صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 80 - جدائی افگندن تیغ زبان بد گویان میان عاشق و معشوق، و روان شدن دول رانی از خانهٔ دولت سوی کشک لعل، و در فراق خضر خان، از دود آه، کوشک لعل را سیاه گردانیدن

شمارهٔ 80 - جدائی افگندن تیغ زبان بد گویان میان عاشق و معشوق، و روان شدن دول رانی از خانهٔ دولت سوی کشک لعل، و در فراق خضر خان، از دود آه، کوشک لعل را سیاه گردانیدن

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو اصحاب غرض گفتند هر چیز

فراوان بیخت با نو آن غرض نیز

22

صواب آن شد کزان فردوس پر نور

به قصر لعل سازد جای آن حور

33

شه آن دم بود حاضر پیش استاد

کتاب عاشقی را شرح می‌داد

44

سخن در قصهٔ یوسف که ناگاه

خبرگوئی زلیخاش آمد از راه

55

مژه چون دیدهٔ یعقوب تر کرد

ز حال بیت احزانش خبر کرد

66

چو بشنید آن خبر جان عزیزش

نماند از جان خبر و ز هیچ چیزش

77

جمال یوسفی را سود بر خاک

زد از مهر زلیخا پیرهن چاک

88

چو گرگ بی‌گناه افتاد بیرون

همش پیراهن و هم چهره بر خون

99

نگار خویش راز آن چشم خون زای

حنامی می‌بست گوئی بر کف پای

1010

پری چون دید در پا فرق جمشید

چو نیلوفر به صفرا شد ز خورشید

1111

چو تاب آن نماندش در تن خویش

که موئی بگسلد زان مومیان بیش

1212

بسی پیچه برید از جعد چون قیر

که آری می‌برد دیوانه زنجیر

1313

نبد جای بریدن چون سر موی

همی برید موی خویش ازین روی

1414

پس آن مو داد بر دستش که باری

زمن بپذیر زینسان یادگاری

1515

پری پیکر چو کرد آن موی بر دست

از آن مویش سخن در لب گره بست

1616

زبانش همچو موی ماند خاموش

سر موئی نماند اندر تنش هوش

1717

بر آن مو کرد لختی گریهٔ زار

چو بارانی که بارد در شب تار

1818

به شاه آن موی بر کف کرده می‌گفت

که ای با تار مویت جان من جفت

1919

ز تو هر موی دل بند جهانی

کمند عقل و دست آویز جانی

2020

مرا باید دو صد جان وفاجوی

که هر جانی ببندم در یکی موی

2121

چو زینسان عذر خواهی کرد بسیار

شدش لابد جواب هدیهٔ یار

2222

به صد عذر از دو دست نازنینش

کشید و داد دو انگشترینش

2323

چو آن خاتم به دست شاه بنشست

بماند اندر دهانش انگشت زان دست

2424

به زاری گفت چون می‌داد خاتم

که ای دستت سزای خاتم جم

2525

به هدیه گر رضا باشد درینت

دهم انگشت با انگشترینت

2626

ولیک انگشتری لختی بپاید

ز انگشتم وفاداری نیاید

2727

که عالم بی تو گر خلد برین است

مرا چون حلقهٔ انگشترین است

2828

دگر زان دادمت زینسان خیالی

که دارد از دهان من مثالی

2929

نگهدارد گهٔ بوس نهانم

رسانیدند یکدیگر نهانی

3030

وداع یکدگر کردند گریان

به طوفان هر دو غرق و هر دو بریان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

صبا چون باغ را پیرایه نو کرد

دل بلبل به روی گل گرو کرد

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 79 - صفت بهار، و گلگشت شجرهٔ بلند بالش مملکت والا خضر خان طوبی له، در باغ بهشت آسا، و بسوی گلهای کرنه گذشتن، و بوی دوست باز یافتن، و هوش به باد دادن

اگلی نظم

زهی بستان آن شه را جمالی

که باشد چون خضر خانش نهالی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 81 - صفت آرایش شهر و کشور، چون عروس، از برای تزویج شاه و شاهزادهٔ بی جفت، خضرخان، زادت خضره راسه، و شاهت وجه العدو بباسه!

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور