شاعر: جامی
شاه خوبانی و ترکان خطا هندوی تو
سرکشان را طوق گردن حلقه گیسوی تو
تا تو رفتی آفتاب از زر همی تابد طناب
تا زند این خیمه فیروزه در اردوی تو
مدعی گیرم که چون آیینه رویین تن شود
کی تواند کایستد یک لحظه رو در روی تو
مه که بر شکل کمان زر برآید گاه گاه
میل آن دارد که خود را جا کند پهلوی تو
پر دعا دارم دلی تعویذوار آن دست کو
کز رگ جان بندم این تعویذ بر بازوی تو
قتل عاشق را چه بر ساعد نهی رنج کمان
یک کرشمه بس بود از گوشه ابروی تو
بنده جامی پای تا سر شوق شد بادا قبول
نامه شوقی که آرد باد ناگه سوی تو
زمین
بس که تندی کرد با پهلونشینان خوی تو
تیغ می لرزد چو برگ بید در پهلوی تو!
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6476
ای زبان شعله از زنهاریان خوی تو
شاخ گل لرزان ز رشک قامت دلجوی تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6477
برنمی آید کسی با خوی یک پهلوی تو
هست یک پهلوتر از خواب جوانان خوی تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6478
نافه چین را گریبان پاره سازد موی تو
بوی پیراهن گره بندد به دامن بوی تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6479
روی برتابی ز من هرگه که بینم سوی تو
حیف می داری که افتد چشم من بر روی تو
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 805
چون به مسجد بینمت ای قبله من روی تو
پشت بر محراب خواهم روی در ابروی تو
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 806
فارسی متن کا ماخذ: گنجور