شاعر: جامی
چو خندان جام می کام از لب لعل تو بردارد
صراحی گریه خونین ز رشکش در گلو آرد
عجب جاییست کوی تو که بهر محنت عاشق
زمینش خار غم روید هوایش خون دل بارد
سمندت خاک پای خویشتن مفروش گو ارزان
که صد جان در بهای آن دهند ار پا بیفشارد
ز سبحه وارد صوفی نباشد غیر محرومی
کزان جز ورد نامقبول خود بر خلق بشمارد
ندارد بیش ازین بیمار تو در دل تمنایی
که جان با باد زلف و تن به خاک پات بسپارد
غرض گر نی هلاک عاشقان خسته دل باشد
خدا چون تو بلایی برسر این قوم نگمارد
ز آه سرد شمع عشرت جامی نشست آری
زمانه آه سرد عاشقان را باد پندارد
زمین
مه روزه رسید و آفتابم روزه می دارد
چه سود از روزه کز گرمی جهانی را بیازارد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 449
هوس در مزرع آمال گو صد خرمن انبارد
شرار کاغذ ما ربزش تخم دگر دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 968
خط مشکین او سودای عنبر را به جوش آرد
نگاه گرم او خون سمندر را به جوش آرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2889
فارسی متن کا ماخذ: گنجور