زمین
گاوی بر گله خود سالار بود و در میانه گاوان به قوت سرو نامدار. چون گرگ بر ایشان زور آوردی آفت وی را به زخم سرو از ایشان دور کردی، نگاه دست حادثه بر وی شکست آورد سروی وی را آفتی رسید. بعد از آن چون گرگ را بدیدی در پناه گاوان دیگر خزیدی. سبب آن را از او سؤال کردند در جواب گفت:
زآن روز که از سروی خود ماندم فرد
جامیبهارستانروضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)بخش 18
زآن بادهٔ دیرینهٔ دهقان پرورد
در ده که تراز عمر نو خواهم کرد
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 51 - رباعی
آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد
من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 498
آن وسوسهای که شرمها را ببرد
آن داهیهای که بندها را بدرد
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 500
امشب چه لطیف و با نوا میگردد
لطفی دارد که کس بدان پی نبرد
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 533
ای اطلس دعوی ترا معنی برد
فردا به قیامت این عمل خواهی برد
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 546
بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد
تا چهرهٔ ما به خاک ره رشک برد
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 578
فردا که به محشر اندر آید زن و مرد
از بیم حساب رویها گردد زرد
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 773
هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد
هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 857
کس عهد وفا چنان که پروانهٔ خُرد
با دوست به پایان نشنیدیم که برد
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 33