فردا که دوست کشته خود را ندا کند
خیزد ز خاک و بار دگر جان فدا کند
شد روی دوست قبله ما کو امام شهر
تا در نماز خویش به ما اقتدا کند
بس پیر سالخورده که چون طفل خردسال
در مکتب تو لوح محبت هجا کند
حاشا که من لباس سلامت کشم به دوش
گر عشقم از پلاس ملامت ردا کند
مسکین فقیه می کند انکار حسن دوست
با او بگو که دیده جان را جلا کند
تو در میانه هیچ نیی هر چه هست اوست
هم خود الست گوید و هم خود بلی کند
جامی بمیر در غم یاری که بهر او
گر صد هزار بار بمیری کرا کند
زمین
گر مِیفروش حاجتِ رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفعِ بلا کند
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 186
عاشق کجا به کعبه و دیر التجا کند
حاشا که خضر پیروی نقش پا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4172
محبوس آسمان چه پروبال واکند
در زیر سنگ سبزه چه نشو ونما کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4174
حادی که بهر ناقه سلمی حدا کند
باید ز شرح فاقه ما ابتدا کند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 303
فارسی متن کا ماخذ: گنجور