صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 30 - رسیدن خبر مرگ فرهاد به شیرین و زاری او

بخش 30 - رسیدن خبر مرگ فرهاد به شیرین و زاری او

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

که چون فرهاد روز خود به سر برد

چو شمع صبح دم در سوختن مرد

22

خلل در عشق شیرین در نیامد

بر آمد جان و شیرین بر نیامد

33

خبر بردند بر شیرین خون ریز

که خون کوهکن را ریخت پرویز

44

همه گفتند کاین رسمی نو افتاد

که شیرین کشت و خون بر خسرو افتاد

55

روان شد نازنین کز راه یاری

شهید خویش را گرید به زاری

66

به بالینگاه او شد با دلی تنگ

به آب دیده شست از خون او سنگ

77

اشارت کرد تا فرمان برانش

بشستند از گلاب و زعفرانش

88

کفن کردند و بسپردند غمناک

غریبی را به غربت خانهٔ خاک

99

بسی بگریست شیرین بر غریبیش

فزونتر زان ز بهر بی نصیبیش

1010

چه در دست آمد آن نامهربان را

که بی جرمی بکشت آن بی‌زبان را

1111

چو نتوانست خونم را پی افگند

گناهم را سیاست بر وی افگند

1212

چو فردا دست خون در دامن آید

دیت بر خسرو و خون بر من آید

1313

به خدمت بود فرتوتی کهنسال

چو گردون در جهان سوزی شده زال

1414

نگون پشتی ولیکن کژ خرامان

مهی در سلخ و نامش ماه سامان

1515

بهر جا در مصیبت روفته جای

بهر کو در عروسی کوفته پای

1616

گشاده گریهٔ تزویر چون می

هزاران اهرمن حل کرده در وی

1717

فریب انگیزی از گیرائی گفت

که کردی پشه و سیمرغ را جفت

1818

ز داروها که کار آید زنان را

ز ره برده بسی سیمین تنان را

1919

مفرحها ز مروارید و از در

که خوبان را برد هوش از بلا در

2020

گیاهانی به تسخیر ازموده

بهر ذره دو صد ابلیس سوده

2121

چو در گوش آمدش گفتار شیرین

به دندان خست لب زان کار شیرین

2222

که بانو را پرستاری چو من پیش

پس آنگه بهر ناچیزی دلش ریش

2323

به فرما تا به یک پوشیده نیرنگ

کنم صحرای عالم بر شکر تنگ

2424

شکیبا کرد شیرین را فسونش

نوازشها نمود از حد فزونش

2525

به گرمی داد فرمان تا براند

شکر را شربت شیرین چشاند

2626

عجوز کاردان ز آنجا به تعجیل

روان شد تا سپاهان میل بر میل

2727

به چاره ره در ایوان شکر کرد

چو موری کو به خوزستان گذر کرد

2828

بیامد تا بر شکر به صد نوش

نهاد از مهربانی حلقه در گوش

2929

چو محرم شد همه شادی و غم را

به مادر خواندگی بر زد علم را

3030

ز شیرین کاری جادو زن پیر

مزاجش با شکر در خورد چون شیر

3131

پری روی از چنان جادو زبانی

جدا بودن نیارستی زمانی

3232

گهیش از عشق خسرو راز گفتی

گهش ز اندوه شیرین باز گفتی

3333

عجوز فتنه باوی روی در روی

درون رفته به شکر موی در موی

3434

چنان افتاد وقتی فرصت کار

که کرد آهنگ می سرو سمن بار

3535

به قدر هفته‌ای در کامرانی

پیاپی داشت دور دوستکانی

3636

بخار باده در سر کرد کارش

صداع انگیز شد مغز از خمارش

3737

فتادش در مزاج از رنج سستی

به بیماری کشیدش تندرستی

3838

ز بالین جستن سرو خرامان

به سامان کاری آمد ماه سامان

3939

به تدبیر آستین بالید و بنشست

همی آمیخت نیرنگی بهر دست

4040

گمان بر اعتمادش بسته بیمار

کبوتر نازک و شاهین ستم کار

4141

چو ناگه یافت آن فرصت که می جست

به نوشین شربتی زهرش فرو شست

4242

قدح پر کرد و در دست شکر داد

لبش را ز آخرین شربت خبر داد

4343

چو ماه نازنین کرد آن قدح نوش

درون نازکش افتاد در جوش

4444

خرابی یافت اندر قالبش راه

ز پرواز از عدم شد جانش آگاه

4545

نخست از بی خودی خود را بهش کرد

وداع مادر فرزندکش کرد

4646

که رحمت بر تو باد ای مادر پیر

که در زحمت نکردی هیچ تقصیر

4747

ز تو آن سایه دیدم بر سر خویش

که امیدم نبود از مادر خویش

4848

کشد تقدیر جان کم نصیبان

گنه بر مرگ و تهمت بر طبیبان

4949

ز من با شرط تعظیمی که دانی

زمین بوسی به بزم خسروانی

5050

به مالی زیر پایش دیده غمناک

بگوئی آسمان را قصهٔ خاک

5151

که ما رفتیم با جان پر امید

ترا جان تازه با دو عمر جاوید

5252

درین گفتن پلک در هم غنودش

درامد خواب مرگ و در ربودش

5353

ز هر چشم انجمن را خون برآمد

نفیر از انجم گردون بر آمد

5454

جوان مردان به سرها خاک کردند

عروسان آستین‌ها چاک کردند

5555

ز مژگان خلق خون دیده پالود

برامد ناله‌های آتش آلود

5656

به خسرو نیز گشت آن قصه روشن

که مهمان شد شکر در سبز گلشن

5757

نشست از سوگواری با تنی چند

به ماتم چاک زد پیراهنی چند

5858

ز نرگس بهر آن سرو خرامان

به خاک افشاند در دامان به دامان

5959

به صد تلخی ز شیرین کرد فریاد

که به زین خواست نتوان خون فرهاد

6060

عمل‌ها را جزاها در کمین است

جزای آن که من کردم همین است

6161

نکو را نیک و بد را بد شمار است

به پاداش عمل گیتی به کار است

6262

چو خسرو جرم خود را یافت پاداش

پشیمان وار گشت از دیده خون پاش

6363

طمع یک بارگی برداشت از دوست

رضا بی مغز گشت و کینه بی پوست

6464

ز ارمن در مدائن رفت غمناک

ز حسرت کام خشک و دیده نمناک

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ملک را بود زنگی پاسبانی

ترش رخساره‌ای کژ مژ زبانی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»خسرو و شیرین»بخش 29 - مردن فرهاد در عشق شیرین

اگلی نظم

شبی تاریک چون دریائی از قیر

به دریا در چکید چشمهٔ شیر

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»خسرو و شیرین»بخش 31 - مناجات شیرین در شب فراق

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور