صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 30 - (وداع پدر و پسر )

شمارهٔ 30 - (وداع پدر و پسر )

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

شب چو وداع مه و سیاره کرد

صبح دم از مهر قبا پاره کرد

2

کوکبهٔ شرق سوی شرق تافت

لشکر مغرب سوی مغرب شتافت

3

سرور مشرق به وداع پسر

گریه کنان کرد ز دریا گذر

4

خاص شد از بهر وداع دو شاه

چون ره بایستهٔ آرام گاه

5

خلوت ازین گونه که محرم نبود

هیچ کس از خلوتیان هم نبود

6

آنچه بد از مصلحت ملک راز

یک بد گر هر دو نمودند باز

7

از پس آن ، هر دو به پا خاستند

عذر بدو نیک همی خواستند

8

خسته پدر از دل پرخون و ریش

دست در آورد به دلبند خویش

9

ناله همی کرد که ای جان من

جان نه ازان دگری ، زان من !

10

چون تو شدی دل ز که جوید ترا ؟

وین به که گویم، که بگوید ترا ؟

11

آه ! که صبر ازدل و تن می‌رود

خون من از دیدهٔ من می‌رود

12

چون شعب ناله ز غایت گذشت

گریه و زاری ز نهایت گذشت

13

یک نفسی زان نمط از هوش رفت

کش سر فرزند ز آگوش رفت

14

وان خلف پاک هم از درد دل

خاک ره از گریه همی کرد گل

15

بسته دل و جان به وفای پدر

دیده همی سود به پای پدر

16

اشک فشانان به دل دردناک

مردمک دیده فتاده به خاک

17

هر دو به جان شیفتهٔ یک دگر

دوخته بودند نظر با نظر

18

روی بهم کرده چنین تا بدیر

هیچ نگشتند ز دیدار سیر

19

عاقبت الامر درآن اتفاق

چونکه ندیدند گزیر از فراق

20

هر دو رخ خون شده عناب رنگ

یک دگر آغوش گرفتند تنگ

21

رفت پدر پای بکشتی نهاد

دیده روان از مژه طوفان گشاد

22

گریه کنان با دل بریان خویش

کشتی خود خود راند به طوفان خویش

23

او شده زین سو پسر دردمند

آه برآورد به بانگ بلند

24

گریه همی کرد زمانی دراز

سوی پدرداشته چشم نیاز

25

رانده همی از مژه سیلاب خون

تا زنظر کشتی شه شد برون

26

دید چو خالی محل از شاه خویش

رخش روان کرد به بنگاه خویش

27

رفت به لشکر در خرگاه بست

وآمد و شد را زمیان راه بست

28

جامه به فریاد و فغان می‌درید

جامه رها کن تو که، جان می‌درید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون به سخن رفت بسی داوری

دور درآمد به نصیحت‌گری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 29 - (اندرز پدر به پسر)

اگلی نظم

کرد چو ره در سرطان آفتاب

چشمهٔ خورشید فرو شد به آب

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 31 - (بازگشتن کیقباد بسوی دهلی )

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور