صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 97 - حدیث عهد و پیمان لشکر غازی، که در کام نهنگ اندر روند و دیدهٔ اژدر!

شمارهٔ 97 - حدیث عهد و پیمان لشکر غازی، که در کام نهنگ اندر روند و دیدهٔ اژدر!

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو مرد آید برون از عهدهٔ عهد

به کارش بخت و دولت را بود جهد

22

نشیند اهل دولت را به سینه

چو می در جام و گوهر در خزینه

33

نماند چون بنفشه کز سر انجام

چو سرو راست ز آزادی برد نام

44

شکوه مرد در عهد درست است

مدان مرد، آنکه گاه عهد سست است

55

ز مردان راستی باید قلم وار

که گردد کار او را عهدهٔ کار

66

نگر غازی ملک را کز دل آراست

به عهد شاه خود چون راستی خواست

77

کلید راستی در شد به کارش

میسر گشت فتح کارزارش

88

شنیدم کز علاو الدین مغفور

دلش پنهان و عهدی داشت مستور

99

چو او شد زان وفاداری سرافراز

سرش گشت از جفا کاران سرانداز

1010

چنین گفت آن که بود آگاهیش بیش

که بد غازی ملک در خانه خویش

1111

چو بشنید این سخن کامد بران سوی

نه لشکر، بلکه دریای زمین شوی

1212

طرب کرد از نشاط روزی بیش

چو گرگ غالب از بسیاری میش

1313

سپاهش ار چه بود اندک نه بسیار

ولی بسیار اندک بود و پر کار

1414

سواران بیشتر ز اقلیم بالا

نه هندوستانی و هندو و لالا

1515

غزو ترک و مغل رومی و روسی

چو باز جره در جنگ خروسی

1616

دگر تازک، خراسانی و پاک اصل

نگشته اصل بد، با اصل شان وصل

1717

همه مردان رزم و کار کرده

غزاها با ملک بسیار کرده

1818

بسی صف‌های تاتاران شکسته

دل آن جمله خون خواران شکسته

1919

خدنگ افگن پلان چست و چالاک

ز بیلک کرده سد آهنین چاک

2020

گهی چون آسیا که کرده سوراخ

گهی چون شانه مو را کرده صد شاخ

2121

ملک در پیش یک یک را طلب کرد

پس از دل قصه را مهمان لب کرد

2222

که ما را چرخ پیش آورد کاری

که گردش هست، در وی، چرخ واری

2323

کرا نیروی پیل است و دل شیر

که هم بازو شود با ما به شمشیر

2424

نخست از خون خود خیزد چو لاله

پس از خون عدو شوید پیاله

2525

تهٔ خنجر نهد اول سر خویش

کشد پس بر دگر سر خنجر خویش

2626

بلی مردان بهر سازی و سوزی

کسان را پرورند از بهر روزی

2727

بود هر روز عشرت را شماری

فتد ار بعد عمری کار زاری

2828

به کاری ناید، ار، یاری در آن روز

به سوزش دل که نبود یار دل سوز

2929

بود تیر از برای رزم نخچیر

تو بی آن، چوبهٔ دان چوبهٔ تیر

3030

کمان گر بشکند هنگام پیکار،

«زهی!» کی یابد از لب‌های سوفار!

3131

بیائید آن که دارد کار با ما

شوید از عهد و پیمان یار با ما

3232

شود گر عهدها محکم به سوگند

به کار جان شویم از جان کمربند

3333

وگر یاری ندارد میل یاری

که دشوار است کار جان سپاری

3434

درین یاری که دارد کار با من؟

دل من هست آخر یار من!

3535

بدین دل کاهنین سدیست بر پای

کنم گرسد آهن باشد از جای

3636

مرا یاور بس است و هم ترازو

دو بازوی من و تعویذ بازو

3737

شنیدم بود رستم چیره دستی

که گاه حمله تنها صف شکستی

3838

نه آن رستم ز من در کار پیش است

که هر کس رستمی در عهد خویش است

3939

چو من بر نام یزدان تکیه کردم

یقین است آن که تنها چیره گردم

4040

مراد من چو جز دین را فرج نیست

من و این کار بر غیری حرج نیست!

4141

چو بشنیدند مردان سرافراز

ز مخدوم خود این حرف سر انداز

4242

سراسر چون همه سرباز بودند

به روی خاک سرها باز بودند

4343

پس آنگاه از سر سر بازی خویش

سر خود خدمتی بردند در پیش

4444

فرو گفتند: کای سرور، سران را!

به زیر پای تو سر، سروران را!

4545

همیشه باد سر یار کلاهت

کله گوشه کشیده سر به ماهت

4646

سری کز دولتت عمری کله داشت

ز کارت چون توان اکنون نگه داشت؟

4747

به سر بازی چو ما را مژده دادی

سر ما در کله ناید ز شادی

4848

نه ما آن سرسری آریم پیشت

که ندهیم ار فتد سرهای خویشت

4949

چه باشد یک سر ما زیر خنجر

هزاران پاره گردد جمله یک سر

5050

زهر پاره جدا بر خیزد آواز

که باز از بهر تو کردیم سر باز

5151

کمر بستیم و پیمان نیز بستیم

بران پیمان رگ جان نیز بستیم

5252

که تا جان در تن است و سر به گردن

نخواهیم از درت سر دور کردن

5353

چو ما را سر جدا گشت اندرین کار

تو دانی خواه صلح و خواه پیکار

5454

سپه را چون وثیقت محکمی یافت

ملک را خاطر آن سو بی غمی یافت

5555

به عزم کار محکم کرد بنیاد

که بنیاد بزرگی، محکمش باد!

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گشت چو ثابت که به هند است هوا

نایب جنت ز بسی برگ و نوا

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 96 - ترجیح اهل هند بر اهل عجم همه در زیرکی و دانش و دلهای هوشیار

اگلی نظم

دلیری کاو صف مردان بدیده‌ست

نه بازش، دیده در خواب آرمیده‌ست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 98 - مصاف اول غازی ملک با لشکر دهلی به باد حمله‌ای زیر و زبر کردن چنان لشکر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور