ای دیده، بیش در رخ جانان نظر مکن
ور می کنی بر آن بت بیدادگر مکن
ای دل، نماند طاقت آنم که بشنوم
با من همه بکن، سخن آن پسر مکن
می رفت و من به خاک نهاده سر عزیز
در وی ندید، یارب از این خوارتر مکن
جان خواهدم برآمدن، ای باد، زینهار
از زیر موی زلف پریشان وتر مکن
گفتم «نماند خواب و خورم در غم تو» گفت
«آخر نه عاشقی، سخن خواب و خور مکن »
ای شهسوار، شکل تو ما را خراب کرد
یک مردمی بکن که از اینسو گذر مکن
ای ماه نو، ز حلقه به گوشان بندگیت
ما بنده ایم، حلقه در آن گوش در مکن
خسرو بر آستان تو افتاد و خاک شد
خواهی در او نظر کن و خواهی نظر مکن
زمین
از خود برون نرفته هوای سفر مکن
این راه را به پای زمینگیر سر مکن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6383
غیرت کن و ز آه برافروز شمع خویش
دریوزه فروغ ز شمس و قمر مکن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6384
تا بر تو آشکار شود راز زندگی
خود را جدا ز شعله مثالِ شرر مکن
علامہ اقبالپیام مشرقنقشِ فرنگبخش 15 - پیغام برگسن
فارسی متن کا ماخذ: گنجور