شاعر: امیرخسرو دهلوی
ای خوش آن وقتی که آن بدعهد با ما یار بود
این متاع درد را در کوی او بازار بود
بوستانها کاندر او بودیم خوش با دوستان
آن همه گلها تو پنداری سراسر خار بود
بارها بینم به خود آن عیش را یاد آورم
کاین همان مرغی ست یارب کاندر آن گلزار بود
می که گفتم چاشنی کن نی گمان بود بد
لیک مقصودم دوای سینه افگار بود
گر دلم دشمن گرفتی اینچنینش هم مسوز
کاخر ار امروز دشمن گشت، وقتی یار بود
دوش بیرون ریختم خونابه دل پیش چشم
عقل را محرم نکردم کاندر آن اغیار بود
دیده گر فردا مرا خصمی کند بر حق بود
زانکه مسکین بهر من بسیار شب بیدار بود
تا نگویی، ساقیا، کز می چنین بی خود شدم
داروی بیهوشیم آن شکل و آن رفتار بود
بیم تیغم نیست، لیکن این سر کم بخت را
دوست می دارم، که زیر پای تو بسیار بود
شب همی گشتم عسس، بگرفت در کویت مرا
درد کردش دل، ز بس نالیدن من زار بود
خسروا، دل بد مکن از نامرادیهای دهر
کاسمان را کین همه با مردم هشیار بود
زمین
برگ و ساز عندلیبان زین چمن گفتار بود
پرفشانیها بقدر شوخی منقار بود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1485
دیده را مژگان بهم آوردنی درکار بود
ورنه ناهمواری وضع جهان هموار بود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1486
مطلبی گر بود از هستی همین آزار بود
ورنه در کنج عدم آسودگی بسیار بود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1488
دوش چشم من به خواب و بخت من بیدار بود
شب همه شب مونس جانم خیال یار بود
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 328
از سعادت در دماغش بیضه پندار بود
مغز مغرور هما را استخوان در کار بود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2615
یوسف ما در دل چه بر سر بازار بود
این گل از صبح ازل شیدایی دستار بود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2616
فارسی متن کا ماخذ: گنجور