صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مجنون و لیلی
  4. »بخش 21 - دل دادن مجنون، سگی را که در کوی دلدار دیده بود، و بازوی خون را طوق گردن او ساختن، و تن استخوان شده را گزند دهان و مزد دندان او کردن و به زبان چربش نواختن

بخش 21 - دل دادن مجنون، سگی را که در کوی دلدار دیده بود، و بازوی خون را طوق گردن او ساختن، و تن استخوان شده را گزند دهان و مزد دندان او کردن و به زبان چربش نواختن

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یک روز، به گاه نیم روزان،

کانجم شد از آفتاب سوزان

22

گردون ز حرارت تموزی

در سایه خزان به پشت کوزی

33

آتش زده گشت کون و کان هم

تفسیده زمین و آسمان هم

44

جایی نه که دیده را برد خواب

ابری نه که تشنه را دهد آب

55

مرغان چمن خزیده در شاخ

در رفته خزندگان به سوراخ

66

خورشید چنانچ تیزی اوست

بگشاد، چو مار، از آدمی پوست

77

در حوضهٔ خشک از آتش و تاب

صد پاره شده زمین بی آب

88

در دشت سرابهای کین توز

چون وعدهٔ سفلگان، جگر سوز

99

مرغابی از آرزوی آبی

خون خورده بگرد هر سرابی

1010

از گرمی ریگهای گردان،

پر آبله پای ره نوردان

1111

هر کس به چنین هوای ناخوش

در حجرهٔ سرد کرده جاخوش

1212

مجنون به کنار هر سوادی

گردنده بسان گرد بادی

1313

می‌گشت چو بی‌خودان بهر سوی

خونابه روان ز دیده، چون جوی

1414

دید از طرف گذر به سویی

غلطیده سگی به کنج کویی

1515

سر تا قدمش جراحت و ریش

شویان به زبان جراحت خویش

1616

مجنون چو بحال او نظر کرد

در پیش دوید و دیده تر کرد

1717

پیچید به گردنش به صد ذوق

و افگند ز زر به گردنش طوق

1818

بگرفت به رفق در کنارش

می‌شست به گریه‌های زارش

1919

دامن به تهش فگنده در خاک

می‌کرد به آستین سرش پاک

2020

گه پیش رخش به گریه نالید

گه در کف پاش دیده مالید

2121

بوسید سرش به رفق و آزرم

خارید برش به ناخن نرم

2222

گفت ای گلت از وفا سرشته

نقشت فلک از نوا نوشته

2323

هم نان کسان حلال خورده

هم خوردهٔ خود حلال کرده

2424

کرده ز رهٔ حلال خواری

با منعم خویش حق گزاری

2525

ایمن ز تو پاسبان بهر سوی

معزول ز تو عسس بهر کوی

2626

دزدی که شد از دمانت خسته

الا بگزند جان نرسته

2727

از خاستن شب سیاهت

میمون شده خواب صبحگاهت

2828

ور گشته شبان گوسپندان

از گرگ ربوده مزد دندان

2929

بر تختهٔ پشت هر شکاری

تعلیم گرفته روزگاری

3030

و امروز که باز ماندی از کار

خواری همه را، مرا، نه ای خوار

3131

گر تو سگی از سرشت دوران

اینک سگ تو منم به صد جان

3232

کو سلسلهٔ تو، تا ز یاری،

در گردن خود کشم، به زاری؟!

3333

باری بزنم به مهر و پیوند

با تو به موافقت، دمی چند

3434

پای تو که گشت بر در یار

بر چشم منش سزات رفتار

3535

خواهم که شکافم این دل تنگ

در وی کشمت چو لعل در سنگ

3636

هستیم، من و تو، هر دو، شب گرد

لیکن تو به ناله و من از درد

3737

چون باز گذر کنی در آن کوی

بر خاک درش نهی ز من روی

3838

هر گه جگریت بخشد آن یار

یادی نکنی ازین جگر خوار

3939

هر خس که بَرو گذارد گامی

از من برسانیش سلامی

4040

هر جا که نهاد پای روشن

بسیار ببوسی از لب من

4141

زنجیر خودت نهد چو بر دوش

از گردن من مکن فراموش

4242

روزی اگر آن بت پری چهر

دستی به سر تو ساید از مهر

4343

آگه کنیش ز مهر جانم

وین قصه بگویی از زبانم

4444

کای آهوی ناوک افگن مست

یک تیر تو و ز آهوان شست

4545

آن کز پی صید تو زند گام

خود را فگند به حلقهٔ دام

4646

هر کز پی تو شود کمان گیر

بر سینهٔ خویشتن زند تیر

4747

چشم سیهت که بی نظیرست

آهوی سیاه شیر گیرست

4848

تو شیر کشی، بهر شکاری

مردم، ز سگان کیست، باری؟

4949

بگذار که چون سگان نهانی

باشم به درت به پاسبانی

5050

در خانه گرم نمی‌گذاری،

باری ز درم مران به خواری

5151

زینسان شغبی بکار می‌کرد

دیوانگی آشکار می‌کرد

5252

او بر سر این فسانهٔ درد

و انبوه بگرد او زن و مرد

5353

پرسید یکیش از آن میانه:

کای کرده ز عافیت کرانه

5454

این سگ، سگ کیست اندرین گرد

وین غم، غم کیست با چنین درد

5555

خون، بهر که می‌خوری بدینسان؟

وز بهر که می‌کنی چنین جان؟

5656

سگ را چه خبر که کام تو چیست؟

یا نیک و بد پیام تو چیست؟

5757

او را چو ز عقل نیست تمکین،

تعظیم وِیَت چراست چندین؟

5858

دیوانه به درد پاسخش داد:

کای از غم من دل تو آزاد

5959

طعنم چه زنی به سگ پرستی،

من نیز سگم ز روی هستی

6060

ور نیز به پای سگ زنم بوس

زآن پای خورم، نه زین لب، افسوس

6161

کاین پا که به شهر و کوی گشتست

پیش در یار من گذشتست

6262

روزیش به گوی آن پری کیش

دیدم، گذران، به دیدهٔ خویش

6363

تعظیم وِیَم نه از پی اوست

کش دوست گرفتم از پی دوست

6464

از یار، چو بهره خار باشد،

با بوی گلم چکار باشد؟

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون نافه گشاد باد نوروز

بشکفت بهار عالم افروز

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 20 - عزیمت دوستان جانی سوی مجنون، و او را از دیو لاخ کوه، به افسون، در حلقهٔ مردمان در آوردن، و سایه گرفتن آواز درختان سایه‌دار، و چون باد سوی باغ دویدن، و آهنگ مرغان باغ کردن، و با بلبل گلبانگ زدن

اگلی نظم

افسانه سرای شکرین گفت

ز الماس زبان، گهر چنین سفت:

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 22 - غنودن نرگس لیلی از بیماری، و مجنون بی‌خواب را در خواب دیدن، و به نفس تند خویش از جای جستن، و بیرون پریدن، و کمر کوه گرفتن، و مجنون را بر تیغ کوه خراشیده و خسته دریافتن، و دست سلوت بر خستگی او سودن، و مرهم راحت رسانیدن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور