صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مجنون و لیلی
  4. »بخش 24 - گریستن لیلی در هوای آشنا، و موج درونه را بدین غزل آبدار بر روی آب آوردن

بخش 24 - گریستن لیلی در هوای آشنا، و موج درونه را بدین غزل آبدار بر روی آب آوردن

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بازم غم عشق در سر افتاد

بنیاد صبوریم بر افتاد

2

باز این دل خسته درد نو کرد

خود را به وبال من گرو کرد

3

بازم هوسی گرفت دامن

کز عقل نشان نماند با من

4

باز این شب تیرهٔ جگر سوز

بر بست بروی من در روز

5

دودی که ز شوق در بر افتاد

از سینه گذشت و در سر افتاد

6

گویند که تا کی از در و بام

گه نامه دهی و گاه پیغام

7

آلوده شدی بهر دهانی

افسانه شدی بهر زبانی

8

بی درد که فارغست و خندان،

کی داند حال دردمندان؟!

9

غافل که همیشه بی‌خبر زیست،

او را چه خبر که بی‌دلی چیست؟!

10

با هر که غمی دهم برون من

داند غم من ولی نه چون من

11

گیرم که بود به پرده جایم

وَز حجرهٔ غم برون نیایم

12

این خانه شکاف، ناله زار

پوشیده کجا شود به دیوار

13

اکنون چه کنم حجاب آزرم

کافتاد ز چهره برقع شرم

14

در مجلس عشق جام خوردن

وانگه غم ننگ و نام خوردن

15

دست من و آستین یارم

گر خلق کنند سنگسارم

16

کاغذ چو شود نشانهٔ تیر

جز خوردن زخم چیست تدبیر

17

دف هر طرفی که رو بتابد

از لطمه کجا خلاص یابد؟!

18

عاشق که به زیر تیغ شد خم

از زخم زبان کجا خورد غم؟!

19

زین پس من و یار مهربانم

گر تیغ کشند و گر زبانم

20

گر کشته شوم به تیغ پولاد

باری بِرَهم ز دست بیداد

21

مرغی که بماند از پریدن

راحت بودش گلو بریدن

22

ای دوست که بی منی و با من

آتش زده یا تویی و یا من

23

گر تو دل شاخ شاخ داری

باری قدمی فراخ داری

24

با زاغ و زغن چنانکه دانی

شرح غم خویش می‌توانی

25

بی‌چاره من حصار بسته

در زاویهٔ عدم نشسته

26

کنجی و غمی به سینه چون کوه

زندانی تنگنای اندوه

27

گر دم زنم از درونهٔ تنگ

ترسم که خورم ز بام و در سنگ

28

چشمم به ستاره راز گوید

جانم غم رفته باز گوید

29

یاد تو چنان برد ز من هوش

کز هستی خود کنم فراموش

30

ناگاه که از خود آیدم یاد

باشم به هلاک خویشتن شاد

31

گر کرد زمانه بی وفایی

باری تو مکن که آشنایی

32

خونابهٔ دیده آب من ریخت

دل هم سر خود گرفت و بگریخت

33

گفتی که صبور باش و مخروش

این قصه، نمی‌کند دلم گوش

34

ای دوست، ز دوست دور بودن،

وانگاه، به دل، صبور بودن؟!

35

چون من به هلاک جان سپردم

دور از تو ز دوری تو مردم

36

هر چند ز بخت خود به جانم

هر جور که بینم از تو دانم

37

دامن که ز کهنگی بخندد

تهمت به زبان خار بندد

38

عشقت ز دلم که سر به خون برد

آزار فلک همه برون برد

39

ما نطع حیات در نوشتیم

تو دیر بزی که ما گذشتیم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون بر سر چرخ لاجوردی

خورشید نهاد رو به زردی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 23 - بازگشتن کبک خرامان از کوه، و شتر پرنده را بر جناح رفتن، رشته دراز دادن، و کبوتر دیوانه را پر کم گذاشتن

اگلی نظم

گوینده چنین فگند بنیاد

کان لحظه کزان غریب ناشاد

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 25 - حاضر شدن مجنون غایب، در غیبت لیلی، و به حضور خیال، از خیال به حضور باز آمدن، و سرود حسرت گفتن، و دست بر دست زدن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور