صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 65 - بمن فی العشق مات و حی فیه

شمارهٔ 65 - بمن فی العشق مات و حی فیه

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سر نامه به نام آن خداوند

که دلها را به خوبان داد پیوند

22

ز عشق آراست لوح آب و گل را

بدان جان، زندگی بخشید دل را

33

ز زلف و رخ، بتان را روز و شب داد

وزان نظاره جانها را طرب داد

44

قلم را داد سودای الهی

که بنوشت این سپیدی و سیاهی

55

بتان چین و خوبان طرازی

پدید آورد بهر عشق بازی

66

کرشمه داد چشم نیکوان را

شکار شیر فرمود آهوان را

77

مسلسل کرد زلف ماهرویان

مشوش روزگار مهر جویان

88

ز هی نقاش صورت های زیبا

که پشت خاک ازو شد روی دیبا

99

نمک بخش دهن‌های شکر خند

حلاوت پرور لبهای چون قند

1010

بیاراید به مروارید گل پوش

عروسان چمن را گردن و گوش

1111

نهد در صبح مهری کاندر افلاک

به رسم عاشقان دامن کند چاک

1212

ز هستی هر چه دارد صورت بود

ز سر عشق کرد آن جمله موجود

1313

بادم داد شمع و روشنائی

نهاد ابلیس را داغ جدائی

1414

چو بر نوح از تف غیرت زند برق

به طوفان مردم چشمش کند غرق

1515

به نوری بخشد ابراهیم را راه

که در چشمش نیاید انجم و ماه

1616

چو خواهد عین یعقوب از پسر نور

ز عینش قرة العینش کند دور

1717

کند بر موسی آن راز آشکارا

که تاب آن نیارد کوه خارا

1818

چو تاب مهر بر روح الله افشاند

ز مهر و دوستی جان خودش خواند

1919

چو مهرش زد به زلف مصطفی دست

چنان صد جان به تار موی اوبست

2020

جمالی داد احمد را بدرگاه

که چاک افتاد زان در سینهٔ ماه

2121

به یارنش هم ز دل چاشنی داد

ز سوز، آن شمعها را روشنی داد

2222

بامت هم رسید آن شعلهٔ شوق

که چون پروانه جان دادند از آن ذوق

2323

همو راند ز در نامقبلان را

همو خواند بخود صاحب دلان را

2424

گهی بخشد جنیدی را کلاهی

که تنها ز اهل دل باشد سپاهی

2525

گهی با شبلی آن همت کند ضم

که صید خویش نپسندد دو عالم

2626

گهی در پیش شاد روان اسرار

نماید جلوهٔ منصور برادر

2727

همو داند که این راز نهان چیست

چه داند مردم گم گشته، کان چیست؟

2828

شناسای ضمیر راز دانان

مراد سینه‌های پاک جانان

2929

ز لیلی او به دفتر زد رقم را

همو پرداخت از مجنون قلم را

3030

چنان بخشد به خسرو شربت کام

که از شیرین و شکر خوش کند کام

3131

کند فرهاد را روزی چنان تنگ

که میرد، سنگ بر دل، در دل سنگ

3232

نه جرمی دارد آن کو کام کم یافت

نه کاری بیش کرد آن کین کرم یافت

3333

نوشته بر سر ما یفعل الله

چرا و چون کجا گنجد درین راه

3434

هر آنچه او کرد گر خوب است و گر زشت

خردمند آن همه جز خوب ننوشت

3535

ازو دان هر چه هست ار هست ور نیست

که هست و نیست «کن» جزوی دگر نیست

3636

بهر کس نعمت شایان سپرده

خرد را گنج بی پایان سپرده

3737

پس آنگه عشق را کرده اشارت

که اندر گنج عقل افگنده غارت

3838

ز گنج عقل «خسرو» را خبر نیست

درو جز عاشقی عیبی دگر نیست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون هنر مرغ فراوان شود

مرغ زبردست سلیمان شود

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 64 - حکمت و اخلاق

اگلی نظم

خداوندا چو جان دادی دلم بخش

دل عاشق، نه جان عاقلم بخش

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 66 - نیازمندی در حضرت بی نیازی که دماغ مختل بندگان را از گلشن یحبهم و یحبونه بوی بخشیده

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور