صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 29 - (اندرز پدر به پسر)

شمارهٔ 29 - (اندرز پدر به پسر)

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون به سخن رفت بسی داوری

دور درآمد به نصیحت‌گری

22

داد نخستش به دعایی پناه

کایزدت از حادثه دارد نگاه!

33

ریخت پس آن گاه به مهر تمام

داروی تلخش ز نصیحت به کام

44

کای پسر! از مُلک و جوانی مناز

ناز بدو کن که شد او بی‌نیاز

55

خشم بهر جرم میاور به کس

ز آتش سوزنده نگهدار خس

66

چون به گنه معترف آید کسی

عفو نکوتر ز سیاست بسی

77

وآن که برآرد به خلافت سری

سر بزنش پیش که گیرد بری

88

خرد مبین دشمن بد زهر را

آب ده از زهرهٔ او دهر را

99

خاص کن آن را که خرد هست پیش

راه مده بی خبران را به خویش

1010

گر چه دلت هست فراست شناس

گفت کسان نیز همی دار پاس

1111

باشد اگر سوی مهمیت روی

رخصت تدبیر شناسان به جوی

1212

گر شودت خصم به تدبیر رام

تیغ نشاید که کشی از نیام

1313

چشم رعایت ز رعیت مگیر

تابودت ملک عمارت پذیر

1414

عدل بود مایهٔ امن و امان

بیش کن این مایه زمان تا زمان

1515

دادگری کن که ز تاثیر داد

بس در دولت که توانی گشاد

1616

تا به زمانی که تو بادا بسی

نشنود آواز تظلم کسی

1717

دولت دنیا که مسلم تراست

جانب دین کوش که آن هم تراست

1818

دولت جاوید نبرده ست کس

نام نکو دولت جاوید بس

1919

پیشه نکوئی کن واز بد بترس

از بد کس نی زبد خود بترس

2020

ترس خداوند جهان کن به دل

تا ز خداوند نمانی خجل

2121

کار چنان کن که به هنگام کار

از در یزدان نشوی شرمسار

2222

باز طلب صحبت مردان پاک

صحبت آلوده رها کن به خاک

2323

هوش برآن نه که شوی هوشیار

تا که به غفلت نرود روزگار

2424

چون تو خوری بادهٔ کافور بو

پس غم گیتی که خورد ، خود بگو ؟

2525

چون همه کس خدمت سلطان کنند

هر چه ز سلطان نگرند آن کنند

2626

کوشش پوشیده کن اندر شراب

تا نشود رکن شریعت خراب

2727

شاه بدین گونه به فرزند خویش

داد بسی زاد نو از پند خویش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

روز چو آخر شد و گرما گذشت

چشمه خور خواست ز دریا گذشت

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 28 - ملاقات پدر و پسر لحظهٔ قران السعدین

اگلی نظم

شب چو وداع مه و سیاره کرد

صبح دم از مهر قبا پاره کرد

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 30 - (وداع پدر و پسر )

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور