صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مجنون و لیلی
  4. »بخش 22 - غنودن نرگس لیلی از بیماری، و مجنون بی‌خواب را در خواب دیدن، و به نفس تند خویش از جای جستن، و بیرون پریدن، و کمر کوه گرفتن، و مجنون را بر تیغ کوه خراشیده و خسته دریافتن، و دست سلوت بر خستگی او سودن، و مرهم راحت رسانیدن

بخش 22 - غنودن نرگس لیلی از بیماری، و مجنون بی‌خواب را در خواب دیدن، و به نفس تند خویش از جای جستن، و بیرون پریدن، و کمر کوه گرفتن، و مجنون را بر تیغ کوه خراشیده و خسته دریافتن، و دست سلوت بر خستگی او سودن، و مرهم راحت رسانیدن

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

افسانه سرای شکرین گفت

ز الماس زبان، گهر چنین سفت:

22

کان گوشه نشین روی بسته

بودی همه وقت دل شکسته

33

پرداخته دل ز صبر و آرام

گشتی همه شب چو ماه بر بام

44

هنگام سحر، ز بخت ناشاد

چون ابر گریستی به فریاد

55

ناگاه شبی، ز بعد سالی

بگرفت ز اندهش ملالی

66

کامد به نظاره خیال پرورد

دیوانهٔ خویش را به صد درد

77

دید از نظر جمالش

نالید بسی ز زلف و خالش

88

گه شست به خون دل سرایش

گاه از مژه رفت خاک پایش

99

می‌خواند قصیده‌های دل سوز

می‌کرد گله ز بخت بد روز

1010

زان ناله که زد به خواب در یار

بینندهٔ خواب گشت بیدار

1111

چون جست ز خواب تا نشیند

وآن دیدهٔ خویش باز بیند

1212

نی یار و نه آن وفا سگالی

بستر تهی و کنار خالی

1313

لختی ز طپانچه روی را کوفت

خونابه ز رخ به آستین روفت

1414

آهی زد و سوخت پردهٔ راز

وز پرده برون فتادش آواز

1515

در خانه همه مزاج دانان

بر بسته دهن چو بی‌زبانان

1616

زآن بیم که خواست زهره سفتن

کس زهره نداشت پند گفتن

1717

چون، سبزهٔ این کبود گلشن،

آراسته شد، ز صبح روشن

1818

آن مهد نشین، به جهد برخاست

بر پشت جمازه محمل آراست

1919

بگشاد زمام را به تندی

کامد ز تکش صبا به کندی

2020

میراند شتر به دشت پویان

آن گمشده را به خاک جویان

2121

چون شیب و فراز را بسی جست

وز هر خاری چو گلبنی رست

2222

دیدش، چو ز بن شکسته شاخی،

افتاده، میان سنگلاخی

2323

بر پشتهٔ کوه پشت داده

بر بالش خار سر نهاده

2424

آورده صباش بوی لیلی

مژگانش به خواب کرده میلی

2525

او خفته و سر به خاکدانش

شیران شکار، پاسبانش

2626

از بوی ددان صید فرسای

از کار بشد جمازه را پای

2727

آن تشنه جگر، ز جان خود سیر

آمد سبک از جمازه در زیر

2828

اندیشه نکرد از آن دد و دام

در خوابگهٔ رفیق زد گام

2929

با عشق چو صدق بود هم دست

هر یک ز ددان به جانبی جست

3030

او پهلوی یار خویشتن رفت

جان جلوه کنان به سوی تن رفت

3131

افشاند غبارش از تن ریش

بنهاده سرش به زانوی خویش

3232

از گریهٔ زار دُرّ مکنون

می‌ریخت ولی به روی مجنون

3333

آن چشم که راه خواب می‌زد

بر عاشق خفته آب می‌زد

3434

یعنی که ز گریهٔ گهربار

زد بر رخش آب و کرد بیدار

3535

باران چو نشاند سبزه را گرد

از خواب درآمد آن گل زرد

3636

مجنون که ز خواب دیده بگشاد

چشمش به جمال لیلی افتاد

3737

از جانش برامد آتشین جوش

زد نعره و باز گشت بی‌هوش

3838

بیمار که دارویش بتر کرد

دردش به طبیب نیز اثر کرد

3939

او داشته دل، ولی سپرده

این، یافته جان، و لیک مرده

4040

او، خفته میان خاک مانده

این، بر شرف هلاک مانده

4141

او، باخبر از گزند این غم

این، بی خبر از خود و ازو هم

4242

آمد، چو در آن قصاص هجران،

در هر دو، ز بوی یکدگر جان

4343

جستند ز جا فرشته و حور

چون مرده به محشر از دم صور

4444

مجنون ز جگر نفیر می‌زد

لیلی ز کرشمه تیر می‌زد

4545

گشت آن پری از دو چشم غماز

دیوانه خویش را فسون ساز

4646

از ساعد و زلف کرد تسلیم

زنجیر ز مشک و طوقش از سیم

4747

چون بود دو دل یکی به سینه

یعنی که دو در به یک خزینه

4848

تن نیز به یک سبیله شد راست

نقش دویی از میانه برخاست

4949

در ساخت به مهر دوست با دوست

وامیخت دو مغز در یکی پوست

5050

شد تازه دو چاشنی به یک خوان

شد زنده دو کالبد به یک جان

5151

آسود، دو مرغ در یکی دام

وامیخت دو باده در یکی جام

5252

آراسته شد دو تن به یک ذوق

افروخته شد دو دل به یک شوق

5353

بودند، به یاری، آن دو هم عهد

آمیخته همچو شیر با شهد

5454

چون حاجت دوستی روا شد

هر چیز که جز غرض، وفا شد

5555

از بوس و کنار دل بیاسود

جز مصحلتی، دگر همه بود

5656

از هر نمطی سخن شد آغاز

آمد به میان جریدهٔ راز

5757

مجنون ز نشاط یار جانی

بگشاد زبان به در فشانی:

5858

کای از خم زلف عنبرین تاب

بر بسته به چشم دوستان خواب

5959

عمری، در تو بدیده رفتم

عمری دگر، از غمت نخفتم

6060

امروز که بعد روزگاری

بادی خوشی آمد از بهاری

6161

ز آسایش دل ربود خوابم

ناگه به سر آمد آفتابم

6262

در خواب چنان نمود بختم

کاختر به فلک نهاد رختم

6363

بر تخت من و تو روی بر روی

چون موج دو چشمه بر یکی جوی

6464

خوابم چو ز پیش پرده برداشت

تعبیر نظاره در نظر داشت

6565

تا روز قیامت ار بود تاب

نتوان خفتن، به یاد این خواب

6666

لیلی، که دو خواب هم عنان دید

بیداری بخت را نشان دید

6767

اول بگزید لب به دندان

پس باز گشاد لعل خندان

6868

دوشینه خیال خود کم و بیش

آن آینه را نهاد در پیش

6969

چون عکس دو آینه یکی بود

رفت، ار به یگانگی شکی بود

7070

آن هر دو، چو بخت خویش بیدار

زان خواب عجب، به حیرت کار

7171

افسانهٔ خواب چون به سر شد

بیداری هجر پرده در شد

7272

هر یک ز شب سیاه بی روز

می‌کرد شکایتی جگر سوز

7373

چندان غم دل شد آشکارا

کامد به نفیر سنگ خارا

7474

چندان نم دیده رفت در خاک

کز تندی سیل شد زمین چاک

7575

هر دو چو دو سرو ناز پرورد

ز آسیب خزان فتاده در گرد

7676

مجنون ز خیال غیرت اندیش

می‌خواست برد ز سایهٔ خویش

7777

زان آه که بی‌دریغ می‌زد

بر سایهٔ خویش تیغ می‌زد

7878

وان یار یگانه وفا جوی

کشته به یگانگی یکی گوی

7979

خود را چو نکرد ز آشنا فرق

می‌کرد به خون دو دیده را غرق

8080

دو سوخته دل، بهم رسیده

سیوم نه کسی جز آب دیده

8181

حوران ز نسیم شوقشان مست

بگشاده فرشته در دعا دست

8282

از عشرت آن دو مست بی‌جام

در رقص در آمده دد و دام

8383

تیهو به عقاب راز گفته

یوسف به کنار گرگ خفته

8484

جولان زده آهویی به نخجیر

بر گردن شیر بسته زنجیر

8585

صیاد که تیر بی‌حد انداخت

بر صید کشید و بر خود انداخت

8686

ساقی و حریف جام در دست

ناخورده شراب، هر دو سرمست

8787

صبحی به چنین امیدواری

نشگفت شکوفهٔ بهاری

8888

بر گنج رسیده دزد را پای

خازن شده و خزینهٔ بر جای

8989

افزون ز طلب چو بافت مردم

شک نیست که دست و پا کند گم

9090

مفلس که رسد به گنج ناگاه

ز افزونی حرص گم کند راه

9191

آب از پس مرگ تشنه جستن

هم کار آید ولی به شستن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یک روز، به گاه نیم روزان،

کانجم شد از آفتاب سوزان

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 21 - دل دادن مجنون، سگی را که در کوی دلدار دیده بود، و بازوی خون را طوق گردن او ساختن، و تن استخوان شده را گزند دهان و مزد دندان او کردن و به زبان چربش نواختن

اگلی نظم

چون بر سر چرخ لاجوردی

خورشید نهاد رو به زردی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 23 - بازگشتن کبک خرامان از کوه، و شتر پرنده را بر جناح رفتن، رشته دراز دادن، و کبوتر دیوانه را پر کم گذاشتن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور