صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مجنون و لیلی
  4. »بخش 16 - دراز شدن ظلم گیسوی لیلی بر مجنون، و زنده داشتن مجنون شبهای فراق را به خیال لیلی، و روشن شدن مهر نوفل در آفاق بر تیرگی روز مجنون، و لرزیدن پدر پیر مجنون از دمهای سرد پسر، و سوی گرم مهری نوفل گریختن، و گرم رویی کردن، آن مهربان، و گرماگرم، شمسهٔ نسبت خود را که در پرده حیا آفتابی بود سایه پرورد، با مجنون تاریک اختر قران دادن و محترق شدن ستارهٔ مجنون، و پیش از استقامت رجعت کردن

بخش 16 - دراز شدن ظلم گیسوی لیلی بر مجنون، و زنده داشتن مجنون شبهای فراق را به خیال لیلی، و روشن شدن مهر نوفل در آفاق بر تیرگی روز مجنون، و لرزیدن پدر پیر مجنون از دمهای سرد پسر، و سوی گرم مهری نوفل گریختن، و گرم رویی کردن، آن مهربان، و گرماگرم، شمسهٔ نسبت خود را که در پرده حیا آفتابی بود سایه پرورد، با مجنون تاریک اختر قران دادن و محترق شدن ستارهٔ مجنون، و پیش از استقامت رجعت کردن

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

توقیع کش مثال این حرف

در نامه، سخن چنین کند صرف

22

کان سوختهٔ خراب سینه

اورنگ نشین بی خزینه

33

از نوفلیان چو بی غرض ماند

لختی ز فراق در مرض ماند

44

چون پیکرش از نشان نستی

آمد قدری به تن درستی

55

باز از وطن خرد برون جست

زنجیر برید و رشته بگسست

66

می‌گشت به گرد و کوه و صحرا

چون خضر، به روضهای خضرا

77

نی دل خوش و نی خرد فراهم

دیوانه و دیو هر دو با هم

88

هجرش زده تیر بر نشانه

غم یافته مرگ را بهانه

99

یاران به تأسف از چنان یار

خویشان به تحیر از چنان کار

1010

او دشت گرفته زار و دل ریش

دشمن به ملامت از پس و پیش

1111

مسکین پدرش به چاره سازی

چون شمع به خویشتن گدازی

1212

هر جا که نشست زار بگریست،

بی گریهٔ زار در جهان کیست؟

1313

وآن مادر خستهٔ جگر سوز

شب رنگ شده، ز بخت بد روز

1414

روزی طربش به شب رسیده

خون جگرش به لب رسیده

1515

روزی ز زبان راست بازی

در گوش پدر رسید رازی

1616

کز مهر و وفای آن یگانه

کاندر همه دهر شد فسانه

1717

زان گونه شدست نوفلش دوست

کان دل شده مغز گشت واین پوست

1818

گوید که: اگر دل آیدش باز

من دخت خودش دهم به صد ناز

1919

پیر از خبری چنان دل انگیز

بر سوخته شد، چو آتش تیز

2020

دیدش سر و تن ز سنگ خسته

چهره ورم و جبین شکسته

2121

پیراهن پاره پاره چون گل

خونابه چکان ز دیده چون مل

2222

از تف هوا چو دود گشته

پشتش ز زمین کبود گشته

2323

اول ز دو دیده سیل خون ریخت

وانگه نمک از جگر برون ریخت:

2424

کای چشم من و چراغ دیده

تو از من و من ز خود رمیده

2525

دارم دل خسته درد پرورد

درمان دلم تویی برین درد

2626

تو دشت گرفته زار و بی حال

مسکین دل مادرت به دنبال

2727

زینگونه که از تو در بلائیم

دیوانه تو نیستی که مائیم

2828

دریاب که عزم کوچ کردم

نزدیک شد آفتاب زردم

2929

انگار گل تو را خزان برد

وآن هم نفسی که داشتی، مرد

3030

یاری که نیایدت در آغوش

آن به که ز دل کنی فراموش

3131

شاخی که برش نه زود باشد

هیزم بود ار چه عود باشد

3232

بید، ار ندهد ز میوه مایه

باری بودش فراخ سایه

3333

تو شاخ رسیده گشتی و تر

نی سایه به مادهی و نی بر

3434

چون عشق بود به دل ، صوابست

مه در شب تیره آفتابست

3535

نوفل که به مهر تست منسوب

دارد پس پرده دختری خوب

3636

در گلشن حسن سرو چالاک

چون قطرهٔ آب آسمان پاک

3737

خورشید رخی خدیجه نامش

پرورده به عصمتی تمامش

3838

جویندش و نوفل، از تکبر،

در رشتهٔ کس، نه بندد آن در

3939

زان رسم وفا که در تو دیده‌ست

پیوند ترا به جان خریده‌ست

4040

در دل، همه صحبت تو جوید

وز شرم، بروی تو نگوید

4141

پرسد خبر تو گاه و بی گاه

هم معتقدست و هم نکوخواه

4242

گر سر به رضاء ما کنی راست

آن خواست از آنِ توست، بی‌خواست

4343

هم مادر امید خاص یابد

هم جان پدر خلاص یابد

4444

ور خود زنی از خلاف تیری،

بی جان شده گیر، زال و پیری

4545

گفتیم به تو غم نهانی

از ما سخنی، دگر تو دانی!

4646

دیوانه که این حدیث بشنید

دیوانگیش ز سر بجنبید

4747

می‌خواست که از درون پر سوز

گردد، به خلاف، پاسخ اندوز

4848

لیکن، چو فسون پیر بد چست

کرد از دم سخت دیوار سست

4949

در پای پدر فتاد فرزند

گفت ای دم تو مرا زبان بند

5050

با آنکه خرد ز من عنان تافت،

از رای تو، روی چون توان یافت؟

5151

اینست چو خواهش الهی

تن در دادم بهر چه خواهی!

5252

مادر پدر از چنان جوابی

بر آتش دل زدند آبی

5353

رفتند ز خانه بامدادان

پیش پدر عروس شادان

5454

بستند کمر بجست و جویی

کردند سپرده گفت و گویی

5555

نوفل که بخاطر آن هوس داشت

پیش آمد و پاس آن نفس داشت

5656

گشتند، دو دل، مبده، بی غم

رفتند بسوی خانه خرم

5757

بردند ظرایف عروسی

بغدادی و مغربی و روسی

5858

اسباب نشاط و مایهٔ سور

شهد و شکر و گلاب و کافور

5959

بنشست فقیه عیسوی دم

بنیاد نکاح کرد محکم

6060

شد جلوه نما بت حصاری

چون گل ز نسیم نوبهاری

6161

نازک بدنی چو در مکنون

مجنون کن صد هزار مجنون

6262

هر کس به هوس نگاه می‌کرد

مجنون می‌دید و آه می‌کرد

6363

هر کس صفت جمال می‌گفت

مجنون سخن از خیال می‌گفت

6464

هر کس گهری خریده می‌ریخت

مجنون ز سرشک دیده می‌ریخت

6565

هر کس ز طرب به کار خود بود

مجنون به هوای یار خود بود

6666

هر کس شمعی بسوز برداشت

مجنون همه سوز در جگر داشت

6767

او قصهٔ جان ریش می‌خواند

و افسون خلاص خویش می‌خواند

6868

می‌کرد به سینه یاد دل خواه

می‌شست به گریه دست از آن ماه

6969

بیرون خوش و از درونه دل تنگ

تن حاضر و دل هزار فرسنگ

7070

مطرب ز طرب ترانه می‌زد

او نالهٔ عاشقانه می‌زد

7171

چون کرد عروس جلوهٔ حور

در پردهٔ مهد گشت مستور

7272

چون شد، گهٔ آنکه، خرم و شاد

هم خوابه شوند سرو و شمشاد

7373

دیوانه به درد خود گرفتار

حیران شده ماه نو در آن کار

7474

نی او همه شب غنود از سوز

نی لعبت تو، ز بخت بد روز

7575

بر بویی گلی که بود یارش

دامن نگرفت هیچ خارش

7676

بر نجد شد و طواف می‌کرد

با خاطر خود مصاف می‌کرد

7777

سوزان غزلی که دل کند ریش

می‌خواند به حسب حالت خویش

7878

مادر که شنید قصهٔ دوش

سوی پدرش دوید بی‌هوش

7979

ناخن زد و چهره غرق خون کرد

دامن ز سرشک لاله‌گون کرد

8080

بی‌چاره پدر ز پا در افتاد

هم شیشه شکست و هم خر افتاد

8181

گشتند موافقان و خویشان

زین واقعه جمله دل پریشان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خوانندهٔ حرف آشنایی

زین گونه کند سخن سرایی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 15 - شمشیر کشیدن نوفل، از جهت جفت مجنون، و در سواد لیلی کوکبه آراستن، و در قتال مردان کوشیدن

اگلی نظم

گویندهٔ این کهن فسانه

زان شعله چنین کشد زبانه

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 17 - شنیدن لیلی، آوازهای دف تزویج مجنون، و ازان حرارت سوخته شدن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور