صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 88 - کشیدن اجل، شمشیر الوقت سیف قاطع، بر سر تاجوران سر پر، و شهادت آن بهشتیان بر دست زبانی چند، و گزاردن تیغ بر سر ایشان به خبر مشهور، که «السیف محاء الذنوب»

شمارهٔ 88 - کشیدن اجل، شمشیر الوقت سیف قاطع، بر سر تاجوران سر پر، و شهادت آن بهشتیان بر دست زبانی چند، و گزاردن تیغ بر سر ایشان به خبر مشهور، که «السیف محاء الذنوب»

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شراب عشق بازان آب تیغ است

بهر عاشق چنین آبی دریغ است

22

شنیدی قصه یوسف که تا چون

بتان را در دست شوند از خون؟

33

زنی کان حسن را نظاره کرده

ترنجش بر کف و کف پاره کرده

44

عروسانی که حسن شه پسندند

حنا بر دست خود زینگونه بندند

55

چه داغست این، که هر جا، می نشانم

چه خونست این، که هر سو، می فشانم؟

66

کسی روشن کند این آتشین سوز

که روزی سوخته باشد بدین روز

77

نه هر دل داند این داغ نهان را

نه هر کس پی فتد این سوز جان را

88

کسی کاگاه شد زین قصهٔ درد

ز هر حرفی به سینه دشنه‌ای خورد

99

چو بر عاشق اشارت تیغ خون است

سیاست کردن از رحمت برون است

1010

خضر خانی که چون وحش شکاری

ز غمزه داشت در جان زخم کاری

1111

نشستی عاقبت زان زخم دلدوز

به روز ماتم خود بهترین روز

1212

چه حاجت بود چرخ بی‌وفا را؟

برو راندن، ز خون، تیغ جفا را؟

1313

ولیکن چون چنانش بود تقدیر

گسستن کی تواند بسته زنجیر!

1414

مع القصه، نهانی دان این راز

ز گنج راز زینسان در کنند باز

1515

که چون سلطان مبارک شاه بی مهر

ز تلخی، گشت، بر خویشان، ترش چهر

1616

صلاح ملک در خونریز شان دید

سزاواری به تیغ تیزشان دید

1717

بران شد تا کند از کین سگالی

ز انباز، آن ملک، اقلیم خالی

1818

نهان سوی خضر خان کس فرستاد

نموداری به عذر از دل برون داد

1919

که ای شمعی ز مجلس دور مانده

تنت بی‌تاب و رخ بی نور مانده

2020

تو میدانی که از من نیست این کار،

ستم کش ماند و یکسو شد ستمکار

2121

کنون ما هم در آن هنجار کاریم

به هنجاری ازین بندت براریم

2222

چو در خوردی، که باشی مسند آرای،

بر اقلیمی کنیمت کار فرمای

2323

ولی مهر کسی کاندر دلت رست

نه در خورد علو همت تست

2424

«دول رانی» که در پیشت کنیزیست

کنیز ارمه بود، هم سهل چیزیست

2525

شنیدم کانچنان گشت ارجمندت

که شد پابوس او سرو بلندت

2626

نه بس زیبا بود، کز چشم کوتاه،

پرستار پرستاری شود شاه!

2727

کدو در صحن بستان کیست، باری؟

که جوید سر بلندی با چناری؟

2828

تمنای دل ما میکند خواست

که زان زانو نشین بربایدت خاست

2929

چو زینجا رفت، باز اینجا فرستش،

به پائین گاه تخت ما فرستش

3030

چو سودای دلت کم گشت چیزی

دهیمت باز تا باشد کنیزی

3131

چو شد پیغام گوئی، برد پیغام

خضر خان را نماند اندر دل آرام

3232

ز خشم و غصه کرد آن ماه در سلخ

چو می، هم گریه و هم خنده تلخ

3333

نخست از دیده لب را جوش خون داد

پس آلوده به خون پاسخ برون داد

3434

که شه را، ملک رانی چون وفا کرد،

دولرانی به من باید رها کرد!

3535

چو دولت دور گشت از خانی من

دولرانی است دولت رانی من

3636

در این دولت هم از من دور خواهی،

مرا بی دولت و بی نور خواهی!

3737

چو با من همسر است این یار جانی،

سر من دور کن، زان پس تو دانی!

3838

پیام‌آور چو زان جان غم اندود

به برج شاه برد آن آتشین دود

3939

شهنشه گرم گشت از پای تا فرق

به گرمی، خیره خندی کرد، چون برق

4040

برآمد شعلهٔ کین را زبانه

بهانه جوی را نوشد بهانه

4141

به تندی سر سلاحی را طلب کرد

که باید صد کروه امروز شب کرد

4242

رو اندر «گوالیر» این دم، نه بس دیر

سر شیران ملک افگن به شمشیر

4343

که من ایمن شوم ز انبازی ملک

که هست این فتنه کمتر بازی ملک

4444

به فرمان شد روان، مرد ستمگار

کبوتر پای بند و جره ناهار

4545

شبا روزی برید آن چند فرسنگ

رسید و بر ز بر کرد، از ته، آهنگ

4646

رسانید آنچه فرمان بودش از تخت

بشد اهل قلعه در کاری چنان سخت

4747

درون رفتند سرهنگان بی‌باک

به بی‌باکی در آن عصمت گهٔ پاک

4848

برو پوشیدگان، هوئی در افتاد

کزان هو، لرزه در بام و در افتاد

4949

در آن برج، از شغب هر تیر شد قوس

قیامت، میهمان آمد به فردوس

5050

ز کنج حجرها با صد نژندی

برون جستند نر شیران به تندی

5151

ز باز و و زور، و از تن، تاب رفته

توان مرده خرد در خواب رفته

5252

شد اندر غصه شادی خان والا

مدد جست از پناه حق تعالی

5353

سبک در کوتوال آویخت تا دیر

ته افگندش، بکشتن جست شمشیر

5454

چو شمشیر ظفر گم گشته پودش

از آن نیروی بی حاصل، چه سودش؟

5555

عوانان در دویدند از چپ و راست

در افتادند وان افتاده بر خاست

5656

زهی سگساری چرخ زبون‌گیر

که شیران راسگان سازند نخچیر

5757

چو بستند آن دو دولتمند را سخت

زمانه بست دست دولت و بخت

5858

فتادند آن شگر فان در زبونی

برام‌د سو به سو شمشیر خونی

5959

چو جست آواز بی رحمی زخنجر

درآمد خونی بی رحمت از در

6060

عفا الله بر چنان روهای چون ماه

کسی چون بر کند شمشیر کین خوا!

6161

کرا در دل نیاید سو ز جانی

ز افسوس چنان عمر و جوانی؟!

6262

فلک را باد یارب سینه صد چاک!

کزینسان ارجمندان را کند خاک!

6363

غرض کس را برایشان چون نشد رای

که گردد تیغ خون را کار فرمای

6464

بجنبید از میان چون تند بادی

فروتر نسبتی هندو نژادی

6565

غم افزائی، چو عیش تنگ حالان

کژ اندیشی، چو عقل خردسالان

6666

درازش سبلتی پیچیده بر گوش

ز سبلت کرده خود را حلقه در گوش

6767

سبک زان صف سرهنگان برون جست

تو گوئی خواهد از وی موج خون جست

6868

ز راه مهر دامن در کشیده

به خونریز آستینها بر کشیده

6969

ز فرماینده، تیغ گوهرین جست

کشید و کرد دامان قبا چست

7070

برآمد گرد آن سرو گرامی

که از سر سبزی خود بود نامی

7171

شهادت خاست از خضر اندران کاخ

چو تسبیح درخت از سبزی شاخ

7272

از آن بانگ شهادت کامد از شاه

شهادت گوئی شد مهر و هم ماه

7373

سپر می‌کرد خورشید از تن خویش

ولی تقدیر یکسو کردش از پیش

7474

کند تیغ قضا چون قطع امید

نه مه داند سپر کردن نه خورشید

7575

به یک ضربت که آن نامهربان کرد

سر شه در کنارش میهمان کرد

7676

قضا کامد ز بهرش ز آسمان زیر

قلم چون رانده بودش، راند شمشیر

7777

ز خون او چو رنگین کرد جا را

هم از خونش نوشت این ماجرا را

7878

چو از تیغ آن سر والا، قلم شد

خط مشکین او خونین رقم شد

7979

چو گرد رویش از خون سیل در گشت

گل لعل وی از خون لعل تر گشت

8080

ز گردن موج خون کش پیش می‌رفت

دون سوی نگار خوش می‌رفت

8181

«دول رانی» که با فرخندگی بود

دوید این خون و با آن خون درآمیخت

8282

«دول رانی» که با فرخندگی بود

خضر خان را زلال زندگی بود

8383

چو خضر چرخ، با او در کمین گشت

همان آب حیاتش تیغ کین گشت

8484

چو دیدم اندرین شیشه به تمیز

بسی هست آب حیوان خضر کش تیز

8585

بر آمد جان عاشق خون فشانان

ولی می‌گشت گرداگرد جانان

8686

گلی کز وی چکید از قطره‌ای خوی

فشاندی، خون خود، صد بنده به روی

8787

تنی کاسیب گل بودی دریغش

فلک، بین تا چسان زو زخم تیغش

8888

زهی خونابهٔ مردم که گردون

ز شیرش پرورد، آنگه خورد خون

8989

نگر تا چند گردد دور افلاک،

که یک نوباوه بیرون آرد از خاک؟

9090

چو گشت این سرو بن، در زیور و زیب

بخاک اندازدش، باز از یک آسیب!

9191

چه باشد خضر خان، بل صدخضر نیز

ازین خضرای رنگین گشت ناچیز

9292

بس آن به کادمی در جان سپردن

بقای خضر یابد بعد مردن

9393

چو خون خضر خان در خاک در شد

ز خونش هر گیا خضری دگر شد

9494

بگرد بار خود می‌گشت جانش

همی گفت این حکایت از زبانش

9595

که ای جان من و آشوب جانم

که در کار تو شد جان و جهانم

9696

چون من بهرت، ز جان کردم جدائی

مبری ز آشنایان، اشنائی

9797

بهر جائی که خون راند این تن پاک

گیاه مهر، خواهد رستن از خاک

9898

ز خون و خاکم این رنگین گیاجوی

از آن گوگرد سرخ این کیمیا جوی

9999

نه مرگست این که آید به پایان

ولی مرگست دوری ز آشنایان

100100

جدائی‌های هر پیوندم از بند

نه چون درد جدائی شد ز پیوند

101101

خضر خان، کاب حیوان بودر در جام،

درین دریای خون، گم شد سرانجام!

102102

غرض، چون خضر خورد آن شربت حور

همان می‌خورد «شادی خان» هم از دور

103103

«دول رانی» در آن خونابه سرگم

چو ماه چارده در جمع انجم

104104

ز زخم ماه نو، در هر کناره

به صد پاره رخی چون ماه پاره

105105

ز زخمی کاندران رخساره می‌شد

دل خورشید، صد جا، پاره می‌شد

106106

نه زان رخساره می‌شد پاره‌ای دور

که از مه دور می‌شد، پارهٔ نور

107107

صباحت هم بران رخسار گلگون

همی کرد از جراحت گریهٔ خون

108108

ز چشم و رخ که خون بیرون همی‌رفت

بهر سو سیلهای خون همی رفت

109109

در آن موها که پیچ بیکران بود

دل خان جست و جانش همدران بود

110110

ولی چون رفته را باز آمدن نیست

غم بیهوده جز رنج بدن نیست

111111

چو حال اینست به کاز طبع ناساز

روم اندر سر گفتار خود باز

112112

چو شد هنگام آن کان کشته‌ای چند

به زندان ابد مانند در بند

113113

شهیدان را ز مشهد گاه خون‌ریز

روان کردند سوی خوابگه تیز

114114

به «جی مندر» که برجی زان حصار است

شهان را کاندران شاهان خوش خواب

115115

به سنگین حجرهٔ در فرجهٔ تنگ

نهان کردند شان چون لعل در سنگ

116116

چو پنهان گشت در سنگ آن گهرها

جدا شد مهرهٔ دولت ز سرها

117117

فرواندند ز آسیب زمانه

فراموش اندران فرموش خانه

118118

فراوان یاد دارد، چرخ بد خوی

فرامش گشتگان، زینسان، بهر کوی

119119

خردمندی که بندد در جهان دل

دل از نام خردمندیش بگسل

120120

بد و نیک ار نمی‌دانی ز هر باب

تو هم زین نامه عبرت گیر و دریاب

121121

به عشق آویز وزان سرمایه جو بهر

که فارغ گردی از نیک و بد دهر

122122

وگر در عشق‌بازی ره ندانی

در آموزی گر این افسانه خوانی

123123

که در هر بیت او پوشیده کاریست

ز خون عاشقان نقش و نگاریست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گرت در سینه چشمی هست روشن

به عبرت بین درین فیروزه گلشن

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 87 - عزم سلطان عالم سوی عالم دیگر، و سلب کردن کافور مجبوب رجولیت فحول ملک و به روشنائی در چشم ملوک نشستن، و دیده قرة العین علائی را، کافور وام گردانیدن، و در آن قصاص، دیده و سر به هم باد دادن!

اگلی نظم

ایا چشم و چراغ دیدهٔ من

رخت بستان و باغ دیدهٔ من!

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 89 - بخشیدن برکت و یمن، فرزند یمین‌الدین مبارک را، ازین پند نامه میمون، تا در نقش این پند فرو شود، و از بند نفس بیرون آید!

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور