صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »آیینه سکندری
  4. »بخش 3

بخش 3

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بدو گفت کاری ز رای بلند

توقع همین باشد از هوشمند

22

ولیکن مراد من این بود و بس

که یک چند با تو برارم نفس

33

ز داناییت بهرهٔ پر برم

ز دریا صدف وز صدف در برم

44

چو تو داشتی صحبت از ما دریغ

تواضع ز تو نیست ما را دریغ

55

گر از زحمت ما نیایی ستوه

کنون پنجهٔ ما و دامان کوه

66

طریقی نما از خبر داشتن

که بتوانم این بار برداشتن

77

بخشنودی کرد گارم درار

که خشنود باد از تو هم کردگار

88

حکیم از چنان خواهش زیر کان

برون جست روشن چو تیر از کمان

99

به پوز شکری گفت کای کدخدای

ترا راست گویم به فرهنگ ورای

1010

نخست آنچه فرض است بر شهریار

همان شد کز ایزد بود ترس کار

1111

بهر شادمانی و تیمارها

به یزدان حوالت کند کارها

1212

به نیرنگ این پنج روزه خیال

که نادان نهد نام او ملک و مال

1313

نیندازد اندر سر آن باد را

که زد لطمه فرعون و شداد را

1414

چو دادت خدا آنچه داری به دست

خدا را پرست و مشو خودپرست

1515

بهر کار ازان کس طلب یاوری

که دارد نهان باخدا داوری

1616

شهی کو خود از شرب می شد خراب

ازو کی عمارت شود خاک و آب

1717

کسی از خود آگه نباشد دمش

چه آگاهی از جمله عالمش

1818

نگویم که خم خانه را بند کن

به نان پاره معده خرسند کن

1919

ولیکن چنان خور گرت درخورد

که تو می‌خوری نی ترا می‌خورد

2020

چو خواب ایدت بر سر تخت خود

بیاموز بیداری از بخت خود

2121

تو بیدار باش اشکار و نهان

که از پاست آباد خسبد جهان

2222

بخسب و به خواب جوانی مخسب

وگر خود توان تا توانی مخسب

2323

بدان شان شو از کینه ور کینه خواه

که نی تیغ رنجه شود نه سپاه

2424

به مشت اندرون تیغ را جای کن

ولی رای را کار فرمای کن

2525

مکش سر ز رایی که بخرد زند

که پیل حرون بر صف خود زند

2626

ورت دل ز یزدان بود زورمند

نه نیز محتاج رای بلند

2727

چو قادر شدی چیره را ریز خون

مزن دشنه را بستگان زبون

2828

به تیمار خدمتگران کن بسیچ

زبد خدمتان نیز دامن مپیچ

2929

سپهدار باید خداونت تخت

که بی‌برگ برکنده باشد درخت

3030

متاع جهان است باد روان

گره بر زدن باد را چون توان

3131

گر امروز نبود ز فردا هراس

چه نیکو ترا دولت بی قیاس

3232

دد و دام کافزون و کم می‌دوند

به مزدوری یک شکم می دوند

3333

ندارد به جز آدمی این شمار

که یک تن دهد طعمهٔ صد هزار

3434

دم صبح کاذب بود زود میر

ولی صبح صادق شد آفاق گیر

3535

کسی کن زبر دست بر زیر دست

کن در زیر دستان نیارد شکست

3636

به انصاف نه سکهٔ دادها

ستم را بیند از بنیادها

3737

چه رانی ز داد فریدون سخن

تو نو باش گر شد فریدون کهن

3838

به عهد خود آن نغز به کایستی

که در عهدهٔ دیگران نیستی

3939

منه بر بدی کارها را اساس

که کس گاه نفرین نگوید سپاس

4040

کسی کو بزرگ است کارش بزرگ

به هر پایه باشد شمارش بزرگ

4141

چو کردی درخت از پی میوه پست

جز آن میوه دیگر نیاید بدست

4242

یکی را از ان کرد یزدان بلند

که باشند ازو دیگران بی گزند

4343

پیچ از ستم دست بیچارگان

ستم کن ولی بر ستمگارکان

4444

برون کن ز پای کسی خار خویش

که نتواندت گفتن آزار خویش

4545

حذر کن ز تیری که آن بد زنی

به غیری گشایی و بر خود زنی

4646

گر از آهنین قلعه داری پناه

مباش ایمن از ناوک دادخواه

4747

نمانند در ملک و دولت دراز

مگر زور مندان عاجر نواز

4848

بدانگونه کن گرد گیتی خرام

که دریا بی اسرار گیتی تمام

4949

نگارندهٔ لوح این داستان

چنین راست کرد از خط راستان

5050

که چون فتح اسکندر چیره دست

در آورده گردن کشان را شکست

5151

به فیروزی آفاق را کرد رام

به شمشیر بگرفت عالم تمام

5252

چو از ربع مسکون بپرداخت کار

تمنای دریاش گشت آشکار

5353

برون برد ازین خطه خاک بخش

به دریای مغرب رسانید رخش

5454

جهان دیدگان را طلب کرد پیش

سخن گفت ز اندازهٔ کار خویش

5555

که چون من به نیروی یزدان پاک

قوی دست گشتم برین نطع خاک

5656

بگوی زمین دست بردم به پیش

به چوگان همت کشیدم به خویش

5757

نماند از بساط زمین، هیچ جای

که نسپرد شبرنگ من زیر پای

5858

کنونم چنان در دل آمد هوس

که در جویم از قعر دریا و بس

5959

نشینم به اب اندرون چند گاه

کنم در عجب‌های دریا نگاه

6060

بباید ز همت مدد خواستن

طلسمی به حکمت بر آراستن

6161

بدانش ز صافی ترین جوهری

مصفا بر انگیختن پیکری

6262

گه دروی کند چون نشیننده جای

جهان بیند از جام گیتی نمای

6363

حکیمان به فرمان شاه جهان

به پوزش گری تازه گردندشان

6464

بزرگان نهادند بر خاک سر

ستایش گرفتند بر تاجور

6565

که ای خاک بوس جناب تو بخت

ز پای تو نیروی بازوی تخت

6666

دو نوبت گرفتن سراسر زمین

نه باشد در اندازهٔ آدمین

6767

بدین بس کن وزین زیادت مپوی

همه آرزو را نهایت مجوی

6868

ز دریا کسی دید غواص کور

که گوهر برون آرد از آب شور

6969

اگر ماهی آرد به خشکی شتاب

به جان کندن افتد چو مردم در آب

7070

مکن آتش و بار خود را فزون

که خاکی نگنجد به آب اندرون

7171

سکندر به پاسخ زبان بر گشاد

ز درج دهن کان گوهر گشاد

7272

که اقبال چون گشت هم پشت من

کلید جهان داد در مشت من

7373

بسی پی فشردم به جویندگی

که شویم لب از چشمه زندگی

7474

سرانجام من چون ببایست مرد

زمانه بدان آبخور ره نبرد

7575

به روزی توان باده زین طاس خورد

که اسکندرش جست، الیاس خورد

7676

گرم جاودان کردی ایزد برات

نماندی لبم تشنه ز آب حیات

7777

چو بر مرگ من بود تقدیر غیب

ز محرومی آب حیوان چه عیب

7878

چو مردم ندارد گریز از هلاک

چه در قعر دریا چه بر روی خاک

7979

نیابم ازین پند بیهوده تنگ

که از موج دریا نترسد نهنگ

8080

چو دانندگان را یقین گشت حال

که در مغز شه محکم است این خیال

8181

زند از ضمیر خردمند خویش

نفس بر مزاج خداوند خویش

8282

سکندر چو بشنید گفتارشان

نوازشگری کرد بسیارشان

8383

به بخشش در گنج را باز کرد

زر افشاند و بخشیدن آغاز کرد

8484

به فرمان فرمانده روزگار

ارسطوی دانا در آمد به کار

8585

به فرمود کاسباب کشتی کنند

نشیننده راز و بهشتی کنند

8686

هنرپیشگان پیشه برداشتند

نمودند هرچ از هنر داشتند

8787

کشیدند کشتی به دریا کنار

به سال کم و بیش پیش از هزار

8888

اساسی که بر آب داند ستاد

شتابنده کوهی ز آسیب باد

8989

چو شد جمله اسباب کشتی تمام

شتابنده شد شاه دریا خرام

9090

ز آب از نمایان دریا پژوه

طلب کرد هشیاری از هر گروه

9191

به فرمود تا پیشوایان تخت

ز صحرا به دریا کشیدند رخت

9292

چهل ساله ترتیب راه دراز

که باشد بدان آدمی را نیاز

9393

ز حیوان و از مردم و از گیا

اگر شیر مرغ است اگر کیمیا

9494

خبر کش بسی مرغ کردون گرای

سبق بر ده ز اندیشهٔ تیز پای

9595

کزیشان همه سه عقاب سیاه

که روزی شتابنده یک ماهه راه

9696

سه سال تمام آنچه پرداختند

سه ماهش به کشتی در انداختند

9797

کسی را که دید از تردد خلاص

به همراهی خویشتن کرد خاص

9898

گراینده را سوی دریای شور

به رغبت روان کرد بر راه دور

9999

به فارغ دلی زان بهشتی سواد

توکل کنان پا به کشتی نهاد

100100

چپ و راستش خضر و الیاس هم

پس و پیش ارسطو بلیناس هم

101101

فلاطون و دانندگان دگر

به همراهی خاص بسته کمر

102102

بجنبید کشتی از آسیب موج

بر امد سر باد بانها به اوج

103103

چو رفتند زانگونه با رود و جام

به دریا درون پنج ساله تمام

104104

به جایی رسیدند لرزان چو بید

که باز آمدن را نباشد امید

105105

چو هر کس دران حال بی چارگی

به حیرت فرو ماند یک بارگی

106106

کسانی کز ایزد خبر داشتند

نیایش کنان دست برداشتند

107107

چو دادند قفل دعا را کلید

کلید در چاره آمد پدید

108108

شبانگه که برقع برافگنده ماه

بپوشید گیتی حریر سیاه

109109

که در گوشهٔ خلوتش ناگهان

سروشی پدیدار گشت از نهان

110110

جوانی به کردار سرو بلند

رخ فرخ و پیکر ارجمند

111111

فرشته ولیکن به شکل آدمی

نه مردم ولی صورت مردمی

112112

جمالی که نتوان نظر کرد دور

ز سیمای پاکش همی ریخت نور

113113

برو تازگی کرد شه را سلام

شهش داد پاسخ به عذر تمام

114114

بدو گفت کای سر به سر نور پاک

تنت دور ز آلایش آب و خاک

115115

فرشته که گویند ما ناتویی

که مردم نباشد بدین نیکویی

116116

وگر مردمی چون درون آمدی؟

که مردم ندیدت که چون آمدی؟

117117

سروش خجسته سخن در گرفت

ز راز نهان پرده را بر گرفت

118118

گر آسایشی خواهی از روزگار

جمال عزیزان غنیمت شمار

119119

دل از روی هم صحبتان شاد کن

به نقل و به می مجلس آباد کن

120120

به جمعیت دوستان روی نه

پراکندگی را به یک سوی نه

121121

به دوری مکوش ار چه بدخوست یار

که دوری خود افتد سرانجام کار

122122

چو لابد جدائیست از بعد زیست

به عمدا جدا زیستن ابر چیست

123123

گذشت آنکه با هم نشستیم و خاست

کنون رفته را باز جستن خطاست

124124

بزرگان پس رفته نشتافتند

که بسیار جستند و کم یافتند

125125

نه بعد از شدن باز گردد زمان

نه تیری که بیرون پرید از کمان

126126

کجا بودی ای مرغ فرخنده پی

چه داری خبر زان حریفان می؟

127127

به شادی کجا می‌گذارند گام

سفر تا چه جایست و منزل کدام؟

128128

کجا روز راحت فزون می‌کنند؟

شب آسایش خواب چون میکنند؟

129129

به عیش و طرب هم عنان که‌اند؟

به ریحان و می مهمان که‌اند؟

130130

کدام آب دیده است در جویشان

دل ما چگونه است پهلوی‌شان

131131

فغان زان حریفان صحبت گسل

که یک ره ز ما بر گرفتند دل

132132

بگفتا که گر پرسی از من صواب

سروشم ز یزدان موکل بر آب

133133

چو در سختی افتاد کار شما

به من داد غیب اختیار شما

134134

میندیش ازین پس ز دریای ژرف

که دادت قضا دستگاه شگرفت

135135

درین پرده کاندیشهٔ کار تست

درون رو که یزدان نگهدار تست

136136

منت همره و ایزدت رهنمای

که بنماید و بازت آرد به جای

137137

به فرمود فرمانده روم و زنگ

که در جنبش کشتی آید درنگ

138138

فگندند هر سوی لنگر در آب

فرو شد سر بادبانها به خواب

139139

سکندر بر آهنگ کاری که داشت

برو ریخت از دل شماری که داشت

140140

به دستور دانا که در کار بود

وصیت نمود آنچه ناچار بود

141141

که ما را هوسهای ناسودمند

ز راه سلامت چو یک سو فگند

142142

سزد گر شما را ز من فتنه جوی

ز بهر سلامت بتابید روی

143143

چو من زیر دریا کنم جای خویش

به کام نهنگان نهم پای خویش

144144

به امید جان بخش گیتی پناه

مرا تا به صد روز بینند راه

145145

گر آیم برون زین ره پر هراس

شناسم حق مردم حق شناس

146146

وگر باشد آسیبی از روزگار

قضا را به یک چون من صد هزار

147147

شما جانب خانه گردید باز

من و قعر دریا و راه دراز

148148

چو شه را دل آسود زان بسته عهد

برایین مهدی درآمد به مهد

149149

بیاورد آن شیشه را بعد از ان

نشست اندران شاه عالی مکان

150150

چو شیشه معلق شد اندر طناب

برآبش نهادند همچون حباب

151151

شکنج رسن‌ها گشادند باز

اجل را سپردند رشته دراز

152152

سکندر به مهد اندرون ترسناک

چه باشد به دریا یکی مشت خاک

153153

سروشش بپرسید کای نیک بخت

چه بودت رها کردن تاج و تخت

154154

جهاندار گفت ای مبارک نفس

نماند خرد چون دراید هوس

155155

نیوشندهٔ آسمانی سرشت

شد از تازه روی چو باغ بهشت

156156

گشاد ابرو از روی خورشید وش

به پاسخ دل شاه را کرد خوش

157157

که دل را فراهم کن ای سرفراز

که بردارد این رنجها را دراز

158158

کنون باز کن دیدهٔ پیش بین

تمنای اندیشهٔ خویش بین

159159

بگفت این و برداشت بانگ بلند

که زلزال در قعر دریا فگند

160160

میانجی دران معرض عمرگاه

چو شکل دگر دید سیمای شاه

161161

بخندید در پردهٔ کردش سوال

که چون دیدی این پرده پر خیال؟

162162

بخاطر هنوز این تمنا کنی

کزین گونه لختی تماشا کنی

163163

شه ار چه بدل داشت بیش از قیاس

هراسی که بودست جای هراس

164164

هم از عاجزی پشت را خم نکرد

ز نیروی دل ذره‌ای کم نکرد

165165

بدو گفت کای بر نهان پرده‌دار

درین پرده دیگر چه داری بیار

166166

به پاسخ سروش پسندیده گفت

که دانسته را بر تو نتوان گفت

167167

چنین روشنم گشت ز الهام غیب

کت از نقد هستی نهی گشت جیب

168168

سبک شو که جای گرانیت نیست

زمانی فزون زندگانیست نیست

169169

تو با آنکه دیدی عجبها بسی

من از تو ندیدم عجبتر کسی

170170

وگر باشدت زین عجبتر نیاز

یکی دنده بر بند و بگشای بار

171171

ملک گوش بر گفت همدم نهاد

بفرمان او دیده بر هم نهاد

172172

چو بگشاد چشم و چش و راست دید

همان دید چشمش که می خواست دید

173173

چو دیده شگفته بهاری بر آب

برون جست از برج چون آفتاب

174174

چو الیاس و خضر آگهی یافتند

سوی مونس خویش بشتافتند

175175

کشیدند قارو ره را بر زیر

نه قار و ره بان کان یاقوت و زر

176176

متاعی که در درج گنجینه بود

مصور خیالی در آیینه بود

177177

چنان یوسفی گشت یعقوب رنگ

برامد چو یوسف ز زندان تنگ

178178

گرامی تنش باز مانده ز زور

نمک وار بگداخته ز آب شور

179179

سکندر که گیتی خداوند بود

به هم صحبتان دیر پیوند بود

180180

چو هنگام رفتن فراز آمدش

به دیدار خویشان نیاز آمدش

181181

ازان مژدهٔ خوش که دادش سروش

سرشکش ز شادی برامد به جوش

182182

به فرمان فرمانروای جهان

روان گشت کشتی ز جای چنان

183183

دوم روز کز چرخ در گشت روز

نگون گشت خورشید گیتی فروز

184184

شتابنده کشتی بهرسو قطار

که پیدا شد از دور دریا کنار

185185

فرومانده بینندهٔ رهگرای

به حیرت دران کار حیرت فزای

186186

که راهی بران دوری دیر باز

چگونه برین زودی آیند باز

187187

همه کس دری از تعجب گشاد

مگر پاک دینان پاک اعتقاد

188188

چو دیدند صحرا نشینان ز دور

درفشان درفش سکندر ز دور

189189

ز هر جانبی آدمی خیل خیل

شتابنده شده سوی دریا چو سیل

190190

ز انبوه خلقی ز هر بوم و مرز

کرانه چو دریا درامد به لرز

191191

سکندر چو بر شط دریا رسید

خروش سپه بر ثریا رسید

192192

چو آسوده گشتند لختی ز جوش

در امد به سرهای شوریده هوش

193193

جهاندار منزل به خرگاه جست

ز صحرا سوی بارگه راه جست

194194

به فرمود کز خاصگان سرای

به جز خاصگان کس نماند به جای

195195

چنین گفت با پیشوایان کار

که ما را دگر گونه شد روزگار

196196

نگون می شود کوکب تابناک

فرو می‌رود آفتابم به خاک

197197

مرا در سه تدبیر یاری کنید

درین هر سه کار استواری کنید

198198

نخستین وصیت درین داوری

به فرزند خود بایدم یاوری

199199

که در قصر من اوست رخشنده باغ

هم از گوهر من فروزد چراغ

200200

دوم آنکه بر عزم صحرای راز

چو در مهد عصمت کنم پا دراز

201201

دراندم که غلطم به صندوق پست

ز صندوق بیرون کنندم دو دست

202202

که تا چون به خانه گرایم ز راه

کند هر که بیند به حیرت نگاه

203203

که چون من ولایت ستانی شگرفت

ز نطع زمین تا به دریای ژرف

204204

ز چندین زر و گوهر بی شمار

نهی دست رفتم سرانجام کار

205205

سوم آنکه چون نوبت آن شود

که تن در دل خاک مهمان شود

206206

در اسکندریه که جای من است

بنا کرده رسم و رای من است

207207

گرایندم از تخت زر در مغاک

ودیعت سپارند خاکی به خاک

208208

دو سه روز در زندگی داشت بهر

همی زد نفس با بزرگان دهر

209209

چو با استواران قوی کرد عهد

ز ایوان خاکی برون برد مهد

210210

نهان گشت خورشیدش اندر نقاب

فرو ریخت چشمش به زندان خواب

211211

جریده کشایان تاریخ ساز

به چندین نمط بسته‌اند این طراز

212212

چو کردم بهر نامهٔ باز جست

چنان بود نزدیک بعضی درست

213213

که رخشنده خورشید گیتی خرام

برامد ز روم و فرو شد به شام

214214

گروهی دگر کرده‌اند اتفاق

که در حد بابل شد از خویش طاق

215215

اگر دانشی داری ای نیک رای

یکی گرد اندیشه خود گرای

216216

نگه کن درین چرخ دولاب گرد

که چون هر زمان می برد آب مرد

217217

چه دلها کز آسیب غم کرد خورد

چه سرها که در خاک خواری سپرد

218218

کسی این ماجرا زو نپرسید باز

کزین ره نوشتن چه داری نیاز

219219

چه شکل است کاین دور ظلمات و نور

ز گردندگی نیست یک لحظه دور

220220

رواقی برآورد از خاک و آب

چو شد ساخته باز گردد خراب

221221

یکی باز کن پرده زین خاک زرد

که دیبای چینی بینی اندر نورد

222222

هر آن لاله و گل که در گلشنی است

بناگوش و رخسار سیمین تنی است

223223

بسا دیده کز سرمه آزاد گشت

که ناگه ز خاک سیه باد گشت

224224

بسا در که گم شد درین خاک پست

که از خاک جز خاک نامد بدست

225225

بسا تن که او بار صندل نبرد

که در زیر انبار گل شد چو مرد

226226

بنایی کسی از گل براری بر آب

بسی بر نیامد که گردد خراب

227227

چو در کیسه مردم این نقد خاص

ز تاراج دزدان ندارد خلاص

228228

بیا تا کنیم آن چنان رخت پیچ

که جز نام نیکو بدانیم هیچ

229229

به معشوق یک شب چه باشیم شاد

که مهمان غیری شود بامداد

230230

مکن میل این خاک چون ناکسان

که پیوند او نیست جز با خسان

231231

مباش از نوای فلک نا شکیب

که چشمش چو هندوست آهو فریب

232232

شنیدم که لقمان دانش پژوه

که آمد ز بس زندگانی به ستوه

233233

دران عمر کز نه صد افزونش بود

قد از حجره یک نیمه بیرونش بود

234234

عمارت نکرد آن قدر در خراب

که ایمن بود ز ابرو از آفتاب

235235

فراوانش گفتند برنا و پیر

که هر دم ز مسکن ندارد گزیر

236236

بگفتا که از بهر اندک نزول

نشاید شدن میهمان فضول

237237

چو در خانه مهمان فضولی کند

دل میزبان زو ملولی کند

238238

اساسی چه باید به عیوق برد

که فردا به بیگانه خواهی سپرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خرامان شو ای خامهٔ گنج ریز

به در سفتن الماس را دار تیز

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»آیینه سکندری»بخش 2 - در مدح شمس السلاطین علاء الدنیا و الدین

اگلی نظم

جهان پادشاها خدایی تراست

ازل تا ابد پادشاهی تراست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»آیینه سکندری»بخش 4 - آغاز اسکندر نامه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور