صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 89 - بخشیدن برکت و یمن، فرزند یمین‌الدین مبارک را، ازین پند نامه میمون، تا در نقش این پند فرو شود، و از بند نفس بیرون آید!

شمارهٔ 89 - بخشیدن برکت و یمن، فرزند یمین‌الدین مبارک را، ازین پند نامه میمون، تا در نقش این پند فرو شود، و از بند نفس بیرون آید!

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ایا چشم و چراغ دیدهٔ من

رخت بستان و باغ دیدهٔ من!

22

«مبارک» نام تو ز ایزد بتارک

چو نامت بر پدر گشته مبارک

33

توئی چون پاره‌ای از جان پاره

ز تیمار تو جان را نیست چاره

44

به دامان تو خواهم کرد پیوند

ز اندرز و نصیحت رقعه‌ای چند

55

چو جان خواهی همیشه زندگانی

به جان دوز این هم پیوند جانی

66

وصیت اینست کاندر گلشن دهر

بنات شکرین بشناسی از زهر

77

نه بندی دل بر ایوانی که در وی

چو در رفتی برون آئی پیاپی

88

مبین خواب پریشان در حق کس

کاثر نیز از پریشانی دهد بس

99

بهر دامن که در خواهی زدن چنگ

متاع صلح‌جو، نه مایهٔ جنگ

1010

رهائی ده به کوشش بسته‌ای را

به مرهم پرورش کن خسته‌ای را

1111

همیشه چنگ دل در یک دلان زن

دلی دو نیمه را دو نیمه کن تن

1212

مشو آتش به صحبت همسران را

که خود را سوزی، وانگه دیگران را

1313

چو آبی باش لطف از حد فزونش

همه راحت ز بیرون و درونش

1414

بود ماهی سزای تابهٔ تیز

که خار است از درون، بیرون دم ریز

1515

چو ماهی را کند کس باژ گونه

نماید خار پشتی را نمونه

1616

مثل گر مار را گویند چون اوست

به تندی مار بیرون آید از پوست

1717

مکن بد خوی را با خویش گستاخ

ستور بد، کهش ریزی، زند شاخ

1818

چو نافرجام را بر سر کنی جای

مشو رنجه، گرت بر سر نهد پای

1919

فغان زان سیل کاندم کاندر آید

ز پلوان بگذرد، بر پل بر آید

2020

ز تندی گر چه کارت را بلندی است

سبک بودن نه رسم هوشمندی است

2121

چو کوه از سنگ باید بست بنیاد

نشاید شد، چو خس، بازیچهٔ باد

2222

بود در خورد همت، کام هر کس

نخواهد کام شاهین، قوت کرکس

2323

نهنگی شو که با دریا کند زور

کند زیر و زبر دریا به یک شور

2424

چو کار افتد، نه کار از بهر نان کن

غزا را باش و آشام سنان کن

2525

مبین کز منعمت در معده جونیست

که جان بازی بنان خواهی گرو نیست

2626

بزن بر جان آن منعم سنانی

که نرزد نزد او جانی بنانی

2727

متاعی را که خواهد رفتن از پیش

ازو ناچار بستان بهرهٔ خویش

2828

به صرفه صرف کن نقدی که داری

که امساکت به از اسراف کاری

2929

نه آن صرفه بود ز اندیشهٔ خام

که بخل صرف را صرفه نهی نام

3030

بده سیم و درم بی‌مایگان را

نه نزل و هدیه عالی پایگان را

3131

مده سرمایه بر دست دغا باز

مپرور سفله را در نعمت و ناز

3232

چو گشتی در درم دادن کرم کوش

ز فر یاد درم خواهان مکن جوش

3333

نه بخشد زر، جوان مرد، از پی نام

نجوید نردبان، مرغ، از پی بام

3434

بنه، بر خویش، رنجی بهر آن را

کزان، راحت رسانی، دیگران را

3535

چو خط ما، به حکمت شو نمونه

مشو چون خط هندو باژ گونه

3636

چو مسطر راستی را، نه راست

چو چوب راست شو کاو جدول اراست

3737

که نام از راستی گیری به کشور

چو چوب جدول و چون تار مسطر

3838

به دانش راست باید داشت تن را

نشاید کژ نهادن خویشتن را

3939

به دانش زندگانی کن همه جای

که تا دانا و نادان بوسدت پای

4040

چو طاوس ار چه پوشی حله بر دوش

نشاید پای خود کردن فراموش

4141

به قدر خویش دارد هر یکی زور

چه همدستی کند با اژدها مور

4242

نشاید نیشکر با پیل خوردن

نه در تگ با صبا تعجیل کردن

4343

حریف آن گیر، کز وی در نمانی

سلاح آن جوی، کز وی کار رانی

4444

سلاح رخش چون بر خر نهد مرد

بماند هم ز خویش و هم ز خر فرد

4545

سزاوار است هر کالا بهر جای

کله بر فرق زیبد، کفش در پای

4646

کسی کو از کله خس زیر پا روفت

بباید کفش بر سر محکمش کوفت

4747

اگر زشتی، به رعنائی مزن گام

که طفلانت نثار آرند دشنام

4848

عجوزی کاو کند گلگونه بر روی

چو توسن ز اشتر، از وی رم خورد شوی

4949

به رسم عاقلان بگزار تن را

مکن خدمت هوای خویشتن را

5050

بود مرد خرد، کرپاس بر دوش

هم آگوش زنان، ابریشمی پوش

5151

ز دانش کن لباس تن، که زیب است

نسیج و پرنیان، ابله فریب است

5252

اگر زیور سزد، بر مهرهٔ خر

به از خر مهره نبود، هیچ زیور

5353

شتر را لب نباشد در خور بوس

ولیکن پشت باشد، بابت کوس

5454

خران را زیب ندهد، گوهرین ساخت

ولی یالان نو زیبد، گهٔ تاخت

5555

یکی گوهر برد، بی کندن کان

یکی را هم بکان کندن رود جان

5656

بکاری دست زن کارزد به رنجی

به گل کندن نه هر کس یافت گنجی

5757

چو در هر پیشه نیکی و بدی هست

بیندیش، آنگه اندر پیشه زن دست

5858

چو دل خواهی به مزدی شاد کردن

بباید خدمت استاد کردن

5959

چو گیری تیشه بی‌استاد لازم

که دستت چوب گردد چوب هیزم

6060

گلابی کاید از گلهای خود روی

نه در خورد دل مردم دهد بوی

6161

بگیر آئین راه، از نیک مردان

عنان، از راه بد مردان، بگردان

6262

کسی کو در پی غولان زند گام

کند ریگ بیابان خونش آشام

6363

بلندی بایدت، افگندگی کن

خدا را باش و کار بندگی کن

6464

به عشق آویز، در کار الهی

مجو از زهد، خشک آبی که خواهی

6565

همان عشق‌ست، کت برگیرد از خاک

برد پاک به سوی عالم پاک

6666

کسی کاین کیمیاش از دل بکار است

رخ زردش زر کامل عیار است

6767

ز قلب، این کیمیای دل مکن سلب

که هست آن کیمیاهای دگر قلب

6868

فشاند این جرعه بر من پیر هشیار

کم از مستی ز هستی کرد بیزار

6969

غلط کردم، تفاوت چند گویم

نه بخشیدند زان گلزار بویم

7070

چه لافد آنکه تر دامن چو میغ است

که این بوی از همه پاکان دریغ است

7171

خوش آن پاکان که کردند این قدح نوش

و زین می جاودان ماندند مدهوش

7272

از آن جام اردهندت شربتی نو

بریزی جرعه‌ای بر خاک خسرو

7373

مرا نامی است روشن‌تر ز خورشید

تو روشن کن که هست این عمر جاوید

7474

وجودت گر چه از من گشت موجود

بدانگونه که نام نیکو از جود

7575

مپنداری که زیر نیلگون بام

ز نام من ترا روشن شود نام

7676

درختی شو که از خود میوه ریزد

نه میوه کاز درختش نام خیزد

7777

چراغی باش کافروزد جهان را

نه آن شعله که سوزد خان و مان را

7878

مشو تاریک رو چون بوم و خفاش

چو باز پادشا فرخنده رو باش

7979

اگر چون من شوی روشن به جمعی

تویی شمعی که افروزد ز شمعی

8080

دگر بر من نشیند از تو داغی

تو آن دودی که زاید از چراغی

8181

ز بار تلخ خیزد خواری شاخ

ز شمع مرده کی روشن شود کاخ

8282

ترا می‌گویم این پند دل‌افروز

که دارم بهر تو سوز جگر سوز

8383

تویی چون مردم چشمم ز تقدیر

به چشم مردمی این سرمه بپذیر

8484

اگر زین توتیا، روشن کنی چشم

به بینش باز دانی گوهر از یشم

8585

و گر زین روشنی، بی نور مانی

من آن خویشتن کردم، تو دانی!

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شراب عشق بازان آب تیغ است

بهر عاشق چنین آبی دریغ است

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 88 - کشیدن اجل، شمشیر الوقت سیف قاطع، بر سر تاجوران سر پر، و شهادت آن بهشتیان بر دست زبانی چند، و گزاردن تیغ بر سر ایشان به خبر مشهور، که «السیف محاء الذنوب»

اگلی نظم

به حمد الله که از عون الهی

به پایان آمد این «منشور شاهی»

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 90 - در اختتام این سواد پر از آب زندگانی، که ماجرای دول رانی و خضرخان است ، خصصهما الله به عمر الخضر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور