زمین
دل گوهر سبحه محبت می سفت
وز ساحت جان غبار غفلت می رفت
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 3
بشکافت زمین به سبزه و گل بشکفت
شد در چمن آشکار اسرار نهفت
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 49
چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت
بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت
رودکیرباعیاترباعی شمارهٔ 6
آن را که غمی باشد و بتواند گفت
گر از دل خود بگفت بتواند رفت
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 132
ای هر بیدار با خبرهای تو خفت
ای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 218
با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت
با تو سخن مرگ نمیشاید گفت
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 222
سر سخن دوست نمیارم گفت
دریست گرانبها نمیارم سفت
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 346
گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفت
گفت ار بجهی کند غمم مستخفت
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 385
منصور حلاجی که اناالحق میگفت
خاک همه ره به نوک مژگان میرفت
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 419
رازی که سر زلف تو با باد بگفت
خود باد کجا تواند آن راز نهفت
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 91