صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 84 - رسیدن خضر خان بادلدانی، و با او چون بخت خویش با دولت جفت گشتن

شمارهٔ 84 - رسیدن خضر خان بادلدانی، و با او چون بخت خویش با دولت جفت گشتن

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو خوش باشد که یابد تشنه دیر

به گرمای بیابان شربتی سیر

22

حلاوت گیرد از شیرینیش کام

جگر آسودگی یابد ز آشام

33

چه خونها خورده باشد دل به صد جوش

که ناگه نوش داروئی کند نوش

44

خضر خانی کش از دیوان تقدیر

مرادی در زمانی داشت تحریر

55

چو وقت آمد کزان کامش بود بهر

بکان آن شربتش روزی شد از دهر

66

گهر سنجی کزین گنجینهٔ در سفت

ز مرد با گهر زینسان کند جفت

77

که آن آشفته دلداده در بند

ز خورشیدی به ماهی گشته خرسند

88

چو تنگ آمد ز خوناب درونی

گره زد در درونش اشک خونی

99

به گوش محرمی کرد این گره باز

که تا در پیش با نور یزدان راز

1010

هران سوزی که در دل داشت مستور

بر آن سوزنده روشن کرد چون نور

1111

به صد دلسوزی آن پروانه زان شمع

روان شد کرده آتشها به دل جمع

1212

شد اندر مجلس بانوی آفاق

برون زد شعلهٔ زان دود عشاق

1313

به زاری گفت کای در پردهٔ شاه

ز نور خود فگنده پرده بر ماه

1414

ز مهر شه بلندت باد پایه

ز ظل ایزدت بر فرق سایه

1515

کجا شاید که با این بخت شاهی

بود فرزندت اندر سینه کاهی؟

1616

تهی دستی بودنی تاجداری

که بر کامی نباشد کامگاری

1717

مکش بهر برادر زاده، فرزند

که آن رسمی، و این جانی است پیوند

1818

اگر چه، رنج خویشان رنج خویش است

ولیکن، نی ز رنج خویش بیش است

1919

در انگشت برادر گر خلد خار

نه چون انگشت خویشت باشد آزار

2020

ز درد، ار چشم خواهر ریش باشد

نه همچون درد چشم خویش باشد

2121

مکن چندان برادر زاده را مهر

که یک سو تابی از فرزند خود چهر

2222

هدف چار است مردان را به یک تیر

اگر زین خسته گردد زن چه تدبیر

2323

چو مردی چار خاتم راست در خورد

به یک خاتم چرا قانع شود مرد؟

2424

خصوصا پادشاهان را که بی گفت

بیاید هم نسب افزون و هم جفت

2525

به خدمت گر قبولی یابد این راز

دری از نیک خواهی کرده‌ام باز

2626

چو آن خونابه قطره قطره در وجودش

چو در و لعل بانو کرد در گوش

2727

دل از یاقوت گوشش سفته تر گشت

دو چشمش همچو گوشش پر گهر گشت

2828

نهانی جست فرمانی ز درگاه

که فرماید قران زهره با ماه

2929

ز قصر لعل فرمان داد در حال

که آرند آن نگار مشتری فال

3030

سبک، فرمان پذیران در دویدند

ز کان لعل گوهر بر کشیدند

3131

رسانیدند با صد عزت و ناز

به رضوان گاه تخت، آن حور طناز

3232

خبر دادند عاشق را نهانی

که کام دل رسید اکنون تو دانی

3333

خضر خان کز چنان کامی خبر یافت

خضر گوئی دوباره چشمه دریافت

3434

لبش پر خنده چشم از گریه تر هم

ز بس شادی شده حیران و در هم

3535

در آن فرحت که شد جان نوش یار

تنش می‌شد ز جان کهنه پیزار

3636

روان شد چو خیال خویش بی‌خویش

خیال دوست رهبر کرده در پیش

3737

درون شد چون به خلوت گاه دل جوی

دویده چار گشتش روی در روی

3838

نظرها گرم و جانها در جگر بود

خردها مست و دلها بی‌خبر بود

3939

چو باز آمد شکیب هر دو لختی

عمل پیوند ش بختی به بختی

4040

شه گم گشته هوش و یافته جان

بخندین خبر تش جانی گروگان

4141

نهفته، با درونی خاصه‌ای چند

نشست و عقد کابین کرد پیوند

4242

ز درج دیده گوهرها برو ریخت

نثار از گریهٔ شادی فرو ریخت

4343

چنان شاهی و هوش از وی شده پاک

چو درویشی که دری یابد از خاک

4444

به شادی با نگار خویش بنشست

شده از دست و زلف دوست بر دست

4545

دو دل رخت هوس در جان درون برد

جدائی از میان زحمت برون برد

4646

فرو خفت از دل آتش‌های اندوه

فرود آمد ز جان غمهای چون کوه

4747

مقابل دل بدل آئینه شد باز

ز لب جانها درون سینه شد باز

4848

پریروی از برون آلودهٔ شرم

درون سو شعلهای دوستی گرم

4949

به سوی شاه خود دزدیده می‌دید

گهی پیدا، گهی پوشیده می‌دید

5050

رخی اندک به سبزی میل کرده

بهاری از کف خضر آب خورده

5151

روان سرو تر و سبز و جوان هم

ندیده سبزهٔ و آب روان هم

5252

تو گوئی رنگ سبزش گاه دیدن

ز سبزی و تری خواهد چکیدن

5353

همه طاووس هندی سبز وام است

کزان گونه به زیبائی تمام است

5454

تذ روان خراسان نغزسانند

ولی طاوس هندی را چه مانند؟

5555

پس از دیری که حیرت رخت بر بست

هوای دل به عیاری کمر بست

5656

درآمد عاشق شوریده مشتاق

که تنگش در برآرد چون به غلطاق

5757

حریر آبگون کرد از برش دور

چو ابر از آفتاب و حله از حور

5858

در آویخت چون باز شکاری

که آویزد به کبک مرغزاری

5959

گرفت اندر کنار آن سرو گلرنگ

بسان برگ گل در غنچهٔ تنگ

6060

پس از مهر خزانه دور شد پاس

به لؤلؤ سفتن آمد نوک الماس

6161

نمی شد ریسمان را راه در در

که در ناسفته بود و ریسمان پر

6262

چو در شد در شکوفه شاخ گلگون

شکوفه خنده زد با گریهٔ خون

6363

چنان در قفل سیمین شد کلیدش

که شد تا پرهٔ دل ناپدیدش

6464

به هم لعل و عقیقی داشته جفت

عقیق از برمهٔ یاقوت می‌سفت

6565

به چشمه غنچهٔ نیلوفری تر

به صد حیله همی برد اندرون سر

6666

چو کرد آن جوهری در گرم خیزی

به درج لعل مروارید ریزی

6767

خضر سیراب گشت اندر سیاهی

چکید آب حیات از کام ماهی

6868

چنین بزمی که دل سودای آن داشت

مکرر شد که معنی جای آن داشت

6969

چو آسود از دو جانب شعله را تاب

در آن آسایش آمد هر دو را خواب

7070

از آن پس شان نبود از بخت کاری

بجز هر لحظه بوسی و کناری

7171

ازین، کردن به دزدی سینه تسلیم

وزو، تاراج کردن تودهٔ سیم

7272

از این، بستن برو زلف کره گیر

وز او گردن در آوردن به زنجیر

7373

ازین، ساعد به دست او سپردن

و زو، گل دستهٔ بر دست بردن

7474

ز گاه شام تا صبح شب فروز

شدی در خوش دلی شبهای‌شان روز

7575

نهاده، چون دو گل، روئی به روئی

نه محرم در میان، جز رنگ و بوئی

7676

بهم پیوسته اندامی به اندام

به آمیزش چو دو می در یکی جام

7777

دو مست شوق با هم کرده سر خوش

نه تشویشی به جز زلف مشوش

7878

چه خوش روزی و فرخ روزگاری

که یابد کام دل یاری ز یاری

7979

گهی لب بر لبی چون قند ساید

به دندان تمنا قند خاید

8080

گهی خسپد به شادی دوش با دوش

بنفشه در برو نسرین در آغوش

8181

کند هر دم نگه بر روی ماهی

که یابد جان نو در هر نگاهی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شبی چون سینهٔ عشاق پر دود

ز تاریکی چو جانهای غم اندود

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 83 - صفت شب سیاه هجران، که خضرخان را در کوشک جهان نمای جهان غم نمود، و دولرانی در قصر لعل غرق خوناب بود، و افروخته شدن شمع مراد آن دو محترق هم از آتش دل ایشان، و روشنائی در کار ایشان پدید گشتن

اگلی نظم

بسی دیدم درین گردنده دولاب

ندیدم هیچ دورش بر یکی آب

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 85 - خراب گشتن مجلس خانی از گردش دور مدام، و خفتن بخت بیدار خضر خان، به پریشانی این دولت در واقعه دیدن و تعبیر آن خواب پریشان از دل خسرو خستن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور