شاعر: جامی
نیاساید کس از افغان من جایی که من باشم
همان بهتر که هم خود همنشین خویشتن باشم
دهم تسکین خود هر شب که فردا بینمش در ره
ولی آن سنگدل ناید بدان راهی که من باشم
مرا بربود ذوق گفت و گوی آن پری زانسان
که چون دیوانگان پیوسته با خود در سخن باشم
چو همدردی نمی یابم که گویم درد خود با او
گهی با یاد مجنون گه به فکر کوهکن باشم
رقیبا تلخ گفتن تا به کی چندان زبان درکش
که یکدم گوش بر گفتار آن شیرین دهن باشم
چنان بربود خواب من که ناید چشم من بر هم
مگر وقتی که زیر خاک خفته در کفن باشم
چو شد در کار می پیمان تقوا جامی آن اولی
که پیمانه به کف با ساقی پیمان شکن باشم
زمین
من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
چو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1433
چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
چو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1434
چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم
که آنگه خوش بود با من که من بیخویشتن باشم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 247
اگر با ماه کنعان در ته یک پیرهن باشم
همان از شرم دوراندیش در بیت الحزن باشم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5560
فارسی متن کا ماخذ: گنجور