صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مجنون و لیلی
  4. »بخش 8 - راه نمودن فرزند قره‌العین عین‌الدین خضر را، که از ظلمات دنیا سوی روشنایی گراید، رواه الله من عین الحیوة عمره، کالخضر، بصحه الذات

بخش 8 - راه نمودن فرزند قره‌العین عین‌الدین خضر را، که از ظلمات دنیا سوی روشنایی گراید، رواه الله من عین الحیوة عمره، کالخضر، بصحه الذات

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ای چاره ده‌ ماهه زرگانی

هم خضر و هم آب زندگانی

22

اکنون که نداری از خرد ساز

می‌پروردت زمانه در ناز

33

امید که چون شوی خردمند

خالی نکنی درونه زین پند

44

از چارده بگذرد چو سالت

گردد مه چارده جمالت

55

بر نکتهٔ عقل‌، دست سایی

بر گنج هنر‌، گره گشایی

66

دانسته شوی به کاردانی

بر سر صحیفهٔ معانی

77

خواهی که دلت نماند از نور

اندرز مرا ز دل مکن دور

88

پیوند هنر طلب، چو مردان

وز بی‌هنران‌، عنان بگردان

99

خضر از پی آن نهادمت نام

که‌ت عمر ابد بود سرانجام

1010

لیکن نبود حیات جاوید

تا سر نکشی به ماه و خورشید

1111

و آن راست به اوج آسمان سر

کز جوهر علم یافت افسر

1212

و آن خواجه برَد کلید این گنج

کاو بر تن خویشتن نهد رنج

1313

خواهی قلمت به حرف ساید

بی دود و چراغ راست ناید

1414

تاک از پس غوره‌ می‌دهد مل

شاخ از پس سبزه می‌کشد گل

1515

کانی که کنی، ز بهر گوهر

سنگت دهد اول، آنگهی زر

1616

چون باز کنی ز نیشکر بند

خس در دهن آید، آنگهی قند

1717

ور دل کندت هنر فزایی

پیشه مکنی ثنا سرایی

1818

چون زین فن بد شوی، شکیبا

می‌گوی سخن ولیک زیبا

1919

از کارگه حریر زن لاف

خس پاره مکن چو بوریا‌باف

2020

حرفی که ازو دلی گشاید

از هر قلمی برون نیاید

2121

ور بر دهد این درخت قندت

و آوازه چو من شود بلندت

2222

ز آن مایه که افتدت به دامان

تنها نخوری چو ناتمامان

2323

چون آمده، گر یکی‌ست ور هفت

بدهی ندهی، بخواهدت رفت

2424

باری کم از آنکه از تو چندی

آسوده شود نیازمندی

2525

چون مَرد به‌گِرد مردُمی‌ گرد

نی همچو بخیل ناجوانمرد

2626

سرمایهٔ مردمی مکن گم

کز مردمی‌ست نور مردم

2727

گر‌چه زرت از عدد بود بیش

درویش‌نواز باش و درویش

2828

خواهی که به مهتری زنی چنگ

دریوزهٔ کهتران مکن تنگ

2929

تا پا ننهی به دستیاری

از دوست مخواه دوستداری

3030

بیداری پاسبان‌ِ بی‌مزد

گنجینه برَد به شرکت دزد

3131

یاری که به جان نیازمایی

در کار خودش مده روایی

3232

صد یار بود به نان، شکی نیست

چون کار به جان فتد، یکی نیست

3333

کم بر کف همگنان درم ریز

جز در کف کودکان نوخیز

3434

که‌آموخته شد چو خرد، با سیم

کالای بزرگ را بود بیم

3535

ور خود، به غلط، نعوذ بالله

در سمت سیاقت، افتدت راه

3636

با آنکه شوی وزیر کشور

دزدی باشی، کلاه بر سر

3737

دانی، ز قلم هنر چه جویی؟

از آب سیه، سپیدرویی؟

3838

چون بر سر شغل و کام باشی

می‌کوش که نیک‌نام باشی

3939

در هر چه تو‌را شمار باشد

آن کن که صلاح کار باشد

4040

ناخن که سر خراش دارد

برند سرش، چو سر برآرد

4141

ناکس که خراش چون خسان کرد

با او، آن کن، که با کسان کرد

4242

بر خویشتن آنکه او نبخشود

بخشودن او خرد نفرمود

4343

در جنبش فتنه، جا نگه دار

بر خار چه جُرم‌؟ پا نگه دار

4444

شد چیره چو دشمن ستمکار

از وی نرهی، مگر به هنجار

4545

مرغی که تپد به حلقهٔ دام

اندر خفه جان دهد سرانجام

4646

چون کار فتاد با گرانان

با صرفه زنند کاردانان

4747

مردم، چو دهد عنان به فرهنگ

از باد بگردد آسیا سنگ

4848

بینایی عقل پیش می‌دار

بینا شو و پاس خویش می‌دار

4949

ایمن منشین به عالم خس

کز چرخ نرست بی‌بلا کس

5050

کنجد که ز کام آسیا جست

هم در لگد جو از شد پست

5151

خواهی که نگردی آرزومند

می‌باش به‌هر‌چه هست خرسند

5252

پویان حریص، روی زرد است

خرسندی دل صلاح مرد است

5353

مردم چو ز زر عنان بتابد

همّت شرف کمال یابد

5454

این سرخ‌گلی که خون‌فشان است

سُرخی‌ش ز خون سر‌کشان است

5555

ایمن بود از شکنجه درویش

زر هر چه که بیشتر، بلا بیش

5656

گشتی به سر و روی کُله‌دار

شو ساخته خدنگ‌ِ خون‌خوار

5757

ور نیز شوی وزیر مقبل

از خامه‌زنان مباش غافل

5858

چون در صف پردلان کنی جای

سر پیش نه اول، آنگهی پای

5959

مردانه که کار مرد ورزد

آن به که ز بیم جان نلرزد

6060

گیرم ز عدو عنان بتابد،

از مرگ کجا خلاص یابد؟

6161

کار نظر است پیش دیدن

نتوان به قفای خویش دیدن

6262

آن که‌ش مدد ضمیر باشد

پیلش به نظر حقیر باشد

6363

باز آنکه دلش هراس‌پیشه‌ست

شیر نمدش چو شیر بیشه‌ست

6464

لیکن سبکی مکن چنان هم

که‌ت دل برود ز دست و جان هم

6565

در حمله مشو مبارز خام

هنجار ببین و پیش نه گام

6666

ور بر تو عدو کند زبان تیز

چون مایهٔ کار هست مگریز

6767

بر پُر‌هنر‌ست جور و بیداد

کس را نبود ز بی‌هنر یاد

6868

چون رخت کلال خاک باشد

از نقب‌زنش چه باک باشد؟

6969

گردیدهٔ ظاهرت گر دیدهٔ

در عیب کسان نظر مینداز

7070

وریا و بی بینش یقینی

آن به که سوی خدای بینی

7171

مپسند به هر‌چه رایت آسود

آن کن که بود خدای خشنود

7272

می‌باش چو شاخ سبز دلکش

کاتش ز نی‌اش نگیرد آتش

7373

بفروز چراغ پارسیایی

کاو‌راست سری به روشنایی

7474

خواهی که رسی به چرخ گردان

مگذار عنان نیک‌مردان

7575

شمعی که بود ز روشنی دور

ندهد به چراغ دیگران نور

7676

دولت آن شد که دل فروزی

وز ترک امل کلاه دوزی

7777

در دامن نیستی زنی دست

تا هست شوی به عالم هست

7878

دانی که به‌خاطر هوسناک

هر کس نرسد به عالم پاک

7979

با این همه هم ز جست و جویی

کاهل مشوی به هیچ سویی

8080

خواهی شرف بزرگواری

می‌کوش به همّتی که داری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون من بدو نامه زین ورق پیش

راندم قلمی ز نکتهٔ خویش

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 7 - در سبب نظم این جواهر، و سر رشتهٔ دقت را درو کشیدن، و در نظر جوهریان مبصر داشتن، و قیمت عدل خواستن

اگلی نظم

گویند که در عرب، جوانی

بوده‌ست ز نسبت شبانی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 9 - حکایت شبانی که از غایت همّت‌، تیغ را آیینه وجاهت و قلم را عمدهٔ دولت خود ساخت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور