صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 78 - صفت ماهتابی که پیش از مهر روشن پردهٔ ابر حیا بر رو کشیده

شمارهٔ 78 - صفت ماهتابی که پیش از مهر روشن پردهٔ ابر حیا بر رو کشیده

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شبی داده جهان را زیور و روز

مهی چون آفتاب عالم افروز

22

فلک نوری که گرد آورده از مهر

از آن گلگونه کرده ماه را چهر

33

مهی خورشید وام از نور جاوید

دو چندان باز داده وام خورشید

44

به خواب خوش جهانی آرمیده

ازین خوشتر، جهان خوابی ندیده

55

زمستان و هوای آنکه مشتاق

نباشد یک نفش از جفت خود طاق

66

نهانی وعده محکم گشت خان را

که با هم یک تنی باشد دو جان را

77

همان شب ز اتفاق بخت ناگاه

طلب شد شاه بانو را به درگاه

88

شد آن مستورهٔ عصمت برآن سوی

به مسند کرده بهر بندگی روی

99

ازین سو یافت فرصت عاشق مست

خضر خان کاب خضر آرد فرادست

1010

به بی‌صبری شده زان شمع سرکش

چو پروانه که پا کوبد بر آتش

1111

نه دل بر جا که غم را پای دارد

نه صبران که دل بر جای دارد

1212

پرستاران محرم نیز زین درد

دمیده، در چراغ جان، دم سرد

1313

چنان می‌خواست رفتن جانب ماه

کزان عقرب دشی کم گردد آگاه

1414

چو دخت الپخان بد جفت این طاق

برادرزادهٔ بانوی آفاق

1515

که گر در حضرت بانوی معصوم

شود رمزی از آن دیباچه معلوم

1616

کند عون برادرزادهٔ خویش

شود آزرده از فرزند دل ریش

1717

دهد دوری فزون‌تر همدمان را

بود بیم سیاست محرمان را

1818

وز آن سو چشم در ره مانده دلبند

که یارب کی به چشم آید خداوند

1919

به خود می‌گفت کشت این ماهتابم

که شب رفت و نیامد آفتابم

2020

پرستاران او نیز اندرین غم

چو مرغ کنده پر افتاده پر کم

2121

در آن مهتاب روشن، خان بی صبر

همی جست آسمان را پاره ابر

2222

به درد دل تمنائی همی پخت

به سوز سینه سودائی همی پخت

2323

نیازی از دل شوریده می‌کرد

دعا می‌خواند و آب دیده می‌کرد

2424

از آن جا کاه عاشق فتح درهاست

نیاز دردمندان را اثرهاست

2525

قبول افتاد در حضرت نیازش

به کام دل شد اختر کار سازش

2626

برامد تیره ابری ناگه از غیب

همه گل‌های انجم کرده در جیب

2727

گرفت از پیش گردون پرده داری

نهان شد ماه در شبگون عماری

2828

کنیزی پاسبان را کرد بر راه

که گر آید کسی از بانوی شاه

2929

بگوئی کاینک است آن بخت بیدار

به خواب خوش چو بیداران خبر دار

3030

چو خان کرد این وصیت پاسبان را

به پاس کار خود خوش کرد جان را

3131

در آن ظلمات شد عزم نهانی

خضر را سوی آب زندگانی

3232

چو عاشق در رسید آنجا که دل خواست

به خلوت وعده با دل خواه شد راست

3333

از آن سو در رسید آن دلستان نیز

بهار تازه و سرو جوان نیز

3434

گل کر نه به نزدش بود چندی

دهان هر گلی در نیم خندی

3535

نه تنها بوی گل بود آن ز گلزار

که با آن بود بوی یار هم یار

3636

چو آن بو، در دماغ خان درون رفت

نسیم جان به مغز جان درون رفت

3737

چو زنبوران گل زان بوی شد مست

بدان نزدیک کافتد چون گل از دست

3838

نه اسباب صبوری مانده جان را

نه یارای سخن گفتن زبان را

3939

ستاره هر دو چون دو سرو نوخیز

به یکدیگر نظرها داشته تیز

4040

دو دیده چار گشته گاه دیدار

بدیدن زیر منت مانده هر چار

4141

دو مردم در دو چشم یکدگر نور

چو دو دیده به یک جا و ز هم دور

4242

دو طاوس جوان با هم رسیده

ولی طاوس هر دو پر بریده

4343

دو گلبن، در یکی گلشن، شکر خند

به بوی یکدگر از دور خرسند

4444

دو شمع شکر افشان شب افروز

ز سوز یکدگر افتاده در سوز

4545

دو بی‌دل رو برو آورده مشتاق

نظر ها جفت و، دلها جفت و، تن طاق

4646

به تاراج طبیعت حیرت و شرم

کجا بازار رعنائی شود گرم

4747

عجب حالی زلال از چشمه جسته

جگرها را تشنه، لبها مهر بسته

4848

کمان داران رغبت تیر در شست

نه امکان زدن بر آهوی مست

4949

هوای دل همی‌کرد از درون جوش

تحیر بانگ بر می‌زد که خاموش

5050

جوان شیری ز کار خویش خندان

که صیدش پیش و او بربسته دندان

5151

وز آن سو نازنین با جان پر جوش

ز حیرت ناز را کرده فراموش

5252

نشسته هر دو دلدار وفا جوی

چو دو آیینه با هم روی در روی

5353

دل شیر ژیان تا قوتی داشت

عنان شیری از پنجه نگذاشت

5454

چو طاقت طاق شد در سینهٔ چاک

به بیهوشی فرو غلطید در خاک

5555

چو افتاد آن نهال تازه و تر

صنم خود بود شاخ سبز بی بر

5656

سر اندر پای خضر نازنین سود

ز سودای خضر، صفراش بربود

5757

پرستاران چو چشم آن سو فگندند

به ناخن روی و وز سر موی کندند

5858

ز هول اندر پریشانی فتادند

ز چشم اشک پشیمانی گشادند

5959

نمودند اندر آن حالت شتابی

زدند آن سبزه و گل را گلابی

6060

چو زان صفرا دمی هشیار گشتند

همان غم را دگر غم‌خوا رگشتند

6161

شده هر دو بحال خویشتن گم

که چون گردد ازینسان حال مردم

6262

کنیزان راهم آمد جان به تن باز

که بد هر یک زبان بسته دهن باز

6363

بدینسان تا گذشت از شب دو پاسی

نبود از کام دل جان را سپاسی

6464

بسوز سینه دو یار وفادار

وداع یکدگر کردند ناچار

6565

ز دل بر چهره خون انداز گشتند

پس از هم دیده پر خون باز گشتند

6666

جگر پر خون و جانها پر هوس بود

قدم می‌رفت و روها باز پس بود

6767

خضر گوئی که اسکندر هوس گشت

که تشنه ز آب حیوان باز پس گشت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چه خوش باشد در آغاز جوانی

دو بیدل را بهم سودای جانی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 77 - گرم شدن چشم «دول رانی» در روی شمس الحق و الدین خضر خان و از تاب مهر، آب در چشمش گشتن، و مهربان گشتن آن چشمهٔ مهر، بران نیلوفر هندی، و چون شعاع خورشید، از صفر ابر زمین افتادن

اگلی نظم

صبا چون باغ را پیرایه نو کرد

دل بلبل به روی گل گرو کرد

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 79 - صفت بهار، و گلگشت شجرهٔ بلند بالش مملکت والا خضر خان طوبی له، در باغ بهشت آسا، و بسوی گلهای کرنه گذشتن، و بوی دوست باز یافتن، و هوش به باد دادن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور