زمین
سوفسطایی که از خرد بی خبر است
گوید عالم خیالی اندر گذر است
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 18
ماهی که قدش به سرو میماند راست
آیینه به دست و روی خود میآراست
حافظرباعیاترباعی شمارهٔ 4
آن خواجه که بار او همه قند تر است
از مستی خود ز قند خود بیخبر است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 128
آن شاه که خاک پای او تاج سر است
گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 136
آنکس که ز سر عاشقی باخبر است
فاش است میان عاشقان مشتهر است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 145
از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است
در حلقهٔ او دل از همه حلقهتر است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 153
جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است
رنج دل و تاب تن و سوز جگر است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 275
جانی که به راه عشق تو در خطر است
بس دیده ز جاهلی بر او نوحهگر است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 278
در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است
از حکم حقست و از قضا و قدر است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 307
روزی ترش است و دیدهٔ ابر تر است
این گریه برای خندهٔ برگ و بر است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 337