شب ماه عید را ز شفق چرخ جلوه داد
بر کف حریف لعل قبا جام زر نهاد
خونین دلی که بود جگر بسته اشک او
بر روی زرد یک سر ناخن جگر گشاد
نی نی که نعل زر به بساطی که یافت رنگ
از خون دشمنان ز سم اسب شه فتاد
شاهی که در مقام غلامیش ماه عید
خم کرد پشت خویش و پی خدمت ایستاد
جان رسیدگان به مواعید لطف او
چون طبع نارسیده به امید عید شاد
روزش بود همیشه ز بخت سعید عید
چشم بد زمانه ز عیدش بعید باد
جامی که ماه طلعت او دید و عید کرد
حاشا که هرگز آیدش از ماه عید یاد
زمین
دی پیر میفروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غمِ دل بِبَر ز یاد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 100
چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد
در چشمهای مست تو نقاش چون نهاد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 866
چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد
در چشمهای مست تو نقاش چون نهاد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 867
یک نیمه عمر خویش به بیهودگی به باد
دادیم و هیچ گه نشدیم از زمانه شاد
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 44
فارسی متن کا ماخذ: گنجور