شاعر: امیرخسرو دهلوی
ما دلشدگان بیقراریم
ما سوختگان خام کاریم
آتش زدگان سوز عشقیم
رسوا شدگان کوی یاریم
بودیم خراب ساقیی دوش
امروز هم اندر آن خماریم
این کاسه سر سبوی می راست
زیرا سر مصلحت نداریم
از خار ره بتان چه باک است؟
گر تیغ زنند، سرنخاریم
ای ترک، چه جای زحمت اینجا
تو تیر بزن، که ما شکاریم
جانی ست فدای یک نظاره
نه در هوس لب و کناریم
جنت طلبا، تو دانی و حور
با شاهد خود نمی گذاریم
ما خاک رهیم همچو خسرو
وز کوی بتان به یادگاریم
زمین
گر گمشدگان روزگاریم
ره یافتگان کوی یاریم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1572
نه سیم، نه دل، نه یار داریم
پس ما به جهان چه کار داریم؟
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 282
ما عاشق روی آن نگاریم
زان خسته و زار و دلفگاریم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 284
گرچه ز جهان جوی نداریم
هم سر به جهان فرو نیاریم
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 191
ما ننگ وجود روزگاریم
عمری به نفاق میگذاریم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 609
فارسی متن کا ماخذ: گنجور