صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 87 - عزم سلطان عالم سوی عالم دیگر، و سلب کردن کافور مجبوب رجولیت فحول ملک و به روشنائی در چشم ملوک نشستن، و دیده قرة العین علائی را، کافور وام گردانیدن، و در آن قصاص، دیده و سر به هم باد دادن!

شمارهٔ 87 - عزم سلطان عالم سوی عالم دیگر، و سلب کردن کافور مجبوب رجولیت فحول ملک و به روشنائی در چشم ملوک نشستن، و دیده قرة العین علائی را، کافور وام گردانیدن، و در آن قصاص، دیده و سر به هم باد دادن!

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

گرت در سینه چشمی هست روشن

به عبرت بین درین فیروزه گلشن

22

ازین گلها که بینی گلشن آباد

به رنگ و بوی، چون طفلان، مشو شاد

33

که باد تند این خاک خطرناک

چنین گلهای بسی کرده‌ست خاشاک

44

درین پیرانه عقل آن را پسندد

که در وی رخت بندد دل نه بندد

55

مشو چو خسروان سست بنیاد

که باقی ماند ازیشان گنج شداد

66

چو «خسرو» شو گدائی خوش سرانجام

کزو باقی نخواهد ماند جز نام

77

درین نامه که نامش باد باقی

چنین خواندم نمطهای فراقی

88

که چون شه را به حکم لایزالی

شد، از روی خضر خان، دیده خالی

99

درونش را در آن غمهای جانی

توان رفت و فزون شد ناتوانی

1010

یکی رنجش گرفته در جگر گاه

دگر قطع جگر گوشه جگر گاه

1111

جفا بر دشمن بیرون توان کرد

چو در سینه است دشمن چو نتوان کرد

1212

سه دشمن در درون گشته بلا سنج

غم فرزند و خوی ناخوش و رنج

1313

گرفت این هر سه خصمش در جگر جای

برین هر سه اجل شد کارفرمای

1414

ز شوال آمده هفتم پیاپی

سنه هفت صد و سه پنجی بر سروی

1515

کزین دیر سپنج آن شاه آفاق

برن از هفت گنبد برد شش طاق

1616

گر از دیبای چین خواهی نمونه

زمین را کرد باژگونه

1717

چرا بر تخت عاج آن کس نهد تاج

که زیر تختهٔ گل خواست شد عاج

1818

خرد بیند، چو گردد استخوان سنج

که شاه راستین شد شاه شطرنج

1919

مبین کامروز ماندش استخوان چیز

که فردا خاک گردد استخوان نیز

2020

چو اول خاک و آخر نیز خاکیم

چه چندین، بهر خاکی سینه چاکیم؟

2121

چو هر کاز خاک زاید باز خاک است

خوش آن کس کاز غم بیهوده پاک است

2222

چرا باید گرفت آن کشور و شهر

کزان ندهند بیش از چار گز بهر؟

2323

فلک ز آنجا که دارد رسم و پیشه

که کوشد در جفاکاری همیشه

2424

دگر ره بازی دیگر برانگیخت

که نتواند دو صد بازیگر انگیخت

2525

غرض چون رفت ماه ملک در میغ

بجنبیدن درآمد فتنه را تیغ

2626

هنوز آن ماه را تا برده در مهد

که گشت آن دشمن مهدی کش از عهد

2727

سبک نامهربانی را روان کرد

که بی مهری کند تا می‌توان کرد

2828

شتابد میل میل آن سو به تعجیل

که نور دیدهٔ شه را کشد میل

2929

شتابان رفت «سنبل» تند چون باد

غبار آلوده سوی سرو آزاد

3030

خضر خان را خبر شد کامد آن خار

کزان بادام چشمش یابد آزار

3131

به تسلیم قضا بنشست خندان

نرفت از جای چون ناهوشمندان

3232

چنین تا آن غبار آلوده از راه

بر آمد بر فراز قلعه ناگاه

3333

بران جان گرامی با تنی چند

رسید، آهخته بر گل، سوسنی چند

3434

چو آن دیده، به ران خصمان نظر کرد

همان چشمی که خواهد رفت، تر کرد

3535

به گریه گفت: ما ناشه فرو خفت؟

کزینسان فتنهٔ خفته بر آشفت؟!

3636

چه حالست این و این جوش از پی چیست؟

برین زندانی این بخشایش از کیست؟

3737

جوابش داد «سنبل» کای گل بخت!

چه باشد سنبلی با صدمهٔ سخت!

3838

به حکمی کان به سخن تند بادیست

گیاهی را نه جای ایستادیست

3939

چوخان دانست کامد تیر تقدیر

شد از دیده به استقبال آن تیر

4040

به رغبت داشت نرگس پیش «سنبل»

که خواهی خارم افگن خواهیم گل

4141

چو دید آن حال سنبل چار و ناچار

عنیفان را از هر سو کرد بر کار

4242

که بفگندند سرو راستین را

بیازردند چشم نازنین را

4343

کسی کز بهر زخم چشم زد نیل

رسیدش چشم زخمی ناگه از میل

4444

چنان چشمی که از سرمه شدی ریش

چگونه تاب میل آرد بیندیش

4545

چو پر خون شد خماری نرگس وی

خماری گوئیا قی میکند می

4646

خماری داشت چشمش، وای صد اوی!

که شد چشم و، خمارش ماند بر جای!

4747

به دیده هر کس اندر درد می‌کرد

وی از دیده می افشان شد، زهی درد!

4848

اگر بود از فلک زینگونه بیداد

فلک کور است، یاب کورتر باد!

4949

وزین سو خضر یوسفت روی چون دید

که چشم آزار یعقوبیش بخشید

5050

بسی می‌خواست داد خود ز دادار

به درد چشم کرد درد دل یار

5151

زهی نیرو که در پنجاه فرسنگ

سر بدخواه زد شمشیرش از چنگ

5252

فلک زانجا که در پاداش سرهاست

دعای درد مندان را اثرهاست

5353

زمانه ساخت تیغی ز آه مظلوم

سر شومش فگند از گردن شوم

5454

همین دستور کز پاس نمک ماند

نمک‌خواری دو سه در پاس خود خواند

5555

چو او بگزاشت از حق نمک پاس

نمک خواران خورانیدندش الماس

5656

چو از تیغ و نمک سوگند بودش

نمک شمشیر شد سر در ربودش

5757

چو او بر دیدهٔ منعم جفا کرد

سپهر از دیدهٔ جانش سزا کرد

5858

به چشم کس چو کس خار ستم داد

بباید چشم خود با سر بهم داد

5959

غرض القصه آن کافور بی نور

به تنبول اجل، چون گشت کافور

6060

یکی از نیک‌خواهان، قاصدی جست

بدین مژده، گل و تنبول بر دست

6161

نهانی رفت سوی خان والا

حکایت کرد سر حق تعالی

6262

که خصم ار چشم زخمی را سبب گشت

سرش را تیغ کین چوب ادب گشت

6363

سلیم القلب، فرزند جهان شاه

به دل بود از فریب عالم آگاه

6464

نچندان شادمان گشت اندر آن کار

که هر کس را به نوبت دید تیمار

6565

خضر خان چو ز غیب انصاف خود یافت

گرم را جای شکر بی عدد یافت

6666

به مسکینی جبین بر خاک مالید

ز آه خصم و سوز خود بنالید

6767

بران بدخواه بی تمیز بگریست

برو بگریست بر خود نیز نگریست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سر فرمان سپاس باد شاهی

که برتر نیست زو فرمانروائی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 86 - راز نامه عتاب آمیز ظل الله سوی شمس الحق خضر خان

اگلی نظم

شراب عشق بازان آب تیغ است

بهر عاشق چنین آبی دریغ است

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 88 - کشیدن اجل، شمشیر الوقت سیف قاطع، بر سر تاجوران سر پر، و شهادت آن بهشتیان بر دست زبانی چند، و گزاردن تیغ بر سر ایشان به خبر مشهور، که «السیف محاء الذنوب»

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور