صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »آیینه سکندری
  4. »بخش 2 - در مدح شمس السلاطین علاء الدنیا و الدین

بخش 2 - در مدح شمس السلاطین علاء الدنیا و الدین

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

خرامان شو ای خامهٔ گنج ریز

به در سفتن الماس را دار تیز

2

سخن را چنان پایه بر کش به ماه

که بوسد به جرأت کف پای شاه

3

علاء دین اسکندر تاج بخش

زرفعت به گردون روان کرد رخش

4

محمد جهانگیر حیدر مصاف

که از پیش او پس خزد کوه قاف

5

هنرمندکش برگ نبود فراخ

چه میوه دهد دیگری را ز شاخ

6

به شهر این مثل شهرهٔ عالمست

که هرکش هنر بیش روزی کم است

7

مرا صد فغان زین هنرهای خام

که نزد خرد هست عیبش تمام

8

همه روز عمرم به خفتن گذشت

شب من در افسانه گفتن گذشت

9

چون در باز کردم نخست از قلم

ز مطلع به انوار دادم علم

10

وزان انگبین شربت انگیختم

به شیرین و خسرو فرو ریختم

11

وز انجا فرس پیشتر تاختم

به مجنون و لیلی سرافراختم

12

کنون بر سریر هنر پروری

کنم جلوهٔ ملک اسکندری

13

ز دانا هر آن در که نا سفته ماند

فشانم به نوعی که دانم فشاند

14

هنر پرور گنجه گویای پیش

که گنج هنر داشت ز اندازه بیش

15

نظر چون براین جام صهبا گماشت

ستد صافی و درد بر ما گذاشت

16

من ار چه بدانمی گران سر شوم

کجا با حریفان برابر شوم

17

سکندر که فرخ جهان شاه بود

به فرخندگی خاص درگاه بد

18

گروهی زدند از ولایت درش

گروهی نبشتند پیغمبرش

19

به تحقیق چون کرده شد باز جست

درستی شدش بر ولایت درست

20

شگفتی که دانا برو باز بست

گر اعجاز نبود کرامات هست

21

مگس بهر آن دست مالد به درد

که نارد ز صد کاسه یک لقمه خورد

22

ازان مار بر خویش پیچد به رنج

که روزیش خاک است بالای گنج

23

گر از خوان من نبودت توشهٔ

جوی باشد آخر ز هر خوشه

24

چو یک جو به یک سال گردد منی

پس از روزگاری شود خرمنی

25

کنون دارم امید کین تخم پاک

بسی خوشهٔ‌تر بر ارد ز خاک

26

نیندیشی اول چو در پیشها

سرانجام پیش آید اندیشها

27

کند هر کسی پیشهٔ خویشتن

به مقدار اندیشهٔ خویشتن

28

قلم ران این نامهٔ چون بهشت

چنین کرد دیباچه را سر به نشت

29

که چون شد به خاک اختر فیلقوس

به پای سکندر جهان داد بوس

30

در عدل راکرد زآنگونه باز

که هم خوابهٔ کبک شد جره باز

31

چو پرداخت از دشمنان مرز و بوم

به کشور گشایی روان شد ز روم

32

نخست آرم از رزم خاقان سخن

که دیدم به تاریخهای کهن

33

نظامی که کرد آن جریده نگاه

در آشتی زد میان دو شاه

34

دگر گونه خواندم من این راز را

دگرگون زدم لابد این ساز را

35

وگرنه لطافت ندارد بسی

که مر گفته را باز گوید کسی

36

به تاریخ شاهان پیشین و حال

چنان خواندم این حرف دیرینه سال

37

که دولت چو رو در سکندر نهاد

سران را به درگاه او سر نهاد

38

در آفاق نام ظفر زنده کرد

بزرگان آفاق را بنده کرد

39

چو بر بیشتر خسروان چیره گشت

به شاهی و لشکر کشی خیره گشت

40

رها کرد بر دیگران راه را

به خاقان چین راند بنگاه را

41

بر آهنگ چین خوش دل و شاد کام

همی کرد منزل به منزل خرام

42

به خاقان چین داد ز اورنگ روم

پیامی که پولاد را کرد موم

43

که بر ما چو کرد ایزد کار ساز

در کارسازی و اقبال باز

44

درین دم که بند قبا را به کین

به بستیم بر چین و خاقان چین

45

اگر سر در آری و فرمان بری

به آزادی از تیغ ما جان بری

46

و گر نه بدین هندی آب دار

بر ارم ز ترکان چینی دمار

47

نپوشیده بشنید و برداشت راه

به خاقان رسانید پیغام شاه

48

جهاندار خاقان فرخنده بخت

دل آزرده شد زان نمودار سخت

49

پس آنگه به آینده داد از ستیز

یکی مشت خاک و یکی تیغ تیز

50

بدو گفت آنجا براین هر دو چیز

که هست اندرین هر دو رمزی عزیز

51

بگو آنچه گویی خطا و صواب

منت زین بتر باز گویم جواب

52

گر آهن هوس داری اینک به دست

وگر گنج و زر بایدت خاک هست

53

شتابان ز خاقان دو حمال راز

رسیدند پیش سکندر فراز

54

نموداری آورده دادند پیش

نمودند راز ره آورد خویش

55

سکندر بخندید از ان داوری

دران نکته دید از فلک یاوری

56

به آینهٔ شاه چین باز گفت

که تدبیر ما گشت با کام جفت

57

ز خاقان بما کاین دو کالا رسید

نموداری از فتح والا رسید

58

چو دشمن به ما تیغ خود خود سپرد

کنون کی تواند سر از تیغ برد

59

دگر آنکه بر ما فرستاد خاک

نشان خود از خاک چین کرد پاک

60

گرفتم به فال اینکه بی چشم و کین

زمین را به من داد خاقان چین

61

فرستاده زان پاسخ نغزوار

سرو پای گم کرده بی مغزوار

62

هراسان به درگاه خاقان شتافت

فرو ریخت پیشش جوابی که یافت

63

بجوشید خاقان و شد خشمناک

خیال محابا ز دل کرد پاک

64

فرستاد فرمان که بر عزم کار

فراهم شود لشکر از هر دیار

65

ز آب الق تا به دریای چین

چو دریای چین شد ز لشکر زمین

66

فرود آمدند از دو جانب دو شاه

کشیدند تا آسمان بارگاه

67

چو صبح از افق تیغ بیرون کشید

همه دامن چرخ در خون کشید

68

سکندر جهان گرد کشور گشای

به آرایش لشکر آورد رای

69

دگر سوی خاقان لشکر شکن

چو کوهی سر افراخت شد تیغ زن

70

هزاهز در آمد به هر دو سپاه

روا رو برآمد به خورشید و ماه

71

بیابان همه بیشه شیر گشت

جهانی پر از تیر و شمشیر گشت

72

ز لرز زمین زبر قلب روان

در اندام گاو آرد گشت استخوان

73

غبار زمین کله بر ماه بست

نفس را درون گلو راه بست

74

ز موج سلاح و ز گرد زمین

گلین آسمان شد زمین آهنین

75

به دریای آهن جهان گشت غرق

هوا پر ز میغ و زمین پر ز برق

76

وزان سوی خاقان شوریده مغز

جهان گشت پر سوس و برگ بید

77

روان کرد شه تخت جمشید را

به منزل رها کرد خورشید را

78

به جولان گه آمد صف آراسته

به کوشش چو خورشید شد خاسته

79

وزان شوی خاقان شوریده مغز

زنا آمد فتح در پای لغز

80

رسولی فرستاد بر شاه روم

که تنگ آمد از دستت این مرز و بوم

81

تو ای تاجور کامدی در نبرد

به مردی کن این داوری نی به مرد

82

به پیکار اگر با منی کینه سنج

سپه را چه بیهوده داری به رنج؟

83

چو کاری میان من و تست بس

چه جوئیم فریاد فریاد رس

84

بیا تا به هم دست بیرون کنیم

زره در خوی و تیغ در خون کنیم

85

زما هر دو تن هر که ماند به جای

بود بر سر روم و چین کدخدای

86

چو نزد سکندر رسید این پیام

در ان کام جویی دلش یافت کام

87

سوی حرب گه تاخت با ساز جنگ

بر انسان که نخجیر جوید پلنگ

88

میانجی به خاقان خیر گفت باز

که اینک برزم آمد ان رزم ساز

89

روان شد به جولانگری ساخته

ز رخت بقا خانه پرداخته

90

چو پیلان جنگی دران لعیگاه

در آمد به شطرنج بازی دو شاه

91

نخست از کمان ناوک انداختند

ز یکدیگر آماجگه ساختند

92

چو بودند هر دو هنرمند و چست

نیامد بر آماج تیری درست

93

ز ناوک سوی نیزه بردند دست

زهر دو در ان نیز مویی نخست

94

به شمشیر گشتند دست آزمای

دران هم نشد قالبی زخم سای

95

چو کردند چندان که بود از هنر

نگشتند فیروز بر یکدگر

96

به نیروی بازوی پولاد لخت

دوال کمرها گرفتند سخت

97

چو پیلان که خرطوم در هم زنند

به پیچند و خرطوم را خم زنند

98

به تاب و توان در هم آمیختند

قیامت ز یکدیگر انگیختند

99

هم آخر قوی دست شد شاه روم

ز جا در ربودش چو نخلی ز موم

100

فرس تاخت باز و برافراخته

ز بازو کسی را ستون ساخته

101

خروش از صف رومیان شد به ابر

ز ترکان چینی تهی گشت صبر

102

در افتاد در قلب خاقان شکست

برآورد رومی به تاراج دست

103

سکندر بفرمود تا بی‌دریغ

سلاح افگنان را نرانند تیغ

104

به پیمان شه زینهاری کنند

بران زینهار استواری کنند

105

و گر کس به مردی برابر شود

نکوشند کز تیغ بی سر شود

106

به نیرنگ و هنجار اسیرش کنند

چو در تابد آماج تیرش کنند

107

کسی کو به گیتی بود هوشمند

نیابد ز آسیب گیتی گزند

108

به اندیشه بنیاد کاری کنند

کزان خویش را در حصاری کند

109

بزرگی کسی را دهد دستگاه

که دارد پناهنده‌ای را پناه

110

نه زان ماکیان کمتری در شمار

که بر چوزگان سازدار

111

بزرگان که کهتر نوازی شد

نه رسم بزرگی به بازی کنند

112

سر مرد بهر سری کردن است

چو نبود سری بار بر کردن است

113

ولیکن سران را توان کرد فرد

که با زیردستان بود پای مرد

114

کسی بر سر خلق زیبد امیر

که افتادگان را بود دستگیر

115

کشایندهٔ نافهٔ این سواد

سر نافهٔ چین بدینسان کشاد

116

که چون فرخ اسکندر سرفراز

به فیروزی از ملک چین گشت باز

117

بهین روزی از موسم نوبهار

که گیتی شد از خرمی چون نگار

118

هم از اول بامداد آفتاب

بفرخنده طالع در آمد ز خواب

119

ز باد بهاری هوا مشک بوی

عروس جهان ز آب گل شسته روی

120

شده جلوه‌گر نازنینان باغ

رخ آراسته هر یکی چون چراغ

121

بساط گل از سبزه گلشن شده

چراغ گل از باد روشن شده

122

به لاله ز فردوس جام آمده

ز رضوان به گلبن سلام آمده

123

شده مشکبو غنچه در زیر پوست

چو تعویذ مشکین به بازوی دوست

124

بنفشه سر زلف را خم زده

گره در دل غنچه محکم زده

125

ز بس تری اندام زیبای گل

شده پاره پاره سرا پای گل

126

شده سرخ گل مفرش بوستان

به صحرا برون آمده دوستان

127

هوا بر سر سبزه می‌ریخت سیم

مراغه همی کرد بر گل نسیم

128

بهر شاخ مرغ ارغنوان ساخته

بهر نغمه گل بن سر انداخته

129

ازان نغمه کو غارت هوش کرد

مغنی تر نم فراموش کرد

130

غزل خوانی بلبل صبح خیز

تمنای میخوارگان کرد تیز

131

ز آواز دراج و رقص تذرو

سبک گشت در خاستن پای سرو

132

ز نالیدن قمری خوش نوا

کبوتر معلق زنان در هوا

133

بهر سو گل و غنچه نوشخند

ملک در میان همچو سرو بلند

134

به بزم ار چه دلبر ز حد بیش بود

دلش همبران دلبر خویش بود

135

نشانده صنم را به پهلوی خود

چو آیینه نزدیک زانوی خود

136

بهر دورش آن ساقی نیم خواب

ز لب نقل می داد و از کف شراب

137

به عشرت نشسته دو سرو جوان

پیاپی شده دوستگانی روان

138

ملک عاشق رویش از جان و تن

برانسان که او عاشق خویشتن

139

گهی گل همی ریخت اندر کنار

گهی دست می سود بر سیب و نار

140

چو می‌رغبت عاشقان تازه کرد

شکیب از میان عزم دروازه کرد

141

چنان باده در نازنین راه یافت

کزو شرم را دست کوتاه یافت

142

هوای دلش قفل عصمت شکست

عنان تکلف ربودش ز دست

143

به افسونگری چنگ را بر گرفت

فسونش به دیو و پری در گرفت

144

ازان نغمه کاندر پری خانه شد

سلیمان پری وار دیوانه شد

145

بر ایین خوبان ز شوخی و ناز

سرودی برآورد عاشق خواز

146

برو تازه بود آن گل مشک بوی

که بویش جهان را کند تازه روی

147

گه از رنگ تر عشوه بازی کند

گه از بوی خوش دل نوازی کند

148

چو بشگفت گل خوش بود بوستان

ولیکن به همراهی دوستان

149

چو سازنده ارغنون توی نوش

بدین رهزنی کرد با تاراج هوش

150

ز سرها خرد رفت و سرمست رفت

ملک را عنان دل از دست رفت

151

به خوبان دیگر اشارت نمود

که هر یک به سویی چمیدند زو

152

نهی گشت خرگاه شاهنشهی

ولیکن شه از خویشتن شد تهی

153

حکیم الهی طلب کرد شاه

که بستند تا عقد خورشید و ماه

154

ملک سر خوش و نازنین نیم مست

دو عاشق به یکدیگر آورده دست

155

رسانیده این خضر صافی صفات

به اسکندر تشنه آب حیات

156

چو نوشیدن از دست جانان بود

هر آبی که هست آب حیوان بود

157

گهی نار با سیب پیوسته بود

گه از ناردان سیب را خسته بود

158

به گنجینه آرزو دست برد

کلید خزینه به خازن سپرد

159

بکان گهر شاخ مرجان نشاند

گهر سفت و یاقوت بیرون فشاند

160

چو خورشید را چشم در خواب رفت

پیاله فتاد و می ناب رفت

161

به بر بط نی زهرهٔ پرده ساز

شد از پرده تار بر بط نواز

162

به پرده درون خسرو پرده پوش

به خاتون پرده نشین داد هوش

163

چو مرغی خود از دام نجهد مدام

دگر مرغ را کی رهاند ز دام

164

طبیبی که پیوسته بیمار ماند

نشاید به بالین بیمار خواند

165

کسی کو ندانست راز جهان

جهان آفرین را چه داند نهان

166

ادب را نگهدار کز هیچ رای

خدا را نداند کسی جز خدای

167

شناسنده حرف دانند گی

چنین کرد ازین تخته خوانندگی

168

که چون بیرون آمد فلاتون ز آب

تن خاکی از موج توفان خراب

169

نبودش سر یاری مردمان

روان شد سوی کوه چون بی گمان

170

زهر بوم برداشت آهنگ خویش

چو سیمرغ بنشست با سنگ خویش

171

دهان را ز اشام و خور بند کرد

به شاخ گیا سینه خرسند کرد

172

نیایش‌گر پرده راز گشت

به راز اندران پرده دم ساز گشت

173

چنان گشت کوشنده در بندگی

که شد سرفراز از سرافکندگی

174

ز شب زنده داری دلش زنده شد

چراغش خورشید رخشنده شد

175

برآمد میان همه خاص و عام

فلاتون حکیم الهیش نام

176

ز نامش که در شهر و کشور رسید

حکایت به گوش سکندر رسید

177

هوس داشت اسکندر کاردان

به دیدار آن مرد بسیار دان

178

فرستاد پنهان بلیناس را

که از کان برون آرد الماس را

179

به فرمان فرمانروای جهان

روان گشت دانا چو کار آگهان

180

ز اندیشه دادش فلاتون جواب

که ذره ندارد سر آفتاب

181

من اینجا که گشتم ز دل توشه گیر

ز غوغای عالم شدم گوشه‌گیر

182

فرستاده کوشش فراوان نمود

نیوشند را رای رفتن نبود

183

بلیناس چون دید کان هوشمند

کند وقت خود را بخود ارجمند

184

که آمد چو بیرون فلاتون ز آب؟

بشر باز شد در حین خاک رفت

185

شنیده سخن یک به یک باز گفت

چو شه رغبت دیدنش پیش داشت

186

دل اندر پی رغبت خویش داشت

سبک بارگی جست و بر داشت راه

187

به برج عطارد روان شد چو ماه

نه بود از بزرگان به دنبال کس

188

جز از هوشمندان تنی چند و بس

سر کوهکن سوی کهسار کرد

189

به کوه آمد و سر سوی غار کرد

چو در غار شد کرد مرکب رها

190

به غار اندرون رفت چون اژدها

نگه کرد در کنج آن تنگ نای

191

فرشته وشی دید مردم نمای

لگیمی در آورده در گرد دوش

192

خزیده چو روباه پشمینه پوش

کسی گنجش اندر سفالینه خم

193

کلید زبان در دهان کرده گم

مبرا شده دل ز غم خوردنش

194

رگ اندر تنش رو نما از صفا

نماینده چون رسته در کهربا

195

ز تاب درون در افشان او

حکایت کنان روی رخشان او

196

چو سیمای شه دید برخاست زود

به رسم بزرگان تواضع نمود

197

پس آنگه گفت از دل عذرخواه

دعای سزاوار تعظیم شاه

198

بپرسید کاقبال شاه جهان

برین سو چرا رنجه شد ناگهان

199

جهاندار فرمود کز دیر باز

به دیدار تو بود ما را نیاز

200

کنونم که آن آرزو دست دادش

سر گنج پنهان بباید گشاد

201

چو دانست دانای دریا قیاس

که آمد خریدار گوهر شناس

202

به همان نوزیش بگرفت دست

نشاندش به تعظیم و خود هم نشست

203

سخن راز هر پرده ساز کرد

ز راز نهان پرده را باز کرد

204

بهر باز پرسی که شه می‌نمود

حکیمش به اندیشه ره می‌نمود

205

نخستش بپرسید کای گنج راز

ازین گوشه گیری چه داری نیاز

206

برون آی ازین غار چون اژدها

وگر غار گنج است هم کن رها

207

به دستوری خویش دستت دهم

به همدستی خود نشستت دهم

208

ارسطو که جز رای والاش نیست

تو همتاش باشی که همتاش نیست

209

فلاتون چو بشنید گفتار شاه

فرو شد به کار خود از کار شاه

210

برون داد پاسخ به شرمندگی

که ای تو از آفاق را زندگی

211

نماند آن شکوفه به گلزار من

که آید بدان بو خریدار من

212

چه جنبانی آن خل بن را به زور

که شد خار او تیر و خرماش گور

213

چو شاخ تهی را کنی سنگسار

ز بالا همان سنگ بارد نه بار

214

نگویم به دستوریم شاد کن

که دستوریم بخش و آزاد کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سرم خاک مستان فرخنده پی

که شویند نقش خرد را به می

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»آیینه سکندری»بخش 1 - ساقی نامه

اگلی نظم

بدو گفت کاری ز رای بلند

توقع همین باشد از هوشمند

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»آیینه سکندری»بخش 3

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور