صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 83 - صفت شب سیاه هجران، که خضرخان را در کوشک جهان نمای جهان غم نمود، و دولرانی در قصر لعل غرق خوناب بود، و افروخته شدن شمع مراد آن دو محترق هم از آتش دل ایشان، و روشنائی در کار ایشان پدید گشتن

شمارهٔ 83 - صفت شب سیاه هجران، که خضرخان را در کوشک جهان نمای جهان غم نمود، و دولرانی در قصر لعل غرق خوناب بود، و افروخته شدن شمع مراد آن دو محترق هم از آتش دل ایشان، و روشنائی در کار ایشان پدید گشتن

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شبی چون سینهٔ عشاق پر دود

ز تاریکی چو جانهای غم اندود

22

فلک دودی ز دوزخ وام کرده

سرشته زاب غم شب نام کرده

33

اگر چه رهبر خلقند انجم

در آن ظلمات هائل کرده ره گم

44

سیاهی بس که بسته ذیل جاوید

گریزان شب پرک هم سوی خورشید

55

رسیده ابری از دریای اندوه

شده پیش دل درماندگان کوه

66

شده چون پر زاغ این نیلگون باغ

شبیخون برده هر سو بوم بر زاغ

77

همان ابر سیه در گرد آفاق

چکان همچون سواد چشم عشاق

88

شبی زینسان به غمناکی سیه پوش

دول رانی به خاک افتاده بیهوش

99

فرو مانده به سودا مبتلائی

چو موری در دهان اژدهائی

1010

پرستاران به گردش خفته جمعی

وی اندر سوختن تنها چو شمعی

1111

رخ از خونابهٔ دل ریش می‌کرد

ز بخت خود گله با خویش می‌کرد

1212

نه در دل صبر کارد تاب دوری

نه در تن دل که سازد با صبوری

1313

گه از بیجاده مروارید می‌رفت

گه از لولوی تر یاقوت می‌سفت

1414

گهی سقف از خدنگ ناله میدخت

گهی مفنع ز آه سینه می‌سوخت

1515

گهی بر چهره می‌کرد از مژه خوی

به جای غازه خون می‌راند بر روی

1616

چو شد نالیدنش ز اندازه بیرون

ز کنج حجره جست آوازه بیرون

1717

ز نالشهای آن مرغ گرفتار

ز عین خواب نرگس گشت بیدار

1818

صبوری پیشه کن تیمار بگزار

به تقدیر خدا این کار بگذار

1919

پریوش زین نصیحت زار بگریست

به پاسخ گفت چون بسیرا بگریست

2020

که من بسیار می‌خواهم درین درد

که یابد صبر جان درد پرورد

2121

ولی در سینه‌ام هجر آتش افروز

صبوری چون توان کردن درین سوز

2222

چو شادی نیست بهر من به عالم

مرا بگزار هم در خوردن غم

2323

صنم در تیره شب زینگونه نالان

پرستاران به حسرت دست مالان

2424

به عرض آورد با صد جان گدازی

نیاز خود به ملک بی نیازی

2525

به دامان شفیعان در زده چنگ

همی گفت ای انیس هر دل تنگ

2626

به روز تیرهٔ دلهای سوزان

به شبهای سیاه تیره روزان

2727

به جان بیگناه خردسالان

به شام بی چراغ تنگ حالان

2828

به محبوسی که عمرش رفت در بند

به غمناکی که با غم گشت خرسند

2929

به بیماری که بی‌کس مرد و بدحال

بدان موری که در ره گشت پامال

3030

بدان بیرانهای محنت آباد

بدان دلها که از محنت شود شاد

3131

به محتاجی که زد در نیستی چنگ

به درویشی که از هستی کند ننگ

3232

بنان خشک پیش بی نوائی

به دلق ژنده بر پشت گدائی

3333

که رحمت کن برین جان گرفتار

ز زاری وارهان این سینهٔ زار

3434

درین نومیدیم امید نو کن

امیدم را به کام دل گرو کن

3535

خلاصم ده ز شبهای جدایی

ببخش از صبح بختم روشنایی

3636

کلیدی بخشم از سر رشته راز

که درهای مرا دم را کند باز

3737

چو لختی کرد زینسان دردمندی

دعا را داد با یارب بلندی

3838

به گریه خواست تا بربایدش آب

که در گریه ربودش ناگهان خواب

3939

خضر را دید کاوردش نهانی

یکی ساغر پر آب زندگانی

4040

بگفت ای کز خضر خان دشنه خوردی

بنوش آب خضر تا زنده گردی

4141

نویدت می‌دهم زین آب دلکش

که خوش با خضر خان آبی خوری خوش

4242

بت بیدار دل ز آن خواب مقصود

چو بخت خویشتن بیدار شد زود

4343

بجست از خوابگهٔ بی صبر و آرام

چو مرده کاب حیوان یابد از جام

4444

پرستاران محرم را طلب کرد

بگفت این خواب و دلها پر طرب کرد

4545

دلش را تازه گشت امیدواری

زمانی باز رست از بی‌قراری

4646

از آن پس زان نمایش یاد می‌داشت

بدان امید دل را شاد می‌داشت

4747

در آن شب کان صنم را حالت این بود

خضرخان نیز هم‌چون او غمین بود

4848

در آن بود از دل صبر و آرام

که ایوان بشکند یا بر درد بام

4949

چو درمانده شود مرد از دل تنگ

ز دلتنگی کند با بام و در جنگ

5050

عجب داغیست داغ عشق‌بازی

که باشد سوزش جان دل‌نوازی

5151

گرفتاری که رنج عاشقی برد

هم از دل زنده گشت و هم ز دل مرد

5252

نهاد از سر غرور پادشاهی

در آمد چون گدایان در گدائی

5353

که ای دانندهٔ راز درونم

درین حسرت، تو میدانی که چونم؟

5454

به سر عارفان حضرت پاک

به درد عاشقان در سینهٔ چاک

5555

به خوناب دو چشم مستمندان

بتا پاک درون دردمندان

5656

به پرهیز جوانان در جوانی

به عیش کودکان در پاک جانی

5757

به جانهای که هست از سوزشان ذوق

به دلهائی که خاکستر شد از شوق

5858

بدان عاشق که مرد از وصل محروم

به مشتاقی که هجرش گشت مظلوم

5959

به فرهادی که زیر کوه غم مرد

به مجنونی که با خود کوه غم برد

6060

بدان حالی که سامانش نباشد

بدان دردی که درمانش نباشد

6161

که بخشایش کنی بر مستمندی

ز دردی وا رهانی دردمندی

6262

ز حد بگذشت شبهای جدائی

چراغم را تو بخشی روشنائی

6363

اگر کامم ته دریاست نایاب

به کام من رسان چون شربت آب

6464

به کام دل رسان دل داده‌ای را

برآور کار کار افتاده‌ای را

6565

دل غمناک شه بود اندرین راز

که ناگه هاتفی در دادش آواز

6666

که خوش باش ای ز هجر آزار دیده

خرابیهای دل بسیار دیده

6767

بشارت میرسانم ز آسمانت

که گشت ایمن ز هر اندیشه جانت

6868

چو بشنید این بشارت عاشق مست

هم از پا اوفتاد و هم شد از دست

6969

بماند افتاده چون گنجشک بی بال

چه از شادی، چه از حیرت، چه از حال

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مبادا آسمان را خانه معمور

که یاران را ز یکدیگر کند دور

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 82 - صفت داغهای جدائی، که دود از نهاد آن دو آتش زده فراق براورده

اگلی نظم

چو خوش باشد که یابد تشنه دیر

به گرمای بیابان شربتی سیر

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 84 - رسیدن خضر خان بادلدانی، و با او چون بخت خویش با دولت جفت گشتن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور