صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »آیینه سکندری
  4. »بخش 1 - ساقی نامه

بخش 1 - ساقی نامه

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سرم خاک مستان فرخنده پی

که شویند نقش خرد را به می

22

فروشم چو من مست باشم خراب

جهان خرد را به جام شراب

33

چو فتنه است فرهنگ فرزانگی

خوشا وقت مستی و دیوانگی

44

هر آبی کز اندازه بیرون خوری

نیاری که یک شربه افزون خوری

55

وگر شربت زندگانی بود

هم از خوردن پر گرانی بود

66

بجز می که بر بوی بیهوشیش

نی سیر چندان که می‌نوشیش

77

بیا ساقی اندر قدح پی به پی

به عاشق نوازی فرو ریز می

88

مئی کو به عشق آشنایی دهد

ز تشویش خویشم رهایی دهد

99

بیا مطرب آن پرده‌های حکیم

کزو گشت پوسیده عقل سلیم

1010

نوازش چنان کن که جان نژند

شود رسته زین عقل ناسودمند

1111

بیا ساقیا درده آن خون خام

که شد قرة العین مستانش نام

1212

چنان گوش من پر کن از بانگ نوش

که بیرون رود پند دانا ز گوش

1313

بیا مطرب آن جرهٔ طفل وش

چو طفلان به بر گیر و بنواز خوش

1414

نوایی که تعلیم کرد از نخست

بزن چوب تا باز گوید درست

1515

بیا ساقی آن جام شادی فزای

که بنیاد غم را در آرد ز پای

1616

به من ده که راحت به جانم دهد

ز خونابهٔ دهر امانم دهد

1717

بیا مطرب آن بربط خوش نوا

که بی مغزیش مغز را شد دوا

1818

بزن تا که برباید از مغز هوش

به دل جان نو ریزد از راه گوش

1919

بیا ساقی آن بادهٔ تلخ فام

که شیرینی عیش ریزد به کام

2020

بده تا به شیرینی آرم به کار

که تلخی بسی دیدم از روزگار

2121

بیا مطربا برکش آواز تر

دماغ مرا تر کن از ساز تر

2222

روان کن که خشک است رود رباب

از آن دست چون ابر باران آب

2323

بیا ساقی آن شربت خوش گوار

کزو بزم گردد چو خرم بهار

2424

بده تا چو در تن در آرد توان

گل زرد من زو شود ارغوان

2525

بیا مطرب اسباب می کن تمام

بدان ارغنون ساز طنبور نام

2626

که گر چون عروسانش در بر نهی

می پر دهد از کدوی تهی

2727

بیا ساقی آن بادهٔ چون عقیق

که هم کوثرش نام شد هم رحیق

2828

فرو ریز تا چون به کشتی شود

خراباتی از وی بهشتی شود

2929

بیا مطرب آن چاشنی بخش روح

که هم صبح ازو خوش شود هم صبوح

3030

فرو گوی و مجلس پر آوازه کن

دل و جان می‌خوارگان تازه کن

3131

به جام طرب زنده کن جان پاک

که محتاج جرعه است مرده به خاک

3232

بیا ساقی آن گنج دان نشاط

که اندیشه را در نوردد بساط

3333

بده تا نشاط سخن نو کنیم

و زو مجلس آرای خسرو کنیم

3434

بیا مطربا ساز کن چنگ را

به نالش درار آن پر آهنگ را

3535

زهی گیر کز ذوق آواز وی

حریفان نگردند محتاج می

3636

بیا ساقی آن بادهٔ خوش گوار

که تا انده و غم نهم بر کنار

3737

بیا ساقیا ارمغانی شراب

که محراب زرتشتیان شد ز باب

3838

بده تا به مستی کنم خواب خوش

کشم آتش غم بدان آب خوش

3939

بیا مطرب آن چفته کز یک فغان

کند زاهدان را به کوی مغان

4040

چنان زن که آتش زند سینه را

ز سر نو کند داغ دیرینه را

4141

بیا ساقی آن سلسبیل حیات

که شوید همه تیرگیها ز ذات

4242

بده تا چو منزل به خاکم کشد

ز آلایش خاک پاکم کشد

4343

بیا مطرب آن علم باریک را

که روشن کند جان تاریک را

4444

فرو گوی زانگونه سوزان و تر

که دستار عالم رباید ز سر

4545

بیا ساقی آن کیمیای وجود

که بی همتان را درآرد به جود

4646

به من ده که تا شادمانی کنم

ز گنج سخن دُر فشانی کنم

4747

بیا مطربا مو به مو باز جوی

ز موی کمانچه نوایی چو موی

4848

که تا چون به مستان رسد ساز او

گوارا شود می ز آواز او

4949

بیا ساقی آن جام دریا درون

کزو گوهر مردم آید برون

5050

بده تا نشاطی برون آردم

برو سنگ و گوهر برون آردم

5151

بیا مطرب آن مایهٔ دل خوشی

که صوفی کند زو ملامت کشی

5252

بگو تا دمی خرقه بازی کنم

به می دلق خود را نمازی کنم

5353

بیا ساقی آن بادهٔ بی‌خمار

فرو شوی زین جان خاکی غبار

5454

که چون گم شود جان غمناک من

نریزد کسی جرعه بر خاک من

5555

بیا مطرب آواز برکش بلند

برون بر غم از سینه‌های نژند

5656

ز سر نو کن آیین عشاق را

به غلغل درآر این کهن طاق را

5757

بیا ساقی آن ساغر گرم خیز

یکی جرعه بر خاک خسرو بریز

5858

بیا ساقی آن می که کام من است

به من ده که در خورد جام من است

5959

مرا با حریفان من نوش باد

حریفان بد را فراموش باد

6060

بیا مطربا ساز کن پرده را

بسوز این دل عشق پرورده را

6161

رسید از بتان جان خسرو به کام

به یک زخمه کن کار او را تمام

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

خرامان شو ای خامهٔ گنج ریز

به در سفتن الماس را دار تیز

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»آیینه سکندری»بخش 2 - در مدح شمس السلاطین علاء الدنیا و الدین

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور