شاعر: جامی
شدم دیوانه وان طفل پری پیکر نزد سنگم
کنون زین غصه چون دیوانگان با خویش در جنگم
رو ای شادی خدا را جانب ارباب عشرت شو
که نبود جای جز غم های او را در دل تنگم
نخواهم جز قیامت خاستن چون کوهکن زینسان
که از دست دل سخت تو آمد پای در سنگم
دورنگی می کند رخسار زرد و اشک سرخ من
ولی من هم چنان در دعوی عشق تو یکرنگم
چو چنگ از هر رگم صد نغمه عشرت فزا خیزد
اگر بخت افکند سررشته وصل تو در چنگم
کشیدم همچو عود از چنگ غم صد گوشمال اما
شد از هر گوشمالی تیزتر سوی تو آهنگم
مده پند من ای زاهد که جامی نیکنامی جو
که من بدنام عشقم آید از نام نکو ننگم
زمین
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2236
به رنگگلشن ازفیض حضورت عشرت آهنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2237
چکیدنهای اشکم یا شکست شیشهٔ رنگم
نفس دزدیده مینالم نمیدانم چه آهنگم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2238
نمیدانم هجوم آباد سودای چه نیرنگم
که از تنگی گریبان خیالش می درد رنگم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2241
فارسی متن کا ماخذ: گنجور