صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »آیینه سکندری
  4. »بخش 2 - در مدح شمس السلاطین علاء الدنیا و الدین

بخش 2 - در مدح شمس السلاطین علاء الدنیا و الدین

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خرامان شو ای خامهٔ گنج ریز

به در سفتن الماس را دار تیز

22

سخن را چنان پایه بر کش به ماه

که بوسد به جرأت کف پای شاه

33

علاء دین اسکندر تاج بخش

زرفعت به گردون روان کرد رخش

44

محمد جهانگیر حیدر مصاف

که از پیش او پس خزد کوه قاف

55

هنرمندکش برگ نبود فراخ

چه میوه دهد دیگری را ز شاخ

66

به شهر این مثل شهرهٔ عالمست

که هرکش هنر بیش روزی کم است

77

مرا صد فغان زین هنرهای خام

که نزد خرد هست عیبش تمام

88

همه روز عمرم به خفتن گذشت

شب من در افسانه گفتن گذشت

99

چون در باز کردم نخست از قلم

ز مطلع به انوار دادم علم

1010

وزان انگبین شربت انگیختم

به شیرین و خسرو فرو ریختم

1111

وز انجا فرس پیشتر تاختم

به مجنون و لیلی سرافراختم

1212

کنون بر سریر هنر پروری

کنم جلوهٔ ملک اسکندری

1313

ز دانا هر آن در که نا سفته ماند

فشانم به نوعی که دانم فشاند

1414

هنر پرور گنجه گویای پیش

که گنج هنر داشت ز اندازه بیش

1515

نظر چون براین جام صهبا گماشت

ستد صافی و درد بر ما گذاشت

1616

من ار چه بدانمی گران سر شوم

کجا با حریفان برابر شوم

1717

سکندر که فرخ جهان شاه بود

به فرخندگی خاص درگاه بد

1818

گروهی زدند از ولایت درش

گروهی نبشتند پیغمبرش

1919

به تحقیق چون کرده شد باز جست

درستی شدش بر ولایت درست

2020

شگفتی که دانا برو باز بست

گر اعجاز نبود کرامات هست

2121

مگس بهر آن دست مالد به درد

که نارد ز صد کاسه یک لقمه خورد

2222

ازان مار بر خویش پیچد به رنج

که روزیش خاک است بالای گنج

2323

گر از خوان من نبودت توشهٔ

جوی باشد آخر ز هر خوشه

2424

چو یک جو به یک سال گردد منی

پس از روزگاری شود خرمنی

2525

کنون دارم امید کین تخم پاک

بسی خوشهٔ‌تر بر ارد ز خاک

2626

نیندیشی اول چو در پیشها

سرانجام پیش آید اندیشها

2727

کند هر کسی پیشهٔ خویشتن

به مقدار اندیشهٔ خویشتن

2828

قلم ران این نامهٔ چون بهشت

چنین کرد دیباچه را سر به نشت

2929

که چون شد به خاک اختر فیلقوس

به پای سکندر جهان داد بوس

3030

در عدل راکرد زآنگونه باز

که هم خوابهٔ کبک شد جره باز

3131

چو پرداخت از دشمنان مرز و بوم

به کشور گشایی روان شد ز روم

3232

نخست آرم از رزم خاقان سخن

که دیدم به تاریخهای کهن

3333

نظامی که کرد آن جریده نگاه

در آشتی زد میان دو شاه

3434

دگر گونه خواندم من این راز را

دگرگون زدم لابد این ساز را

3535

وگرنه لطافت ندارد بسی

که مر گفته را باز گوید کسی

3636

به تاریخ شاهان پیشین و حال

چنان خواندم این حرف دیرینه سال

3737

که دولت چو رو در سکندر نهاد

سران را به درگاه او سر نهاد

3838

در آفاق نام ظفر زنده کرد

بزرگان آفاق را بنده کرد

3939

چو بر بیشتر خسروان چیره گشت

به شاهی و لشکر کشی خیره گشت

4040

رها کرد بر دیگران راه را

به خاقان چین راند بنگاه را

4141

بر آهنگ چین خوش دل و شاد کام

همی کرد منزل به منزل خرام

4242

به خاقان چین داد ز اورنگ روم

پیامی که پولاد را کرد موم

4343

که بر ما چو کرد ایزد کار ساز

در کارسازی و اقبال باز

4444

درین دم که بند قبا را به کین

به بستیم بر چین و خاقان چین

4545

اگر سر در آری و فرمان بری

به آزادی از تیغ ما جان بری

4646

و گر نه بدین هندی آب دار

بر ارم ز ترکان چینی دمار

4747

نپوشیده بشنید و برداشت راه

به خاقان رسانید پیغام شاه

4848

جهاندار خاقان فرخنده بخت

دل آزرده شد زان نمودار سخت

4949

پس آنگه به آینده داد از ستیز

یکی مشت خاک و یکی تیغ تیز

5050

بدو گفت آنجا براین هر دو چیز

که هست اندرین هر دو رمزی عزیز

5151

بگو آنچه گویی خطا و صواب

منت زین بتر باز گویم جواب

5252

گر آهن هوس داری اینک به دست

وگر گنج و زر بایدت خاک هست

5353

شتابان ز خاقان دو حمال راز

رسیدند پیش سکندر فراز

5454

نموداری آورده دادند پیش

نمودند راز ره آورد خویش

5555

سکندر بخندید از ان داوری

دران نکته دید از فلک یاوری

5656

به آینهٔ شاه چین باز گفت

که تدبیر ما گشت با کام جفت

5757

ز خاقان بما کاین دو کالا رسید

نموداری از فتح والا رسید

5858

چو دشمن به ما تیغ خود خود سپرد

کنون کی تواند سر از تیغ برد

5959

دگر آنکه بر ما فرستاد خاک

نشان خود از خاک چین کرد پاک

6060

گرفتم به فال اینکه بی چشم و کین

زمین را به من داد خاقان چین

6161

فرستاده زان پاسخ نغزوار

سرو پای گم کرده بی مغزوار

6262

هراسان به درگاه خاقان شتافت

فرو ریخت پیشش جوابی که یافت

6363

بجوشید خاقان و شد خشمناک

خیال محابا ز دل کرد پاک

6464

فرستاد فرمان که بر عزم کار

فراهم شود لشکر از هر دیار

6565

ز آب الق تا به دریای چین

چو دریای چین شد ز لشکر زمین

6666

فرود آمدند از دو جانب دو شاه

کشیدند تا آسمان بارگاه

6767

چو صبح از افق تیغ بیرون کشید

همه دامن چرخ در خون کشید

6868

سکندر جهان گرد کشور گشای

به آرایش لشکر آورد رای

6969

دگر سوی خاقان لشکر شکن

چو کوهی سر افراخت شد تیغ زن

7070

هزاهز در آمد به هر دو سپاه

روا رو برآمد به خورشید و ماه

7171

بیابان همه بیشه شیر گشت

جهانی پر از تیر و شمشیر گشت

7272

ز لرز زمین زبر قلب روان

در اندام گاو آرد گشت استخوان

7373

غبار زمین کله بر ماه بست

نفس را درون گلو راه بست

7474

ز موج سلاح و ز گرد زمین

گلین آسمان شد زمین آهنین

7575

به دریای آهن جهان گشت غرق

هوا پر ز میغ و زمین پر ز برق

7676

وزان سوی خاقان شوریده مغز

جهان گشت پر سوس و برگ بید

7777

روان کرد شه تخت جمشید را

به منزل رها کرد خورشید را

7878

به جولان گه آمد صف آراسته

به کوشش چو خورشید شد خاسته

7979

وزان شوی خاقان شوریده مغز

زنا آمد فتح در پای لغز

8080

رسولی فرستاد بر شاه روم

که تنگ آمد از دستت این مرز و بوم

8181

تو ای تاجور کامدی در نبرد

به مردی کن این داوری نی به مرد

8282

به پیکار اگر با منی کینه سنج

سپه را چه بیهوده داری به رنج؟

8383

چو کاری میان من و تست بس

چه جوئیم فریاد فریاد رس

8484

بیا تا به هم دست بیرون کنیم

زره در خوی و تیغ در خون کنیم

8585

زما هر دو تن هر که ماند به جای

بود بر سر روم و چین کدخدای

8686

چو نزد سکندر رسید این پیام

در ان کام جویی دلش یافت کام

8787

سوی حرب گه تاخت با ساز جنگ

بر انسان که نخجیر جوید پلنگ

8888

میانجی به خاقان خیر گفت باز

که اینک برزم آمد ان رزم ساز

8989

روان شد به جولانگری ساخته

ز رخت بقا خانه پرداخته

9090

چو پیلان جنگی دران لعیگاه

در آمد به شطرنج بازی دو شاه

9191

نخست از کمان ناوک انداختند

ز یکدیگر آماجگه ساختند

9292

چو بودند هر دو هنرمند و چست

نیامد بر آماج تیری درست

9393

ز ناوک سوی نیزه بردند دست

زهر دو در ان نیز مویی نخست

9494

به شمشیر گشتند دست آزمای

دران هم نشد قالبی زخم سای

9595

چو کردند چندان که بود از هنر

نگشتند فیروز بر یکدگر

9696

به نیروی بازوی پولاد لخت

دوال کمرها گرفتند سخت

9797

چو پیلان که خرطوم در هم زنند

به پیچند و خرطوم را خم زنند

9898

به تاب و توان در هم آمیختند

قیامت ز یکدیگر انگیختند

9999

هم آخر قوی دست شد شاه روم

ز جا در ربودش چو نخلی ز موم

100100

فرس تاخت باز و برافراخته

ز بازو کسی را ستون ساخته

101101

خروش از صف رومیان شد به ابر

ز ترکان چینی تهی گشت صبر

102102

در افتاد در قلب خاقان شکست

برآورد رومی به تاراج دست

103103

سکندر بفرمود تا بی‌دریغ

سلاح افگنان را نرانند تیغ

104104

به پیمان شه زینهاری کنند

بران زینهار استواری کنند

105105

و گر کس به مردی برابر شود

نکوشند کز تیغ بی سر شود

106106

به نیرنگ و هنجار اسیرش کنند

چو در تابد آماج تیرش کنند

107107

کسی کو به گیتی بود هوشمند

نیابد ز آسیب گیتی گزند

108108

به اندیشه بنیاد کاری کنند

کزان خویش را در حصاری کند

109109

بزرگی کسی را دهد دستگاه

که دارد پناهنده‌ای را پناه

110110

نه زان ماکیان کمتری در شمار

که بر چوزگان سازدار

111111

بزرگان که کهتر نوازی شد

نه رسم بزرگی به بازی کنند

112112

سر مرد بهر سری کردن است

چو نبود سری بار بر کردن است

113113

ولیکن سران را توان کرد فرد

که با زیردستان بود پای مرد

114114

کسی بر سر خلق زیبد امیر

که افتادگان را بود دستگیر

115115

کشایندهٔ نافهٔ این سواد

سر نافهٔ چین بدینسان کشاد

116116

که چون فرخ اسکندر سرفراز

به فیروزی از ملک چین گشت باز

117117

بهین روزی از موسم نوبهار

که گیتی شد از خرمی چون نگار

118118

هم از اول بامداد آفتاب

بفرخنده طالع در آمد ز خواب

119119

ز باد بهاری هوا مشک بوی

عروس جهان ز آب گل شسته روی

120120

شده جلوه‌گر نازنینان باغ

رخ آراسته هر یکی چون چراغ

121121

بساط گل از سبزه گلشن شده

چراغ گل از باد روشن شده

122122

به لاله ز فردوس جام آمده

ز رضوان به گلبن سلام آمده

123123

شده مشکبو غنچه در زیر پوست

چو تعویذ مشکین به بازوی دوست

124124

بنفشه سر زلف را خم زده

گره در دل غنچه محکم زده

125125

ز بس تری اندام زیبای گل

شده پاره پاره سرا پای گل

126126

شده سرخ گل مفرش بوستان

به صحرا برون آمده دوستان

127127

هوا بر سر سبزه می‌ریخت سیم

مراغه همی کرد بر گل نسیم

128128

بهر شاخ مرغ ارغنوان ساخته

بهر نغمه گل بن سر انداخته

129129

ازان نغمه کو غارت هوش کرد

مغنی تر نم فراموش کرد

130130

غزل خوانی بلبل صبح خیز

تمنای میخوارگان کرد تیز

131131

ز آواز دراج و رقص تذرو

سبک گشت در خاستن پای سرو

132132

ز نالیدن قمری خوش نوا

کبوتر معلق زنان در هوا

133133

بهر سو گل و غنچه نوشخند

ملک در میان همچو سرو بلند

134134

به بزم ار چه دلبر ز حد بیش بود

دلش همبران دلبر خویش بود

135135

نشانده صنم را به پهلوی خود

چو آیینه نزدیک زانوی خود

136136

بهر دورش آن ساقی نیم خواب

ز لب نقل می داد و از کف شراب

137137

به عشرت نشسته دو سرو جوان

پیاپی شده دوستگانی روان

138138

ملک عاشق رویش از جان و تن

برانسان که او عاشق خویشتن

139139

گهی گل همی ریخت اندر کنار

گهی دست می سود بر سیب و نار

140140

چو می‌رغبت عاشقان تازه کرد

شکیب از میان عزم دروازه کرد

141141

چنان باده در نازنین راه یافت

کزو شرم را دست کوتاه یافت

142142

هوای دلش قفل عصمت شکست

عنان تکلف ربودش ز دست

143143

به افسونگری چنگ را بر گرفت

فسونش به دیو و پری در گرفت

144144

ازان نغمه کاندر پری خانه شد

سلیمان پری وار دیوانه شد

145145

بر ایین خوبان ز شوخی و ناز

سرودی برآورد عاشق خواز

146146

برو تازه بود آن گل مشک بوی

که بویش جهان را کند تازه روی

147147

گه از رنگ تر عشوه بازی کند

گه از بوی خوش دل نوازی کند

148148

چو بشگفت گل خوش بود بوستان

ولیکن به همراهی دوستان

149149

چو سازنده ارغنون توی نوش

بدین رهزنی کرد با تاراج هوش

150150

ز سرها خرد رفت و سرمست رفت

ملک را عنان دل از دست رفت

151151

به خوبان دیگر اشارت نمود

که هر یک به سویی چمیدند زو

152152

نهی گشت خرگاه شاهنشهی

ولیکن شه از خویشتن شد تهی

153153

حکیم الهی طلب کرد شاه

که بستند تا عقد خورشید و ماه

154154

ملک سر خوش و نازنین نیم مست

دو عاشق به یکدیگر آورده دست

155155

رسانیده این خضر صافی صفات

به اسکندر تشنه آب حیات

156156

چو نوشیدن از دست جانان بود

هر آبی که هست آب حیوان بود

157157

گهی نار با سیب پیوسته بود

گه از ناردان سیب را خسته بود

158158

به گنجینه آرزو دست برد

کلید خزینه به خازن سپرد

159159

بکان گهر شاخ مرجان نشاند

گهر سفت و یاقوت بیرون فشاند

160160

چو خورشید را چشم در خواب رفت

پیاله فتاد و می ناب رفت

161161

به بر بط نی زهرهٔ پرده ساز

شد از پرده تار بر بط نواز

162162

به پرده درون خسرو پرده پوش

به خاتون پرده نشین داد هوش

163163

چو مرغی خود از دام نجهد مدام

دگر مرغ را کی رهاند ز دام

164164

طبیبی که پیوسته بیمار ماند

نشاید به بالین بیمار خواند

165165

کسی کو ندانست راز جهان

جهان آفرین را چه داند نهان

166166

ادب را نگهدار کز هیچ رای

خدا را نداند کسی جز خدای

167167

شناسنده حرف دانند گی

چنین کرد ازین تخته خوانندگی

168168

که چون بیرون آمد فلاتون ز آب

تن خاکی از موج توفان خراب

169169

نبودش سر یاری مردمان

روان شد سوی کوه چون بی گمان

170170

زهر بوم برداشت آهنگ خویش

چو سیمرغ بنشست با سنگ خویش

171171

دهان را ز اشام و خور بند کرد

به شاخ گیا سینه خرسند کرد

172172

نیایش‌گر پرده راز گشت

به راز اندران پرده دم ساز گشت

173173

چنان گشت کوشنده در بندگی

که شد سرفراز از سرافکندگی

174174

ز شب زنده داری دلش زنده شد

چراغش خورشید رخشنده شد

175175

برآمد میان همه خاص و عام

فلاتون حکیم الهیش نام

176176

ز نامش که در شهر و کشور رسید

حکایت به گوش سکندر رسید

177177

هوس داشت اسکندر کاردان

به دیدار آن مرد بسیار دان

178178

فرستاد پنهان بلیناس را

که از کان برون آرد الماس را

179179

به فرمان فرمانروای جهان

روان گشت دانا چو کار آگهان

180180

ز اندیشه دادش فلاتون جواب

که ذره ندارد سر آفتاب

181181

من اینجا که گشتم ز دل توشه گیر

ز غوغای عالم شدم گوشه‌گیر

182182

فرستاده کوشش فراوان نمود

نیوشند را رای رفتن نبود

183183

بلیناس چون دید کان هوشمند

کند وقت خود را بخود ارجمند

184184

که آمد چو بیرون فلاتون ز آب؟

بشر باز شد در حین خاک رفت

185185

شنیده سخن یک به یک باز گفت

چو شه رغبت دیدنش پیش داشت

186186

دل اندر پی رغبت خویش داشت

سبک بارگی جست و بر داشت راه

187187

به برج عطارد روان شد چو ماه

نه بود از بزرگان به دنبال کس

188188

جز از هوشمندان تنی چند و بس

سر کوهکن سوی کهسار کرد

189189

به کوه آمد و سر سوی غار کرد

چو در غار شد کرد مرکب رها

190190

به غار اندرون رفت چون اژدها

نگه کرد در کنج آن تنگ نای

191191

فرشته وشی دید مردم نمای

لگیمی در آورده در گرد دوش

192192

خزیده چو روباه پشمینه پوش

کسی گنجش اندر سفالینه خم

193193

کلید زبان در دهان کرده گم

مبرا شده دل ز غم خوردنش

194194

رگ اندر تنش رو نما از صفا

نماینده چون رسته در کهربا

195195

ز تاب درون در افشان او

حکایت کنان روی رخشان او

196196

چو سیمای شه دید برخاست زود

به رسم بزرگان تواضع نمود

197197

پس آنگه گفت از دل عذرخواه

دعای سزاوار تعظیم شاه

198198

بپرسید کاقبال شاه جهان

برین سو چرا رنجه شد ناگهان

199199

جهاندار فرمود کز دیر باز

به دیدار تو بود ما را نیاز

200200

کنونم که آن آرزو دست دادش

سر گنج پنهان بباید گشاد

201201

چو دانست دانای دریا قیاس

که آمد خریدار گوهر شناس

202202

به همان نوزیش بگرفت دست

نشاندش به تعظیم و خود هم نشست

203203

سخن راز هر پرده ساز کرد

ز راز نهان پرده را باز کرد

204204

بهر باز پرسی که شه می‌نمود

حکیمش به اندیشه ره می‌نمود

205205

نخستش بپرسید کای گنج راز

ازین گوشه گیری چه داری نیاز

206206

برون آی ازین غار چون اژدها

وگر غار گنج است هم کن رها

207207

به دستوری خویش دستت دهم

به همدستی خود نشستت دهم

208208

ارسطو که جز رای والاش نیست

تو همتاش باشی که همتاش نیست

209209

فلاتون چو بشنید گفتار شاه

فرو شد به کار خود از کار شاه

210210

برون داد پاسخ به شرمندگی

که ای تو از آفاق را زندگی

211211

نماند آن شکوفه به گلزار من

که آید بدان بو خریدار من

212212

چه جنبانی آن خل بن را به زور

که شد خار او تیر و خرماش گور

213213

چو شاخ تهی را کنی سنگسار

ز بالا همان سنگ بارد نه بار

214214

نگویم به دستوریم شاد کن

که دستوریم بخش و آزاد کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سرم خاک مستان فرخنده پی

که شویند نقش خرد را به می

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»آیینه سکندری»بخش 1 - ساقی نامه

اگلی نظم

بدو گفت کاری ز رای بلند

توقع همین باشد از هوشمند

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»آیینه سکندری»بخش 3

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور