شاعر: امیرخسرو دهلوی
نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست
چشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست
پرده بدرید، کس این راز نخواهد پوشید
غنچه بشکفت، سرش باز نخواهد پیوست
ای که از سحر دو چشم تو، پری بسته شود
آدمی نیست که چشم از تو تواند بربست
تا به گلزار جهان سرو بلندت برخاست
هر نهالی که نشاندند به بستان بنشست
بهر خونریز مرا دست چه مالی چندین؟
خون من به که بریزی و بمالی بر دست
هر که جان در ره جانان ندهد مرده بود
مرده هم گر بدهد، در تن او جانی هست
چشم خسرو نتوان بست که در خواب مبین
منع هندو نتوان کرد که صورت مپرست
زمین
پیش ازان دم که قلم نقش کند حرف نخست
داشت طفل دل من لوح وفای تو درست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 58
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
که به پیمانهکشی شهره شدم روز الست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 24
زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مست
پیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 26
آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 408
شور در شهر فکند آن بت زُنّارپرست
چون خرامان ز خرابات برون آمد مست
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 79
مشرقی باده چشیده است ز مینای فرنگ
عجبی نیست اگر توبهٔ دیرینه شکست
علامہ اقبالپیام مشرقنقشِ فرنگبخش 21 - خطاب به انگلستان
فارسی متن کا ماخذ: گنجور