صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مجنون و لیلی
  4. »بخش 15 - شمشیر کشیدن نوفل، از جهت جفت مجنون، و در سواد لیلی کوکبه آراستن، و در قتال مردان کوشیدن

بخش 15 - شمشیر کشیدن نوفل، از جهت جفت مجنون، و در سواد لیلی کوکبه آراستن، و در قتال مردان کوشیدن

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

خوانندهٔ حرف آشنایی

زین گونه کند سخن سرایی

2

کان پیر جگر کباب گشته

وز بادهٔ غم خراب گشته

3

چون زد در عروس نومید

شد ساختهٔ گزند جاوید

4

شد در پی آنکه تا چه سازد

کان عاشق خسته را نوازد

5

کرد آنچه ز چاره کردنی بود

نامد به کفش کلید مقصود

6

چون از طرفی نیافت یاری

بر میر قبیله شد به زاری

7

نوفل، ملکی بد، آدمی خوی

آزاده و مهربان و دل جوی

8

از کش و مکش دل ستم کار

در سلسلهٔ بتی گرفتار

9

هم زحمت عاشقی کشیده

هم شربت عاشقان چشیده

10

افسانهٔ قیس، کاتش افروخت

هر لحظه همی شنید و می‌سوخت

11

چون حالت پیر دید حالی

کرد از بد و نیک خانه خالی

12

بنواخت به لطف و راز پرسید

وان قصه که داشت باز پرسید

13

پیر از جگر شکایت اندود

دم بر زد و کرد خانه پر دود

14

چون کار فتادگان به زاری

جست از پی آن رمیده یاری

15

او خود غم او ز پیش دانست

وان مصلحت، آن خویش دانست

16

قاصد طلبید و داد پیغام

سوی پدر بت گل اندام:

17

کاندیشهٔ آن کند کی بی گفت

دیوانه به ماه نو شود جفت

18

گر گفت دگر بود درین زیر

گویم سخن از زبان شمشیر

19

شد پیک و پیام برد در حال

تا شد شنونده بر دگر حال

20

بگشاد زبان چو آتش تیز

پس گفت جوابی آتش انگیز:

21

کاندازه کرا بود، درین راز،

کز پردهٔ ما بر آرد آواز؟

22

کاری که ز نسبتش جداییست

کوشیدن آن نه نیک راییست

23

کرباس تو گر چه دلپذیرست

پیوند حریر با حریرست

24

گر مهتر ماست نوفل گرد

مهتر نکند ستیزه با خرد

25

زان گونه زبون نه‌ایم ما نیز

کارزد گل ما به نرخ گشنیز

26

چندان غم جان و تن توان خورد

کز پرده برون سخن توان برد

27

فرمان ده، اگر بدین بهانه،

ما را به بدی کند نشانه

28

ما نیز به کوشش صوابش

معذور بودیم در جوابش!

29

پیک آمد و باز داد پاسخ

نوفل ز غضب شد آتشین رخ

30

لشکر طلبید و بارگی خواست

بیرون قبیله شد صف آراست

31

خویشان صنم، که آن شنیدند

شان نیز به کین برون دویدند

32

گشت از دو طرف روانه شمشیر

وآویخت به حمله شیر با شیر

33

هر تیغ زنی، به خنجر و خشت

سرها همه می‌درود و می‌کشت

34

مرگ آمد و جان ز سینه می‌روفت

بر نغمهٔ تیر، پای می‌کوفت

35

بر رسم عرب به جهد و ناورد

می‌کرد ستیزه مرد با مرد

36

شمشیر کشیده هر دلیری

نوفل به میان چو تند شیری

37

هر سو که فگند تیغ پولاد

کرد از سر مرد، گردن آزاد

38

زان کینه که بی دریغ می‌رفت

یک هفته دو رویه تیغ می‌رفت

39

خلقی سوی لعبت حصاری

تنگ آمد از آن ستیزه‌کاری

40

گفتند به اتفاق پیران

در، سوخته به، که خانه ویران

41

چون فتنهٔ ما برون زد این تاب

آن به که کنیم فتنه در خواب

42

خیزیم و سبک ز خون لیلی

در خاک روان کنیم سیلی

43

آفت ز جهان چو گشت گم نام،

غوغا، ز دو سوی، گیرد آرام

44

هم رخنهٔ فتنه بسته گردد

هم دل ز گزند رسته گردد

45

مجنون که از آن خبر شد آگاه

بر زد ز درون دل یکی آه

46

بر میر سپه دوید جوشان

چون سیل که در رسد خروشان

47

بگرفت عنان مرکبش سخت

می‌سوخت ز خامکاری بخت

48

گفت: ای همه مرهم از تو آزار

بازا دل ازین ستیزه بازار

49

گویند ز غصه مهترانش

کاهسته کنیم برکرانش

50

یعنی چو وی از جهان برافتد

این مشغله از میان برافتد

51

بر خصم مکش به کینه جویی

تیغی که به خون دوست شویی

52

آن نیزه مزن به دشمنان بیش

کز وی دل دوستان کنی ریش!

53

نوفل چو شنید گفتِ مجنون

از دیده گشاد دُرّ مکنون

54

لابد به نیام کرد شمشیر

در بیشهٔ خویش رفت چون شیر

55

در گوشهٔ غم نشست نالان

از حالت قیس دست مالان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پیر از دل دردمند برخاست

اشتر طلبید و محمل آراست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 14 - توجه نمودن سید عامریان، سوی داروخانه دارالشفاء محنت و اندوه، تا طلب شربت وصال خسته کند، و تلخ کام بازگشتن

اگلی نظم

توقیع کش مثال این حرف

در نامه، سخن چنین کند صرف

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 16 - دراز شدن ظلم گیسوی لیلی بر مجنون، و زنده داشتن مجنون شبهای فراق را به خیال لیلی، و روشن شدن مهر نوفل در آفاق بر تیرگی روز مجنون، و لرزیدن پدر پیر مجنون از دمهای سرد پسر، و سوی گرم مهری نوفل گریختن، و گرم رویی کردن، آن مهربان، و گرماگرم، شمسهٔ نسبت خود را که در پرده حیا آفتابی بود سایه پرورد، با مجنون تاریک اختر قران دادن و محترق شدن ستارهٔ مجنون، و پیش از استقامت رجعت کردن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور