شاعر: امیرخسرو دهلوی
به چشمم تا خیال لعل آن قصاب میگردد
دمادم در اشک من به خون ناب میگردد
دمادم سجده میآرم من بیدل به هر ساعت
خیال طاق ابروی توام محراب میگردد
همیگردد خیال رویت اندر خانه چشمم
مثال ماهیی کاندر میان آب میگردد
سر زلفت سرش بر باد خواهد داد میدانم
که رسوا میشود دزدی که در مهتاب میگردد
تو سلطانوار بنشین و مترس از خسروی چون من
که او از گریهای در پای ما نایاب میگردد
زمین
در این گلشن کدامین شعله با این تاب میگردد
که از شبنم به چشم لاله و گل آب میگردد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 947
سیه مستی به دور ساغرت بیتاب میگردد
به عرض سرمه گرد چشم مستت خواب میگردد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 948
دل سنگ از شکست دانه من آب میگردد
ز عاجزنالی من آسیا گرداب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2832
ز دامان ترم ریگ روان سیراب میگردد
نمک در دیده من پردههای خواب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2833
ز آهم بیستون سرچشمهٔ سیماب میگردد
دل آهن زبرق تیشه من آب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2834
فارسی متن کا ماخذ: گنجور