شاعر: صائب
کاش میدیدی به چشم عاشقان رخسار خویش
تا دریغ از چشم خود میداشتی دیدار خویش
سر به دلها دادهای مژگان خوابآلود را
برنمیآیی مگر با تیغ لنگردار خویش؟
حسن عالمسوز را مشاطهای در کار نیست
گرم دارد از فروغ خود گهر بازار خویش
ای که میجویی گشاد کار خود از آسمان
آسمان از ما بود سرگشتهتر در کار خویش
شرم دار از غنچه خاموش با چندین زبان
همچو بلبل چند باشی عاشق گفتار خویش؟
هیچ کس را کار یا رب با خودآرایی مباد
گل به خون میغلطد از رنگینی دستار خویش
روزگار برق فرصت خنده واری بیش نیست
مگذران درخواب غفلت دولت بیدار خویش
در دهانش خاک بادا، نام شکّر گر برد
هرکه بتواند زبان مالید بر دیوار خویش
برنمی دارد گرانباری ره دور عدم
چون گرانی میبری، باری سبک کن بار خویش
لب به آب تیغ میشوید ز شهد زندگی
هرکه چون منصور بیرون میدهد اسرار خویش
میروم چون لغزش مستان به پای بیخودی
تا کجا سر برکنم زین سیر بیپرگار خویش
این جواب آن غزل صائب که فرمود اوحدی
مؤمن و سجاده خود، کافر و زنار خویش
زمین
هر دم آیم بر درت با دیده خونبار خویش
تا طفیل دیگران بنماییم دیدار خویش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 499
یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 342
یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 46
برگ عیش من بود رنگینی افکار خویش
از تماشای بهشتم فارغ از گلزار خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4913
زیر یک پیراهن از یکرنگیم با یار خویش
بوی یوسف میکشم از چشم چون دستار خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4914
فارسی متن کا ماخذ: گنجور