صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 86 - راز نامه عتاب آمیز ظل الله سوی شمس الحق خضر خان

شمارهٔ 86 - راز نامه عتاب آمیز ظل الله سوی شمس الحق خضر خان

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سر فرمان سپاس باد شاهی

که برتر نیست زو فرمانروائی

22

گهی نعمت دهد گه بی‌نوائی

گه آرد پادشاهی گه گدائی

33

ازو بر هر سری مهری نهانی است

وگر خشم آورد هم مهربانی است

44

از آن پس داد با اندک غباری

به نور دیدهٔ خود خار خاری

55

که ای خون من و خونابهٔ من

ز مهرت خون دل هم خوابهٔ من

66

الپخانی که خالت بود فرخ

به و بایسته همچون خال بر رخ

77

به زخم خنجر آتش زبانه

که هست آن فتح و نصرت را نشانه

88

خطائی کرد دوران جفا بهر

که چون نقش خطا حک کردش از دهر

99

گر از خالی جمالت گشت خالی

مشو خالی ز حمد لایزالی

1010

دلت دانم که تنگست از پی خال

شکار و گشت به باشد درین حال

1111

ز آب گنگ تا دامان کهسار

نه بینی خاسته یک سو زن خار

1212

برآن گونه است صحراهای نخچیر

که ده آهو توان کشتن به یک تیر

1313

باقطاع تو کردیم آن زمین خاص

که باشد ره بره، خنگ تور قاص

1414

به «امروهه نشین با لشکر خویش

که بر کوه آزمائی خنجر خویش

1515

به فیروزی دو ماهی باش ز آن سوی

که تا فیروزه چرخ آرد بتو روی

1616

چو تسکین غبارت باز دانیم

درین گلشن چو بادت باز خوانیم

1717

ولیکن تا رسد هنگام آن کار

که دولت بر در ما بخشدت بار

1818

روان کن سوی حضرت بی کم و کاست

علامتهای سلطانی که آنجاست

1919

چو مضمونات فرمان شد به پایان

به مهر آمد رموز پادشاهان

2020

طلب کردند بد خو خادمی زشت

درونش آتش و بیرونش انگشت

2121

ترش روئی بسان سرکهٔ تند

که هم از دیدنش دندان شود کند

2222

به فرمان شه آن فرمان پر دود

ستد آن دود رنگ آتش اندود

2323

بر آئین الاقان یک شب از شهر

رسید آنجا که بد شه زادهٔ دهر

2424

خضر خانی فریب بخت خورده

جهانش امیدوار تخت کرده

2525

شه و شه زادهٔ خود کامه و مست

ز مقصود آنچه باید، بر کف دست

2626

به عزت نازنین ملک بوده

بدو نیک جهان نا آزموده

2727

نه ز آبی سر و پایش رنج دیده

نه باد گرم بر رویش وزیده

2828

چه داند خوی چرخ بی‌وفا چیست

وزین گردنده ثابت در جهان کیست

2929

همی‌رفت از طرب با نغمه و نوش

ز آفتهای دورانش فراموش

3030

رسید آن خادمی عفریب وش نیز

تن ناشاد و رخسار غم انگیز

3131

به درگاه خضر خان شد نهانی

چو ظلمت پیش آب زندگانی

3232

سپردش ما جرای پیچ در پیچ

در و جز پیچ غم دیگر همه هیچ

3333

چو خان خواند آن تغیر نامهٔ شاه

تغیر یافت اندر خاطرش راه

3434

یکی آن کو به حضرت نازنین بود

چراغ چشم شاه دوربین بود

3535

دگر آنکه از عتاب تاجداران

نبود آگه به رسم هوشیاران

3636

عتاب پادشاهان سیل خونست

شناسد این دم کاهل درو نیست

3737

مبادا خسروان در خون ستیزند

که خون صد جگر گوشه بریزند

3838

بسا گوهر که برد از تاجور ملک

که فرزندی و خویشی نیست در ملک

3939

هر آن در کان ز سلک پادشاه است

گهی تاج سرو گه خاک راه است

4040

خضر خان حربهٔ شه خورده در دل

ز دیده خون دل میریخت در گل

4141

علامتهای شاهی دادهٔ شاه

حسام الدین ملک را کرد همراه

4242

و زان سوی خود به فرمان با دل تنگ

سوی «امروهه» کرد از «میر ته» آهنگ

4343

روان شد چهره از خون رنگ کرده

دو چشم از گریه «جون» و «گنگ» کرده

4444

گذشت از گنگ با خاصان تنی چند

کله را سایه بر «امروهه» افگند

4545

به امروهه درون غمناک بنشست

چو گل یا سینهٔ صد چاک بنشست

4646

در اندیشید زان پس با دل خویش

که نتوان داشت پی مرهم دل ریش

4747

گرفتم شد چو دریا سهمناک است،

به آخر گوهر اویم؟ چه باک است!

4848

گناه خود نمی‌بینم درین هیچ

که خشم شاه گوشم را دهد پیچ

4949

بدین اندیشه یک دم شاد بنشست

پس آن گاهی چو گل بر باد بنشست

5050

به سرعت سوی حضرت شد شتابان

چو مه در چرخ و باد اندر بیابان

5151

شبا روزی به تیزی کرد ره قطع

رسید و پیش شه زد بوسه بر نطع

5252

چو در سیاره خود دید خورشید

به شام غم دمیدش صبح امید

5353

بسوز دل گرفت اندر کنارش

فشاند از دیده گرد سر نثارش

5454

غرض چون دیده بود آن ناوک انداز

که رجعت نیست تیر رفته را باز

5555

دلش می‌خواست تا در گوش فرزند

در آویزد دانش گوهری چند

5656

رقمهای که کار آید به شاهی

دهد یادش ز منشور الهی

5757

چو حاضر بود پیش آن خصم کین خواه

که وردش به خون خویشتن شاه

5858

الپخان را قلم در سر کشیده

به خون خضر خان خنجر کشیده

5959

درونش کرد زانسان رهنمونی

که بیرون ندهد از راز درونی

6060

نصیحت دوست را در پیش دشمن

بود رفتن به یک جا باغ و گلخن

6161

سلاح مخلصان دادن به بدخواه

به بد خواهی جان خود برد راه

6262

خلیفه بی توان از ناتوانی

مخالف در خلاف کار دانی

6363

چو دانست آن مخالف در سر خویش

که میل کانست سوی گوهر خویش

6464

به زور و زرق مجلس کرد خالی

پس این دیباچه پیش افگند خالی

6565

ز چشم ار خسته شد ذات سلیمت

کنون از قرةالعین است بیمت

6666

صواب آن شد که آن در خطرناک

به درجی ماند از دست کسان پاک

6767

نهد چون تاج صحت شاه در برج

توان بیرون کشیدن گوهر از درج

6868

پس از روی خرد شد مصلحت جوی

برون داد آنچه داد از مصلحت روی

6969

نخستش گفت کان شوریده فرزند

چو پیوند است نتوان قطع پیوند

7070

ولیک آن به که دور از قصر جمشید

به برجی دارمش ماهی چو خورشید

7171

بدین تدبیر خان را جست در پیش

برون افگند خوناب دل خویش

7272

چنان روشن شد از حکم خدائی

که چندیت از پدر باشد جدائی؟

7373

مهی بینش به برجی کاتفاق است

مهی دیگر همین برجت وثاق است

7474

اگر چه زین غمم تا بیست در جان

ولیک از مصلحت روتافت نتوان

7575

چو بشنید این سخن فرزند دل ریش

نماند از درد مندی طاقتش بیش

7676

ز ناله نفخ صور اندر دهن دید

قیامت را به چشم خویشتن دید

7777

چو باز آمد به خود می‌کرد زاری

که شه را بر خود است این زخم کاری

7878

چه بر دشمن، از مردم، سر و پای؟

تو کار دشمنان خود می‌کنی، وای!

7979

بلی، چون در رسد حکم خداوند

کند خود مردم از خود قطع پیوند

8080

یکی بر خود گزارد خنجر تیز

یکی گردد ز خون خویش خون ریز

8181

یکی دشنه زند فرزند خود را

یکی دل بر درد دلبند خود را

8282

ولیک این جمله را مفگن به تقدیر

که مردم نیز دارد عقل و تدبیر

8383

چو شه سایه بیندازد بران سوی

نهادم سر بهر چه آید برین روی

8484

خضر خان چون برون داد این دم درد

بلرزیدند خاصان زان دم سرد

8585

بسی بگریست شه چون ابر نوروز

پس از دل برزد این برق جگر سوز

8686

که این شعه کت از من یادگاریست

ترا از دو زخم گوئی شراریست

8787

چه پنداری مرا جانیست در تن

به جان تو که مرده بهتر از من

8888

چگونه ماند اندر چشم من نور

که چون تو مردم از چشمم شود دور

8989

ولی چون ز آفرینش دارم این رنگ

که باشد حکم من چون نقش بر سنگ

9090

اگر در جنبش آید کوه را پای

نه جنبد حکم سنگین من از جای

9191

چو آگاهی، ز خوی بد ستیزم

ببر بار سلامت ز آب خیزم

9292

هم اکنون بازت آرد بخت والا

بر افسر سادت لو لوی لالا

9393

اشارت کرد شاه محکم آئین

بدان دشمن که محکم داشت تمکین

9494

چراغ ملک را بردن شبانگاه

به حصن گوالیر از منظر شاه

9595

تعال الله ندانم کان چه دل بود

که نزدش گوهری زانگونه گل بود؟

9696

خضر می‌رفت و عقلش کرده ره گم

ز خضرای فلک در تالش انجم

9797

به همراهی وزیر سخت کینه

نباتش در لب و زهرش به سینه

9898

دو روزی راه زان خورشید تف یافت

که برج گوالیرا ز وی شرف یافت

9999

چو گوهر خازنان را گشت تسلیم

بسی در هر تعهد رفت تعلیم

100100

به سنگین قلعه در پیغولهٔ تنگ

نهان بنشست چون یاقوت در سنگ

101101

در آن تنگی ز غم دل تنگ می‌بود

در آن کوه گران بی سنگ می‌بود

102102

ز بی سنگی شدی چشمش چو دریاش

دولرانی دلش دادی که خودش باش

103103

چگان هر مردم ز چشمش لعل رخشان

غمی بر سینه چون کوه بدخشان

104104

ز غم جانش ار چه در بیداد می‌بود

ولی بر روی جانان شاد می‌بود

105105

هم او یار و هم او مونس هم او دوست

هم او جان و هم از مغز و هم او پوست

106106

ز دوزخ شعله غم گر چه کم نیست

چو غم را غمگساری هست غم نیست

107107

اگر کوهیست اندوه دل ریش

سبک باشد بروی دلبر خویش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بسی دیدم درین گردنده دولاب

ندیدم هیچ دورش بر یکی آب

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 85 - خراب گشتن مجلس خانی از گردش دور مدام، و خفتن بخت بیدار خضر خان، به پریشانی این دولت در واقعه دیدن و تعبیر آن خواب پریشان از دل خسرو خستن

اگلی نظم

گرت در سینه چشمی هست روشن

به عبرت بین درین فیروزه گلشن

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 87 - عزم سلطان عالم سوی عالم دیگر، و سلب کردن کافور مجبوب رجولیت فحول ملک و به روشنائی در چشم ملوک نشستن، و دیده قرة العین علائی را، کافور وام گردانیدن، و در آن قصاص، دیده و سر به هم باد دادن!

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور