شاعر: جامی
هر دم آیم بر درت با دیده خونبار خویش
تا طفیل دیگران بنماییم دیدار خویش
تا به کی زین بخت بی اقبال نادیده رخت
روی حرمان آورم در گوشه ادبار خویش
دیدنت دشوار و نادیدن ازان دشوارتر
چون کنم پیش که گویم قصه دشوار خویش
بزم وصلت بهر پاکان است من زیشان نیم
چون سگانم جای ده در سایه دیوار خویش
ای ز سوز عاشقان حسن تو را بازار گرم
تا کیم سوزی برای گرمی بازار خویش
از خدنگ خود چو نی سوراخها کن سینه ام
تا دهم یک دم برون درد دل افگار خویش
کار جامی عشق خوبان است و هر سو عالمی
در پی انکار او و او همچنان در کار خویش
زمین
یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 342
یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 46
کاش میدیدی به چشم عاشقان رخسار خویش
تا دریغ از چشم خود میداشتی دیدار خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4912
برگ عیش من بود رنگینی افکار خویش
از تماشای بهشتم فارغ از گلزار خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4913
زیر یک پیراهن از یکرنگیم با یار خویش
بوی یوسف میکشم از چشم چون دستار خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4914
فارسی متن کا ماخذ: گنجور