صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 98 - مصاف اول غازی ملک با لشکر دهلی به باد حمله‌ای زیر و زبر کردن چنان لشکر

شمارهٔ 98 - مصاف اول غازی ملک با لشکر دهلی به باد حمله‌ای زیر و زبر کردن چنان لشکر

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دلیری کاو صف مردان بدیده‌ست

نه بازش، دیده در خواب آرمیده‌ست

22

گوی را زیبد اندر زیر، توسن

که صف تیغ داند باغ سوسن

33

رود یک سر چو باد آن جا که یک سر

چو برگ بید بارد، تیغ و خنجر

44

نیندازد، گر آید ببر و یا شیر

چو نیلوفر، سپر، بر آب شمشیر

55

بسی بینی عروسان قبا پوش

بگشت کوچه‌های شهر پر جوش

66

نه شیران را کند کس حمله تعلیم

نه روبه را گریز و حیله تسلیم

77

نباشد هم شجاع و هم خردمند

بجز غازی ملک شیر عدو بند

88

چو دید آهنگ لشکرهای خسرو

که آید روی در روی و روا رو

99

اشارت کرد تا فرمان گزاران

کنند آئین ترتیب سواران

1010

که و مه شد ز حکم کارفرمای

سلیح و ساز خود را زیور آرای

1111

ز صیقل‌های صف‌ها، یافت جوشن

که فتح از غیب‌هایش گشت روشن

1212

کمان‌ها چون هلال اندر بلندی

پلان مریخ سان در زورمندی

1313

خدنگ افکن به عشق اندر کمان دید

چو می خوار حریص اندر مهٔ عید

1414

به تیر آراستن هر تیر سازی

چو باز آموز در تعلیم بازی

1515

چو سوهان سوی پیکان کرده آهنگ

رسیده خیل چین در غارت زنگ

1616

فرس بری و کوهی و تتاری

تذر و باغ و کبک کوهساری

1717

حشم را چون سلیح و آلت رزم

مرتب گشت بهر جنبش و عزم

1818

سبک غازی ملک کین را کمر بست

امید خویش بر تقدیر بر بست

1919

نیاز بندگی را یار خود کرد

توکل را پناه کار خود کرد

2020

برون آمد ز شهر فرخ خویش

سوی هندوستان کرده رخ خویش

2121

ظفر پر مایه شد چون عادل از داد

زمین در لرزه شد چون مردم از باد

2222

سپاه اندک ولی نیروی دل پر

نه نیروئی که گنجد در تصور

2323

ز جای خود چو در جنبیدن آمد

ملایک ز آسمانش دیدن آمد

2424

شتابان شد به تندی سوی بدخواه

درو نظارگی سیاره و ماه

2525

همی آمد صف پولاد بسته

ز اقبال و ظفر بنیاد بسته

2626

به پیش آهنگ آن قلب معظم

ملک فخر الدول گشته مقدم

2727

ملک دریا صفت در صف دریا

خلف در پیش، همچون موج دریا

2828

به بالای ملک ماهی نشانه

چو ماهی بر سر دریا روانه

2929

چو آمد نیک نزدیک «علاپور»

«علاپور» از مهابت شد بلا پور

3030

همی کردند سیر ماه و انجم

دوان مریخ پیر از چرخ پنجم

3131

در آن جولانگهٔ جیحون مسافت

محیط حوض شد جیحون آفت

3232

خبر شد جمع دهلی را در آن عزم

که پیش آمد به هیجا غازی رزم

3333

به خود گفتند کین یک میر کم زور

چگونه با صف دهلی کند شور

3434

ندید انبوه مردم را قیاسی

نکرد از پری لشکر هراسی

3535

همی آمد به رسم زورمندان

چو گرگی در شکار گوسفندان

3636

نه مردم بلکه اژدرها است این مرد

بهر انگشت خنجرهاست این مرد

3737

کسی کافتد دل شیران ز گردش

نشاید سهل گیری در نبردش

3838

بهر جنگ مغل کور خش برگرد

به فوجی ده «تومن» زیر و زبر کرد

3939

چنین شطرنج بازی کاوست در کین

کند سر زیر شاهان را چو فرزین

4040

چو گفتند این سخن را مرد دانا

هراسان گشت دل‌های توانا

4141

درین اثنا یکی زیشان بر آشفت

که چندین وصف دشمن چون توان گفت؟

4242

گر او مرد است، نی ما زن شماریم؟

که با چندین سپه تابش نداریم؟

4343

اگر خاک افگنیم آن سویگان مشت

زمین سان آسمان سازیم بر پشت!

4444

همی باید کشیدن خنجر کار

که از خفتن نگردد بخت بیدار

4545

به یک پی حمله‌ای را نیم بر وی

که قلبش بی سپر گردد به یک پی

4646

کنیمش خاک، اگر دریاست فوجش

بیاشامیم، اگر طوفانست موجش

4747

چه باشد در دل دریا کف خاک

که باشد پیش صرصر مشت خاشاک

4848

امیران، چار و ناچار، اندران عزم

کمر بستند بهر کوشش و رزم

4949

همان مرتد که کیش کافری داشت

به کیش هندوان سهم سری داشت

5050

به حیله خویش را پر زور می‌ساخت

بلا می‌دید و خود را کور می‌ساخت

5151

دو چشمش کور بد در لشکر خویش

ولیکن احول اندر لشکر پیش

5252

بلی شخصی که در دل سست زور است

سوی خصم احول و در خویش کور است

5353

در آن حال، آن بزرگان را خبرها

به فتراک اجل بستند سرها

5454

چو گشت آراسته لشکر به هنجار

به هنجاری که هست آرایش کار

5555

عزیمت گشت محکم در نیت‌ها

که خون ریزند فردا، بی دیت‌ها

5656

شب هندو نسب چون لشکر آراست

نفیر پاسبانان سو به سو خاست

5757

به هم مهتاب و ظلمت شد شب آرای

چو خیل هندو و مومن به یک جای

5858

سلیح آرای شد خلقی ز هر باب

گریزان شد ز دیده پیش از آن خواب

5959

که و مه در خیال بامدادان:

که ما گردیم یا بد خواه شادان؟

6060

کرا در خاک سازند آشیانه؟

که باز آید سلامت سوی خانه؟

6161

کرا امروز، سر مهمانست، بر دوش،

که فرادا خواست کرد از تن فراموش؟

6262

کرا امروز دست و پای بر جای،

که فردا هر یک افتد در دگر جای؟

6363

کدامین هم نشین با ماست این دم،

که فردا خواست گشت از جمع ما کم؟

6464

درین سودا مشوش بود هر کس

که شد جنبش پدید از پیش و از پس

6565

مسافت در میان هر دو لشکر

قیاس ده کروهی بود کم تر

6666

شبا شب راه مقصد بر گرفتند

سوی مقصود کار از سر گرفتند

6767

چو صبح تیغ زن خنجر برآورد

جهان خفتان زرین در بر آورد

6868

شب از خورشید روشن یافت بازی

چو قلب کافر از شمشیر غازی

6969

سپاهی تشنه و بی آب و پر گرد

در آن گرد، از خوی خویش، آبخور کرد

7070

رسید اندر مقام حرب که، تیز

ز آب تیز شمشیر آتش انگیز

7171

روان گشتند هر سو کارداران

که آرایند صف‌های سواران

7272

صف پیلان چو صف ابر آزار

هر ابری، برق حمله، باد رفتار

7373

به پشت پیل ترکان تیر در شست

چو کوهی که به پشت کوه بنشست

7474

پس پیلان، سواران صف کشیده

به جوش از پشت ماهی تف کشیده

7575

نه یک صف بلکه صد سد گران سنگ

که صحرای جهان زیشان شده تنگ

7676

همه خان و ملوک اندر چپ و راست

به سختی در نشسته از پی خاست

7777

سلیح و ساز هر یک خسروانه

ز آهن گشته دریای روانه

7878

جوانان کرده ترکش‌ها پر از تیر

برایشان در دریغ، این عالم پیر

7979

ز هر سو غلغل تکبیر می‌خاست

چنانکه افغان ز چرخ پیر می‌خاست

8080

جدا صف‌های هندو ز اهل ایمان

چو گرد بخل ز آثار کریمان

8181

فرس هندی و راوت نیز هندی

برهمن پیش در هندو پسندی

8282

درآمد صف دهلی یک طرف تنگ

ز دیگر سو برای قلبهٔ جنگ

8383

صف غازی ملک شد فوج بر فوج

چو دریائی که بیرون بفگند موج

8484

صف دهلی چو آن صف را نهان دید

گریز و عجز دشمن در گمان دید

8585

قوی شد زین گمان دلهای ایشان

که مانا جمع دشمن شد پریشان

8686

به جولان شد سوار از هر کرانی

سبک شد بهر جولان هر گرانی

8787

ملک غازی ستاریه حیدر عصر

که بودش هم عنان هم فتح و هم نصر

8888

به پیش آهنگ فرزند سرافراز

چو شهبازی سوی مرغان به پرواز

8989

بهاء الدین ملک دین را اسد هم

بسی شیران لشکر نامزد هم

9090

علی حیدر، شهاب‌الدین هر یک

یگانه در دو روی تیغ، هر یک

9191

دگر گردن کشان و نام داران

به جان تشنه به جای تیر باران

9292

بهر جا فوجهای سخت بسته

به عزم جان سپاری رخت بسته

9393

ستاده جوق جوق اندر چپ و راست

که کی زان سو ملک غازی کند خاست

9494

چو قلب دهلی از پیش اندر آمد

خروش جنبش از لشکر برآمد

9595

ز هر سو قلب غازی فوج در فوج

محیط این سپه شد موج در موج

9696

چو تیر پر دلان زد نغمهٔ نی

جگرهای کبابش داده هم می

9797

کمان کاو خم زد اندر کینه جوئی

به استهزا تواضع کرد گوئی

9898

نمود اندر نظرها در چنان راغ

هوا از پر کرکس چو پر زاغ

9999

پر کرکس که می‌زد نالهٔ زار

صلامی داد کر کس را به مردار

100100

گمان رفت از درفش تیغ در مشت

که محرابیست یا محراب زرتشت

101101

ز شمشیری که هر یک سیر می‌زد

شعاع تیغ هم شمشیر می‌زد

102102

نظر از رخش خنجر خیره می‌شد

جهان در چشم مردم تیره می‌شد

103103

سنان جاسوسی هر دیده می‌کرد

همه زخم زبان پوشیده می‌کرد

104104

برهنه در جگر می‌رفت هر نی

به خون پوشیده بیرون می‌زد از وی

105105

به نیزه مرد زان سان سینه می‌خست

که بید سرخش از نی نیزه می‌جست

106106

بسا پهلو که برقش بود در میغ

که مومن سوی مومن چون کشد تیغ؟

107107

ولی با گبر و هندو بود کینه

که خون می بیختش غربیل سینه

108108

غرض، اعظم ملک غازی چو در جنگ

محل دید از برای سیر آهنگ

109109

گره بسته برای فتح بر تاخت

به یک حمله صف دشمن برانداخت

110110

شکست اندر جهان لشکر افگند

که در پیشش مه و اختر سرافگند

111111

شد از مومن به گردون بانگ تکبیر

ز گبران بانک «ناراین» هوا گیر

112112

پلنگانی که چون آهو دویدند

بهر رخنه چو موشان می‌خزیدند

113113

شده پیل از خدنگ غرقه سوفار

بسان خار پشت و پشتهٔ خار

114114

ز پیل آویخته هر پیلبانی

تن آویزان و بیرون رفته جانی

115115

ز دیگر پیل بانان جهد و تعجیل

که در سوراخ موری در خزد پیل

116116

نمی‌زد پیل را چندان کسی تیر

که کار آید مگر بهر جهانگیر

117117

چو مرتد خانخانان روی برتافت

عنان‌ها هر کسی سوی دگر تافت

118118

ملک فخر الدول بود انددر پای

ران پی که بر گیرد از آن فوجی گران پی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو مرد آید برون از عهدهٔ عهد

به کارش بخت و دولت را بود جهد

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 97 - حدیث عهد و پیمان لشکر غازی، که در کام نهنگ اندر روند و دیدهٔ اژدر!

اگلی نظم

به پرسیدم من از پیروزی بخت

که ای رنگ تو از فیروزه گون سخت

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 99 - حدیث بخشش جان و نوازش از ملک غازی مسلمانان دهلی را به لطف بی حد و بی مر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور