محبوس آسمان چه پروبال واکند
در زیر سنگ سبزه چه نشو ونما کند
از بس درشت می رود این توسن فلک
وقت است بند بند من از هم جدا کند
انجام کار ما و غم یار روشن است
یک شمع بی زبان چه به چندین صبا کند
سر رشته حیات چو از دست رفت رفت
زلف ترا ز دست کسی چون رها کند
نسبت به مد شکوه ما زلف نارساست
عمر خضر به شکوه ما کی وفا کند
باد خزان که خار به چشمش شکسته باد
فرصت نداد غنچه ما چشم واکند
زودآ که در قلمرو شهرت علم شود
هرکس سخن به طرز تو صائب اداکند
زمین
فردا که دوست کشته خود را ندا کند
خیزد ز خاک و بار دگر جان فدا کند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 302
حادی که بهر ناقه سلمی حدا کند
باید ز شرح فاقه ما ابتدا کند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 303
گر مِیفروش حاجتِ رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفعِ بلا کند
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 186
عاشق کجا به کعبه و دیر التجا کند
حاشا که خضر پیروی نقش پا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4172
فارسی متن کا ماخذ: گنجور