مستور

چو فرزند خودش در پردهٔ نور

9292

چو فرمان شد که آن ریحان فردوس

به شهر آرند چون برجیس در قوس

9393

رسانیدند در ایوان جمشید

به جلباب حیا پوشیده خورشید

9494

کنون بین کاختر هر هفت کرده

چها بیرون دهد از هفت پرده

9595

بیا مطرب بساز ابریشمی چنگ

برین شادی که آمد دوست در چنگ

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کنون از فتح هندوستان دهم شرح

کنم دیباچهٔ گرشاسپ را طرح

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 75 - داستان در حک کردن نقش کفر به پلارک چند از دیباچه عشق خضر خان که شاهی از سواد هندوستان و حرفی خان خانان بود

اگلی نظم

چه خوش باشد در آغاز جوانی

دو بیدل را بهم سودای جانی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 77 - گرم شدن چشم «دول رانی» در روی شمس الحق و الدین خضر خان و از تاب مهر، آب در چشمش گشتن، و مهربان گشتن آن چشمهٔ مهر، بران نیلوفر هندی، و چون شعاع خورشید، از صفر ابر زمین افتادن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور